۲۰ پاسخ

وای ببخشید اینجوری میگم خاک تو سر مردی که دستش روی زن بلند میشه من نمی‌دونم فازشون چیه زوربازوشو بذاره واسه هم نوع خودش

غصه نخور عزیزم کارما هم هست

https://eitaa.com/joinchat/4170843602C82fccf5fdf
اینم لینک گروه اگه میتونید از اینجا عضو بشید

میخای بیای گروهمون تو ایتا حالت بهتر بشه؟

آخی عزیزم 🥺🥺
عجب آدمیه

ب خاطر بچه کوتاه بیا جواب ابله ها خاموشیه

هر قدر تو اعصبانیت با مردا لج کنی بدتر میشه آدمو اذیت میکنن همون بهتر جوابشونو ندیم ولی سخته کنترلش

توام یک مشت میزدی تو دهنش کل خاندانش بیاد جلوچشاش
من خودم پسردارم همیشه ب شوهرم میگم جوری بزرگش کنم که دست روی زن بلند نکنه دختر مردم بدبخت نکنه.
این پسر بکوب تو سر مادرشوهرت بااین تربیت کردنش

خدا لعنتش کنه،الهی این روزایی که باهاش میگذرونی رو خدا از عمرت حساب نکنه

هلاک اینایی شدم کع میگن عصبانیش نکن! از ضعف خودتونه که این روزگارتونه. هنوز مادر نزاییده مردی که بخواد دست رو من بلند کنه که بعدش روز اخر عمرشه.

عزیزم تو باید کوتاه بیای نمیشه اون عصبی باشه تو جوابشوبدی بدتر میشه اینجوری

یه چی بگم چون ما خانما زور وقدرت مردونه نداریم باید زیاد باهاشون در نیفتیم خودشون جنسشون نره وخشن ماهم خشن باشیم نر باشیم نمیشه بعد میشه جنگ ودعوا زن باید لطیف باشه بامهر وحبت خرشون کنیم وسوارشون بشیم والا اگه با خشونت رفتارکنیم جفتک میندازن..... شیوه تو عوض کن

خودت داری میبینی آدم نیس چرا ازش‌ ناراحت میشی ارزشه شو نداره

ولش کن بره به جهنم

عزیزم من نمی‌گم کار شوهرت کاملا اشتباه چه بچه بغلت باشه چه نباشه نباید دست روت بلند کنه ولی شما هم اشتباه کردی کارش نباید دیر بشه وقتی میبینی حساسه ولش کن بذار بره بچه رو بذار زمین صبونه اتو بخور وقتی عصبانی دیگه جوابشو نده

به خاطر بچه ت باهاش دهن به دهن نشو. فایده اش چیه؟ اون که خیری به تو نمیرسونه. لااقل کاری کن شرش بهت نرسه.

والا همه مردا همینن البته کتکو اینارو نمیگم ولی بچه نگه نمیدارن نگه داره خیلی برامنو دوساعت اونم ن کوچیکه پسرمو ک دوسالشه بعد صداش درمیاد دیگه

الهی بمیرم برات عزیزم الان بچه بپیش خودته ؟

خدا ازش نگذره الهی ولش کن نرتیکه خر چرا لجش در میاری

امان از این شوهرای بی درک

سوال های مرتبط

مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۴ ماهگی
پارت دوم💙

رسیدیم جلوی در همسرم گفت غذا چی میخوری برم بگیرم گفتم هیچی گفت برنجی میخوری یا فست فود گفتم برنج نمیخورم گفت چی میخوری هیچی نگفتم از ماشین پیاده شدم 😂( نمیدونم با اون بیچاره چرا دعوا داشتم) رفت ب خودش برنجی گرفتم ب من همبرگر
آمد هی گفت بیا بخور آورد داد تو اتاق بهم گفت بخور منم میگفتم نمیخورم چرا ب من از اینا گرفتی خلاصه بهونه الکی بزور لقمه رو میزاشت دهنم تا بخورم چون درست حسابی غذا نخورده بودم که بعد سر هیچی باهاش دعوا کردم گفتم برو از خونه بیرون نمیخوام ببینمت اونم دید عصبیم رفت ‌پایین گوشیش هم همیشه خدا سایلنت رفته تو ماشین خوابیده جلوی در 🥲🤦🏼‍♀️(طفلی😅)
منت دردام هی بیشتر می‌شد دیگه فاصله انقباض هام شده بود ۲.۳ دیقه ولی باز هم برای رفتن به بیمارستان مقاومت میکردم درواقع خیلی میترسیدم استرس شدید تمام وجودم گرفته بود
از ساعت ده شب دردام وحشتناک شده بود ، ولی تحمل کردم
چای میخوردم میرفتم کمرمو با آب گرم میشستم راه میرفتم اصلا نمیتونستم بشینم یا دراز بکشم تا ساعت ۳ صبح به همین منوال گذشت همسرم تو ماشین خواب منم خبر ندارم ک تو ماشینه

ساعت سه بود متوجه ترشح قهوه ای رنگ شدم سریع زنگ زدم ب ماما همراه گفتم که اینجوری شدم گفت برو دوش بگیر بیا بیمارستان
منم کلی به همسرم زنگ زنگ اونم سایلنت جواب نمیده رفتم دوش گرفتم آمدم باز زنگ زدم بالاخره جواب داد و آمد خونه
به مامانم زنگ زدم گفتم دارم میرم بیمارستان گفت بیا دنبال منم منم میام
مامان ‌ کوچولو مامان ‌ کوچولو ۴ ماهگی
سلام
من امشب غمگین‌ترینممم من هیچوقت انقد بد نبودم که این همه ناراحتم :»
امشب بعد چند وقت رفتم خونه مادرم آخه خودم و بچه هام خیلی وقته جای نرفتیم من پسرمو بردم کاردرمانی برگشتیم آماده شدیم رفتیم با گلی ذوق رفتیم اونجا داداشم اونجا بود مامانم سلام داد رف آشپزخونه بابام سلام داد سرشو کرد تو گوشی با داداشم حرف میزد با من درست نه منم خودمو مشغول دخترم کردم بعد رفتم به مامانم گفتم کمک میخوای مامان گفت نه دیدم اصلا کاری نداره ماکارانیش امادس اومدم میخواستم برم بعد گفتم ولش کن نشستم پسرم هعی می‌رفت میومد پسرم اوتیسمه یک راهو هزار بار می‌ره میاد بعد امروز کاردرمانی هم رفته بود انگار استرسش بیشتر بود جیغ میکشید مامانم اومد نشست اونطرف گفتم دلم برات تنگ شده بود چرا نمیای سر بزنی نزدیکیم که دورم نیستم یهو شرو کرد تو برای من چیکار کردی تا حالا که من بیام پیش تو بچه های معلولت:» اینو که گفت انگار یک چیزی تو دلم هوری ریخت پایین یک حس خالی شدن انگار همه دنیا سرم خراب شد دلم میخواست بمیرم احساس کردم مردم بخدا گفتم عیب نداره مامان می‌دونم پاهات درد میکنه دیگ چیزی نگف این پسر منم درگیر بازی خودش بود ساعت ۸ شد مامانم ماکارانیو آورد بخوریم من پسرم چون مریضه باید برم دنبالش خب نمی‌فهمه مریضه بعد داداشم گفت مریضی بچت چیه گفتم اوتیسمه چرا بعد به بابام گفت همون دیوونه رو باکلاسش کردن :»» شاید حرفش بد نبود ولی من دوباره خورد شدم :» منم گفتم داداش تا حالا زنگ زدی بگی آبجی حالت خوبه ؟ نه نپرسیدی؟ من دوسال هر روز دکترم من دوسال یک روز درمیون باید پسرمو ببرم تا حالا با خودت گفتی یک کمکی بهش بکنم ؟ پس حق نداری به پسرم بی احترامی کنی و اومدم خونه کاش نمی‌رفتم :»