سلام
من امشب غمگین‌ترینممم من هیچوقت انقد بد نبودم که این همه ناراحتم :»
امشب بعد چند وقت رفتم خونه مادرم آخه خودم و بچه هام خیلی وقته جای نرفتیم من پسرمو بردم کاردرمانی برگشتیم آماده شدیم رفتیم با گلی ذوق رفتیم اونجا داداشم اونجا بود مامانم سلام داد رف آشپزخونه بابام سلام داد سرشو کرد تو گوشی با داداشم حرف میزد با من درست نه منم خودمو مشغول دخترم کردم بعد رفتم به مامانم گفتم کمک میخوای مامان گفت نه دیدم اصلا کاری نداره ماکارانیش امادس اومدم میخواستم برم بعد گفتم ولش کن نشستم پسرم هعی می‌رفت میومد پسرم اوتیسمه یک راهو هزار بار می‌ره میاد بعد امروز کاردرمانی هم رفته بود انگار استرسش بیشتر بود جیغ میکشید مامانم اومد نشست اونطرف گفتم دلم برات تنگ شده بود چرا نمیای سر بزنی نزدیکیم که دورم نیستم یهو شرو کرد تو برای من چیکار کردی تا حالا که من بیام پیش تو بچه های معلولت:» اینو که گفت انگار یک چیزی تو دلم هوری ریخت پایین یک حس خالی شدن انگار همه دنیا سرم خراب شد دلم میخواست بمیرم احساس کردم مردم بخدا گفتم عیب نداره مامان می‌دونم پاهات درد میکنه دیگ چیزی نگف این پسر منم درگیر بازی خودش بود ساعت ۸ شد مامانم ماکارانیو آورد بخوریم من پسرم چون مریضه باید برم دنبالش خب نمی‌فهمه مریضه بعد داداشم گفت مریضی بچت چیه گفتم اوتیسمه چرا بعد به بابام گفت همون دیوونه رو باکلاسش کردن :»» شاید حرفش بد نبود ولی من دوباره خورد شدم :» منم گفتم داداش تا حالا زنگ زدی بگی آبجی حالت خوبه ؟ نه نپرسیدی؟ من دوسال هر روز دکترم من دوسال یک روز درمیون باید پسرمو ببرم تا حالا با خودت گفتی یک کمکی بهش بکنم ؟ پس حق نداری به پسرم بی احترامی کنی و اومدم خونه کاش نمی‌رفتم :»

۳۲ پاسخ

وای بمیرم برات خدا صدا دلت رو بشنوه😭

دورت بگردم چقد گریه کردم انگار خودمو گذاشتم جات و اشکم یهو ریخت ، خدایا میبینی ؟! میشنوی ؟! 😭💔❤️‍🩹

از کی فهمیدی پسرت اوتیسم داره ؟

😭😭😭😭😭😭😭😭😭😫😫😫😫😫😫

چقد دلم ریش ریش شد😭😭😭😭

خدا تو دلای شکسته جا داره عزیزم از خدا کمک بخواه دعا کن شک نکن خدا صداتو میشنوه

الهیی بگردم .......چقد دلم گررفت برات

صدای شکستن دلت اومد😔💔💔
الهی خدا برات بسازه قشنگم❤️
خدا بهتر از بنده هاش میسازه🌹🌹

خواهشا دیگه اونجا نرو. میدونم سخته، دوست داری کنارت باشن، ولی وقتی دردتو بیشتر میکنن نرو 🥲

عزیزم…گاهی ما آدمها با چه اتفاقات خیلی فراتر از توانمون روبرو میشیم…من گاهی میگم چجوری زنده ام با اینهمه دل شکستن از خانواده ها…ولی خدا میبینه و خدا بزرگه…

الهی عزیزم خدا به دلت صبر بده 😔

🥲ادم از غریبه ها بکشه
از خانواده بکشه
پس ب کی تکیه کنه

امیدوارم خدا آدمایی رو سر راهت قرار بده که هزار برابر بهتر از مادر و برادر باشن برات ❤️

الهی بگردم قلب منم شکست چه برسه به خودت
من جای اوناخجالت کشیدم😢
دیگه سعی کن بهش فکرنکنی

تو جایگاهت به عنوان یه زن لایق احترامی با این همه متانتی که به خرج دادی،خدات بزرگه..یادت نره😊

ای جاااانم چقدر ناراحت شدم...
کلا روابطتون چطوره ؟؟
الهی کس آدم خدا باشه.... خودش پناه دلت باشه

حق داری عزیزم

وای عزیزم خییلی سخته آدم ازخانواده اش چنین برخوردی ببینه.

الهی عزیزم خدا به دلت صبر بده🥲🙂

نديدمت و نميشناسمت ولي اشك توي چشمم برات جمع شد🫂😔
اميدوارم خدا به دلت صبر بده كه بدون كمك و منت كسي بچه هات رو زير بال و پر خودت بزرگ كني❤️‍🩹
خدا ايشالله به پسر عزيزت هم سلامتي بده

الهی بگردم😭کاش دل نشکنن که خدا بدجور میزاره تو کاسه شون....خدا شمارو برای بچه هات حفظ کنه🌱

الهییی 🥺🥺 خیلی سخته

کار خوبی کردی جوابشون را دادی به نظرم دیگه سرشون نزن بچه هات مهم تر از هر چیزی هستن
جایی برو که برات ارزش قائل میشن
خدا جواب توام یه روزی بهشون میده زمین گرده

خدا بهت صبر بده واقعا درکت میکنم خانواده من که خیلی بیشعور و بی مهر و محبتن شیش ساله حالمو نپرسیدن نگفتن بچه داری شدی حتی بیایم 😭😐

خدا بهت صبر بده واقعا خیلی خیلی تحمل کردی ببخشید ولی بعضی خانواده ها از دشمن بدترن

عاخی عزیزم واقعا خیلی بی احترامی کردن بچسب به شوهرت و خانواده اون اگه خوبن

تکوتنها تا اینجا بچمو بزرگ دارم میکنم تازه مامانم نظرهم میده که چیکار کنم

تو بهترینی بچه هات هم فرشته ان پس لزومی نداره با ادمای بد درارتباط باشی دکمشونو بزن

ببخشیدا ولی چ خانواده بی درکی داری
دعا کن خدا صدای آدمایی مثل تو با قلب پاک و میشنوه❤️

عزیزم چقدر سخت گذشته بهت امشب ،حق داری که ناراحت باشی

منم دل خوشی از خانوادم ندارم...کلا شانس هیچی ندارم

بمیرم برات غصه نخور عزیزم

سوال های مرتبط

مامان دلوین کوچولو مامان دلوین کوچولو ۹ ماهگی
خب بریم تجربه یه مامان اولی رو بخونیم☺️
درست آخرای فروردین بود که کم کم درد اومد سراغم تقریباً یک هفته مونده بود که 35هفته تموم بشه یه شب که خوابیده بودم یهو توی خواب دردم گرفت همسرم رو بیدار کردم گفتم درد دارم همسرم بهم گفت صبح میریم زایشگاه 😐😅اون شب من تا صبح نتونستم بخواب تاصبح زود من و همسرم و دوتا خواهراش رفتیم زایشگاه بهم گفتن ماه درده دورباره برگشتیم خونه ولی بازم خیلی درد داشتم شب منو مامانم و مادر شوهرم و بابام رفتیم پیش یه دایه محلی شکمم رو با روغن مالید گفت پای بچت گیر کرده داخل لگنت اومدیم خونه چند روزی دیگه درد نداشتم تا اینکه 3اردیبهشت بود رفتم خونه مامانم اونجا بمونم چند روزی تمام وسایل دخترم رو هم بردم اونجا تا اینکه نصف شب بود دردام دوباره شروع شد مامانم زنگ به همسرم اومد دوباره با خواهر شوهرم و مادرم و همسرم رفتیم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن 1سانت باز شدی برو داخل حیاط بیمارستان دور بزن و کیک آبمیوه بخور تقریباً بعد یک ساعت صدام زدن رفتم داخل منو بستری کردن یک روز کامل داخل زایشگاه بودم همه زایمان میکردن فقط من مونده بودم اونجا بهم سرم زدن و سوزن ریه منو بردن بخش
این داستان ادامه دارد.....😅
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۴ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۱۱ ماهگی
خیلی حالم بده دوست دارم بمیرم اصلا نه خوشی بهم اومده نه هیچ اون از بارداریم اون از زایمانم سه بار شکمم وا شد این از اینکه همش خونم میرم تا خونه مادرم که بینمون یک ساعت راهه هر دفعه به چیزی میشه اون دفعه ماشین خراب شد ۷۰ ملیون خرجشه الآنم رفتم همش پیش بچم بودم بی‌قراری میکرد ۴۸ ساعت نخوابیدم رفتم تا مبل نشستم بچه رو شکم بود خسته شده بود به خواهرم گفتم برعکس کن به کمر این اومد برعکسش کنه یهو از دستش افتاد خورد محکم زمین فاصله اینقدر بود که تو عکس گذاشتم بعد شروع کرد گریه دو قطره هم بالا اورد( بچم رفکلاس شدید داره ) بعد یهو خوابید هر چقدر بیدارش کردم آب زدم بهش بیدار نشد با گریه بردمش دکتر
خواست بستری کنه چکش کنن بعد گفت دکتر نه بچه خوابه برو اگه بالا اورد غیر طبیعی بیارش منم اوردمش بیدار شد خندید بازی کرد ولی بالا اورد مثل همیشه خیلی خودش بالا میاره دیگه به شوهرم گفتم آوردم خونه کلیم حرف بارم کرد ولی هنوز نگرانم تروخدا بگین چه کنم؟😔
مامان حامی مامان حامی ۴ ماهگی
سلام
من دادم وسایلمو جمع میکنم که برم دیگه دعام کنید پسرمو داد میبرم نده خودم میرم😭😭😭😭😭😭😭😭😭
خیلی سخته بخدا انقدر تلاش کردم به اینجا نرسم نشد
هر بلایی فکر کنید سرم آورده بازم طلبکاره
بچه ننهاست مادرش هم وابسته به این دیشب عصبی شدم باز گفتم جهنم به زندگیم ادامه بدم بلکه درست بشه
صبح با چه ذوقی پاشدم آقا تا ساعت ۱۰ خونه مادرش بود صبحونه رو آماده کرده بودم داشتم ناهار می‌پختم که اومد خونه پسرمو به زور داشت بیدار میکرد
من گفتم امروز بریم خونه مامانت من خیلی وقته نرفتم تمایلی نشون نداد
چند روز پیش هم گفتم باز نزاشت خودش و پسرم رفتن
اینجا هم هوا خیلی زیاد سرده و داره برف میباره
بعد که بچه رو بیدار کرد گفت ما میریم خونه مادرم تو یه حیاطیم
من گفتم نرو الان هوا سرده اینم کنار بخاری بود عرق کرده بعدا میبریش
به زور گفت باید بریم دیگه منم عصبی شدم گفتم برید به خدا قسم منم میرم اونم اهمیت ندا. و الان خونه ننه اش هستن
والا دیگه طاقت ندارم من مادرم جدا شده نامادری دارم هر روز میگه رو خونه بابات مهمونی آخه به تو چه من خودم ده روز یکبار یا دو هفته یکبار میرم
بعد فهمیدم اصرارش واسه اینکه نگن مادرشوهرش نمیزاره بیاد
در کل دیگه بریدم دارم لباسامو جمع میکنم ببینم چی میشه
واکسن واکسن واکسن
تب تب تب
ختنه ختنه ختنه
رفلاکس رفلاکس
کولیک کولیک
نوزاد