۴ پاسخ

نه دیگه نمیزارم
ینی یکاری کردن ک نمیتونیم پایین بریم بشینیم
خودمم عروس خالمم
چون دخترم شیرینه و سرزبونه همه دوسش دارن ولی اون جاری عفریته م چشمش شوره و دوس نداره خوشیمونه ببینه برا همین پامونو بسته حتی دخترم هم ک وقتش پیش مامان بزرگ و بابابزرگش میگذشت الان روزی یبار میره اونم من میگم ک برو
ولی گفتم دیگه نمیزارم

عزیزم من که داستان رو کامل نمیدونم تو خودت یه مادری حس های مادرانه بیشتر فعاله و زودتر متوجه میشه اگر حست بهت میگه که حتما بچت رو چیز خور کردن دیگه تنها نفرستش یا خودت باهاش برو یا اگر شوهرت رفت با شوهرت بفرستش بخدا دورو زمونه عوض شده کسی به کس دیگه اطمینان نمیتونه کنه

منظورم مادرشوهرم نیس عروس بزرگه ش اصلا چشم دیدن مارو نداره

اخه نوه ک عزیزه دلشون نمیاد کاری باش بکنن شاید ویروس باشه

سوال های مرتبط