سلام
من دادم وسایلمو جمع میکنم که برم دیگه دعام کنید پسرمو داد میبرم نده خودم میرم😭😭😭😭😭😭😭😭😭
خیلی سخته بخدا انقدر تلاش کردم به اینجا نرسم نشد
هر بلایی فکر کنید سرم آورده بازم طلبکاره
بچه ننهاست مادرش هم وابسته به این دیشب عصبی شدم باز گفتم جهنم به زندگیم ادامه بدم بلکه درست بشه
صبح با چه ذوقی پاشدم آقا تا ساعت ۱۰ خونه مادرش بود صبحونه رو آماده کرده بودم داشتم ناهار می‌پختم که اومد خونه پسرمو به زور داشت بیدار میکرد
من گفتم امروز بریم خونه مامانت من خیلی وقته نرفتم تمایلی نشون نداد
چند روز پیش هم گفتم باز نزاشت خودش و پسرم رفتن
اینجا هم هوا خیلی زیاد سرده و داره برف میباره
بعد که بچه رو بیدار کرد گفت ما میریم خونه مادرم تو یه حیاطیم
من گفتم نرو الان هوا سرده اینم کنار بخاری بود عرق کرده بعدا میبریش
به زور گفت باید بریم دیگه منم عصبی شدم گفتم برید به خدا قسم منم میرم اونم اهمیت ندا. و الان خونه ننه اش هستن
والا دیگه طاقت ندارم من مادرم جدا شده نامادری دارم هر روز میگه رو خونه بابات مهمونی آخه به تو چه من خودم ده روز یکبار یا دو هفته یکبار میرم
بعد فهمیدم اصرارش واسه اینکه نگن مادرشوهرش نمیزاره بیاد
در کل دیگه بریدم دارم لباسامو جمع میکنم ببینم چی میشه
واکسن واکسن واکسن
تب تب تب
ختنه ختنه ختنه
رفلاکس رفلاکس
کولیک کولیک
نوزاد

۱۳ پاسخ

پسرت تا ۷سالگی برا شماس نده هم شکایت کن بگیرش

برو امید بخدا
یوقتا برا درست شدن ی چیزایی سختی ب جون باید خرید

مامانش باید عاقل باشه بین شما رو خوب کنه بگه بدون زنت خونه ما نیا بچه ات مادر میخواد

عزیزم میدونم چقدر سخته و چقدر سختی می‌کشی
قبل اینکه من ازدواج کنم برادر شوهر بزرگم خانومش با دخترش رفته بود
بعداً متوجه شدم خانومش ۱۶سال صبر کرد تا دخترش بزرگ شه بعد باتولد خواهرش رفتن و دیگه نیومدن الان هم برادر شوهرم ازدواج کرده پسر هم داره ولی جاریم میگه همش گریه می‌کنه اسم دختر و خانوم قبلیشو میاره
اون یکی جاریم میگه رفتیم برا وساطت دخترش گفت زن عمو مامانمم برگرده من خونه بابام نمیام
انقدر که اذیت میکرده

خدا لعنتشون کنه که با دختر مردم این کارا رو میکنن😭

هرکار میکنی بچتو تنها نزار گلم🥲😭 اون مامانشو میخاد ، تا میتونی به خودت وابستش کن اگر شوهرتم برد بچه رو توم باهاش برو

بنظرم اگ آشتی کردین برگرد🙂بخاطر طفل معصومت بعدا تو مدرسه نگن پدر و مادرت طلاق گرفتن یا مامانت رفته فلان اخه دور و برم هستن و دیدم بچه رو تو مدرسه گفتن تو چون مادرت ولت کرده رفته هیچکی نیست لباساتو بشوره و…

با این اوضاع که میگی نامادری هم داری خیلی برات سخت میشه🥲حداقل خونه شوهرت نون بی منت میخوری ولی اونجا بری هر روز سرکوفت میشنوی من مادرم مادر خودمه هااا بیشتراز دو روز بمونم منت میکنه چه برسه نامادری
مردی که بچه ننس درست بشو نیست تجربمو میگم😭تهش اینه که تو برا خودت زندگی کن تو خونه هیچی حسابش نکنه

کاشکی روز اول که میان خواستگاری بگن من بچه ننه ام که دختر مردم حداقل دوس نداشت قبول نکنه بره با یکی که خوشبخت بشه

متاسفانه شوهر منم بچه ننس یعنی کلا یه خواهر داره مجرده که بهش میگم داروغه محل مادرشم که بدتر یشب شیفت بود فردا اومد خونه اونموقع بچه نداشتیم
بعد من تازه اومدم چایی بزارم کلی کیک و اینا اماده کرده بودم که بخوریم دونفری بعد خواهرش زنگ زد بیا مارو تا سر کوچمون ببر خونه خاله چون بارونه ما پیاده نمیریم
حالا چی خونه من یه شهر دیگس شوهر من منو تنها گذاشت رفت که اونارو برسونه موقعی که اومد خونه منم از خونه رفتم کافه روبرو خونمون نشستم چون فضا بسته بود نمیتونست منو ببینه همونجا هم شاممو خوردم هم دسر😂گوشیمم سایلنت کردم تا شامو اوردن و خوردم ساعت ۱۱شب شد

ترسیده بود زنگ زده بود به مامان بابام گفتن نه اینجا نیومده دیگ رفتم خونه باهاشم حرف نزدم
متاسفانه من هر روشی بگی امتحان کردم کسی که بچه ننس درست نمیشه🙂

من خودمو زدم داد و بیداد کردم از خونه رفتم هرکاری بگی کردم نشد نشد نشد الانم هرسری باید بزور منو ببره چون مادرش دلش برا بچه تنگ میشه هرسری هم دعوا داریم سر اینکه هوا سرده یا من حال ندارم

خدا برات درست کنه ...خیلی سخته ..من و شوهرم ازدواج دوممونه ولی خب ...

اميدوارم بهترين تصميم رو بگيري
و براي خودت و پسرت اتفاق هاي خوب بيوفته❤️‍🩹

منم تو این مرحله ام برم نرم دقیق شوهر من بچه ننه در جه یک

پسرتم ببر تا ۷ سالگی قانونا پیش مادر میمونه

ایخدا از دست مردهای بی مسئولیت بگو آخه تو انقد مامانی هستی چرا زن گرفتی😐😐

سوال های مرتبط

مامان ریحانه جونم 😘 مامان ریحانه جونم 😘 ۸ ماهگی
دیشب خیلی شب بدی بود خدا قسمت هیچ مادری نکنه که بچه اش مریض باشه و کاری از دستش برنیاد..دیشب بعد اینکه ۴ نفر نتونستن رگ گیری کنن یکی صدا زدن اومد با یکم تلاش پیدا کرد و سرم زد تا آخر سرم پای دخترم دستم بود چون تکون میداد و سرم قطع میشد ..سرم تموم شد و تب دخترم اومد رو ۳۷ خوشحال شدم کمی بعد دوبار یهویی بی‌قراری کرد تب شو گرفتم دیدم ۳۸.۵ هست پرستار صدا زدم اومد یک سرم دیگه هم زد و گفت باید آزمایش کشت ادرار بدی ..کیسه رو آوردن منم که دفعه اولم بود بلد نبودم وصل کردم در رفت و نتونستم ادرار شو بگیرم .‌این حرف به تخت بغلم گفتم اونم گفت من بلد برای دخترم وصل میکردم ..خدا خیر شیده وصل کرد ولی دوباره دخترم زیاد تکون خورد . چسب اونم باز شد ..با یه خانم دیگه که تخت بغلم بود گفتم گفت صبر کن الان من کیسه رو بلدم بزنم اونم زد و آخر نتونستم ادرار بگیرم به دکترش گفتم قبول نکرد گفت باید آزمایش بده ببینم خدای نکرده عفونت نداره بعد مرخصش کنیم ..بعد برای چهارمین بار کیسه خریدم و خودم با دقت وصل کردم و دیدم درست چسبوندمش ..
باید گذشت و دکتر اومد گفت هنوز نتونستی بگیری گفتم نه ادرار نکرده و دوباره اومد دیدم همسرم صدا زد بعد ۲ ساعت از شب منتظر ادرارش بودن که آزمایش بگیرن ...وقتی دیدن نشد همسرم صدا زدن و گفتن برو سونت بخر .. وقتی دیدم همسرم یا سونت اومد خیلی ناراحت شدم گفتم بچه به این کوچکی سونت میخواد چیکار ..بعد خیلی دعا و التماس از خدا خواستم تا پرستار نیاد سونت بزار من پوشکش باز کنم ببینم ادرار شو کرده ...
و قربون خدا برم که حرف مو شنیدم .‌‌..یعنی نمی‌دونید که چه حالی داشتم وقتی سونت دیدم خودم تو زایمان کشیدم درد داره چه برسه به بچه ۵ ماهه
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۴ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵
مامان ‌ کوچولو مامان ‌ کوچولو ۴ ماهگی
سلام
من امشب غمگین‌ترینممم من هیچوقت انقد بد نبودم که این همه ناراحتم :»
امشب بعد چند وقت رفتم خونه مادرم آخه خودم و بچه هام خیلی وقته جای نرفتیم من پسرمو بردم کاردرمانی برگشتیم آماده شدیم رفتیم با گلی ذوق رفتیم اونجا داداشم اونجا بود مامانم سلام داد رف آشپزخونه بابام سلام داد سرشو کرد تو گوشی با داداشم حرف میزد با من درست نه منم خودمو مشغول دخترم کردم بعد رفتم به مامانم گفتم کمک میخوای مامان گفت نه دیدم اصلا کاری نداره ماکارانیش امادس اومدم میخواستم برم بعد گفتم ولش کن نشستم پسرم هعی می‌رفت میومد پسرم اوتیسمه یک راهو هزار بار می‌ره میاد بعد امروز کاردرمانی هم رفته بود انگار استرسش بیشتر بود جیغ میکشید مامانم اومد نشست اونطرف گفتم دلم برات تنگ شده بود چرا نمیای سر بزنی نزدیکیم که دورم نیستم یهو شرو کرد تو برای من چیکار کردی تا حالا که من بیام پیش تو بچه های معلولت:» اینو که گفت انگار یک چیزی تو دلم هوری ریخت پایین یک حس خالی شدن انگار همه دنیا سرم خراب شد دلم میخواست بمیرم احساس کردم مردم بخدا گفتم عیب نداره مامان می‌دونم پاهات درد میکنه دیگ چیزی نگف این پسر منم درگیر بازی خودش بود ساعت ۸ شد مامانم ماکارانیو آورد بخوریم من پسرم چون مریضه باید برم دنبالش خب نمی‌فهمه مریضه بعد داداشم گفت مریضی بچت چیه گفتم اوتیسمه چرا بعد به بابام گفت همون دیوونه رو باکلاسش کردن :»» شاید حرفش بد نبود ولی من دوباره خورد شدم :» منم گفتم داداش تا حالا زنگ زدی بگی آبجی حالت خوبه ؟ نه نپرسیدی؟ من دوسال هر روز دکترم من دوسال یک روز درمیون باید پسرمو ببرم تا حالا با خودت گفتی یک کمکی بهش بکنم ؟ پس حق نداری به پسرم بی احترامی کنی و اومدم خونه کاش نمی‌رفتم :»
مامان ویهان کوچولو💙 مامان ویهان کوچولو💙 ۱۰ ماهگی
...درد دل. هرکسی حوصله داره بخونه یه کم دلم آروم بشه.....
خانما دیکه خسته شدم یه هفته اس شوهرم تعطيل شده استراحت ندارم اصلااا..بعضی روزا ویهان به شدت بد قلقلی میکنه چندساعت درگیرش میشم بخوابه خیلی نق میزنه. شوهرمم که اصلاا بلد نیس بچه بغل کنه ۱۰ دقیقه می‌گیره میبینم صدای بچه در اومد ..کار خونه هم اصلا نمیکنه کمکم ..امشب بیرون بودیم بچه تو ماشین خوابید اومدیم خونه بیدارش کرد میگم بیدارش نکن میگه بازم میخوابه. ولی یک ساعت ونیم بچه نق زد تا الان که داره میخوابه. بخدا کمر برام نمونده اصلا متعلق به خودم نیستم حتی نمیتونم بگم خستم میگه خب استراحت کن 😑عصر خونه رو تو بدترین حالت ول کردم رفتم گفتم میام تمیزکاری میکنم ولی الان این قدر بچم اذیت کرد که گفتم مگه من رباتم خسته نشم .همه فکر میکنن چون شبا میخوابه دیگه من راحتم نمیدونن ۵ صبح بیدار میشه ۸و۹ عصر من باید در اختیار بچه باشم یا بغلمه یا رو پام .خواب عمیقش نیم ساعته. مدام یا دستم به کار خونه هس یا بچه .بیرون میخوایم‌ بریم اصلا نمی‌فهمم چجوری آماده میشم اینقدر تحرکم میره بالا که میرم خونه کسی نا ندارم .اینقدر خسته هستم که الان دارم اشک میریزم 😭😭