۵ پاسخ

آدم خونه خودش راحتره عزیزم .آدم جای می‌ره شلوغه اذیت میشه هم خودت وبچه ها

منم همین امروز شدم بعد زایمانم

اینکه مادر آدم اینجوری باشه واقعا خیلی درده.منم همین مشکل رو دارم بچم فقط میخاد تو بغلم باشه نمیزاره به کارام برسم مامانمم هر دو هفته یبار فقط یه سر میزنه فقطم غر میزنع که چرا اتاق مرتب نیست چرا لباس نشسته داری.میگم خب من بچه کوچیک دارم.کمکم که نمیکنه غر زدنشم آدمو روانی می‌کنه.پاشو عزیزم برو خونه خودت آدم تو خونه خودش راحت تره

عزیزم از مامانت ناراحت نباش اونا تو یه عالم دیگه ای هستن

منو نمیگی ماه اول پریود شدم چقدر بد بود درد سزارین و بچه کوچولو و پریود اونم خون ریزی شدید

سوال های مرتبط

مامان ‌ کوچولو مامان ‌ کوچولو ۴ ماهگی
سلام
من امشب غمگین‌ترینممم من هیچوقت انقد بد نبودم که این همه ناراحتم :»
امشب بعد چند وقت رفتم خونه مادرم آخه خودم و بچه هام خیلی وقته جای نرفتیم من پسرمو بردم کاردرمانی برگشتیم آماده شدیم رفتیم با گلی ذوق رفتیم اونجا داداشم اونجا بود مامانم سلام داد رف آشپزخونه بابام سلام داد سرشو کرد تو گوشی با داداشم حرف میزد با من درست نه منم خودمو مشغول دخترم کردم بعد رفتم به مامانم گفتم کمک میخوای مامان گفت نه دیدم اصلا کاری نداره ماکارانیش امادس اومدم میخواستم برم بعد گفتم ولش کن نشستم پسرم هعی می‌رفت میومد پسرم اوتیسمه یک راهو هزار بار می‌ره میاد بعد امروز کاردرمانی هم رفته بود انگار استرسش بیشتر بود جیغ میکشید مامانم اومد نشست اونطرف گفتم دلم برات تنگ شده بود چرا نمیای سر بزنی نزدیکیم که دورم نیستم یهو شرو کرد تو برای من چیکار کردی تا حالا که من بیام پیش تو بچه های معلولت:» اینو که گفت انگار یک چیزی تو دلم هوری ریخت پایین یک حس خالی شدن انگار همه دنیا سرم خراب شد دلم میخواست بمیرم احساس کردم مردم بخدا گفتم عیب نداره مامان می‌دونم پاهات درد میکنه دیگ چیزی نگف این پسر منم درگیر بازی خودش بود ساعت ۸ شد مامانم ماکارانیو آورد بخوریم من پسرم چون مریضه باید برم دنبالش خب نمی‌فهمه مریضه بعد داداشم گفت مریضی بچت چیه گفتم اوتیسمه چرا بعد به بابام گفت همون دیوونه رو باکلاسش کردن :»» شاید حرفش بد نبود ولی من دوباره خورد شدم :» منم گفتم داداش تا حالا زنگ زدی بگی آبجی حالت خوبه ؟ نه نپرسیدی؟ من دوسال هر روز دکترم من دوسال یک روز درمیون باید پسرمو ببرم تا حالا با خودت گفتی یک کمکی بهش بکنم ؟ پس حق نداری به پسرم بی احترامی کنی و اومدم خونه کاش نمی‌رفتم :»
مامان هوراد هومان💙🩵 مامان هوراد هومان💙🩵 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی با آمپول فشار
پارت دوم
منم با لجبازی تمام گفتم نه من از اتاق عمل میترسم🫠 بعدش دوش گرفتم زیر دوش اسکات زدم یه جوری بودم که پاهام می‌لرزید
شنبه شد نمیدونم قسمت چی بود که شوهرم تا شب کار داشت شب رفتم بیمارستان معاینه کرد گفت خانم یه سانتی شب هم بستری نمیکنم برو فردا صبح بیا😆
وای چنان ناراحت بودم گفتم این همه ورزش یه سانت😐 مامانم زنگ زنگ گفت چیکار کردی گفتم مامان دکتر گفته فعلا زایمان نمیکنی نیمخاستم ناراحتش کنم
شب به خواهر شوهرم پیام دادم باهام میای واسه زایمان گفت آره آجی
آخر شب تو اینستا شوهرم نوشتم زایمان با آمپول فشار (کم اطرافيان دلمو خالی کرده بودن بیشتر دلم خواست بترسم🤦🏻‍♀️🤣) وای نگم‌از کامنتاااا یهو همسرم دید گفت دیوانه ایی تو فردا میری سزارین چرا اینکارو با خودت میکنی اخه😪
شب به پسرم که خواب بود نگاه کردم گفتم خدایا من این طفل معصوم رو تنها نذارم فقط تا خود صبح روی مبل از استرس نشستم🫠بعد صبحونه رو آماده کردم با شوهر و خواهرش رفتیم بیمارستان لحظه آخر بای بای پسرم که گفت مامانی خیلی دوست دارم تو رو خدا زودی بیا یادم نمیره
همش میگفتم خدایا ینی آمپول فشار چیه🫠 معاینه شدم گفت سه سانت 🥹خیلی خوشحال بودم درد نداشتم یه اتاق با تمام امکانات بهم دادن جلوم یه اینه قدی بود که هنوز نفهمیدم چرا گذاشتن لخت خودمو ببینم اخه🤦🏻‍♀️😆😆مامایی که اومد پیشم یه فرشته بود بدون اغراق قبلا زایمان داشتم ولی این ماما مستقیم از بهشت اومده بود حرف زدنش به آدم انرژی میداد خیلی محترم آروم لباسامو عوض کردم رو تخت که بودم خواهر شوهرم یه کاسه آب آورد گفت پنج بار دعای نادعلی رو بخون فوت کن تو آب بخور انجام دادم یه ذره درد پریودی داشتم که دیگه دردم رفت🤦🏻‍♀️🤣
مامان مهیار مامان مهیار ۱۱ ماهگی
زایمان طبیعی - پارت 2

معاینه برام انجام داد و گفت تیپ فینگری. نوار قلب رو هم گفت خوبه. با دکتر شیفت هم تماس گرفت و اونم همه چیز رو تایید کرد. یه سونو برام نوشت، گفت اینو انجام بده و دوباره بیا تا دوباره ازت نوار قلب بگیرم.
فرداش با همسرم رفتیم سونو گرفتیم. همه چیز عالی بود. وزن بچه یک هفته، نسبت به سنش کمتر بود، اما گفت اشکالی نداره. بند ناف یه دور پیچیده بود و گفت اینم اشکالی نداره. برگشتنی دیگه نرفتم بیمارستان. گفتم فردا مستقیم میرم پیش دکتر خودم.
فرداش رفتم دکتر و سونو رو دید و ماجرا رو براش گفتم. وقتی شنید تیپ فینگر بودم، تعجب کرد و گفت امکان نداره تو 39 هفته تیپ باشی. خودش دوباره معاینه انجام داد و با تأسف گفت آره تیپی😅🫤
گفت لگنت عالیه و یه زایمان خیلی راحت خواهی داشت، به شرطی که خودت دردت بگیره و باز بشی و آمپول فشار نخوای. نامه نوشت برام، برم پیش ماما زایشگاه، اون باهام ورزش کار کنه.
برگشتم پیش شوهرم و ماجرا رو با آب و تاب و پیاز داغ و ناز فراوون براش تعریف کردم🤪
فرداش با نامه رفتم زایشگاه و رفتم پیش ماما که گفته بود. تو نگاه اول عاشقش شدم 🥹 اونم دوباره معاینه کرد. گفت اینجا شلوغه و نمیتونم اونطور که باید روت وقت بذارم. اینجا شیفتم و باید به باقی مادرا برسم. شمارش و گرفتم و آدرس کلینیک خودش رو داد، تا برم اونجا باهاش کار کنم. گفت چون وقتت کمه، هر روز بیا تا زودتر نتیجه بگیری. چند تا حرکت بهم یاد داد، گفت فعلا اینا رو تو خونه بزن، تا بیای پیش خودم.
چند روز بعدش رفتم پیشش. یه ساعتی ورزش انجام دادیم. ازم نوار قلب گرفت و معاینه انجام داد. یه سانت بودم 😐 گفت دوباره بیا تا نتیجه بگیری.
من رفتم و تو خونه روزی یه ساعت ورزی و پیاده روی میکردم.