سوال های مرتبط

مامان دلوین🩷 مامان دلوین🩷 ۱ سالگی
سلام مامان خانوما روزتون بخیر
خب منم میخوام بعد از دو ماه تجربه زایمانمو بزارم فقط اینکه خیلی طولانیه و شاید سرتونو درد بیاره
تجربه زایمان سزارین #پارت 1#
خب من توی 28 هفته فشار خون گرفتم و دو شب توی بیمارستان بستری شدم و بعد از اون روز قرص شروع کردم ک بعد از بیمارستان بازم فشارم رفت بالا ک این دفع رفتم مطب ک قرصمو کرد دوتا وهمین جوری ادامه داشت تا 33 هفته ک قرصای من رسید ب 6 تا یه روز ک مراقبت داشتم و رفتم مطب دکترم همون روز باز فشارم رفت بالا و دکتر گفت من نمیدونم بهت ختم بارداری بدم یا بزارم تا هفته 37 بمونی برای همین گفت باید بری جای یه دکتر دیگه ک توی شهر دیگع بود و دو ساعت توی راه باید باشی من گفت حتما فردا صبح برو ما فرداش صبح راه افتادیم رفتیم و توی اون شهر برادر شوهرم زندگی میکنه ک ما صبح رفتیم خونه اون تا غروب ساعت 7 ک نوبتمون بود و رفتیم پیش دکتر و از شانس گند من همون موقع باز فشارم رفت بالا ک دکتر افتخاری گفت باید بری بیمارستان واسه ختم بارداری نمیدونین با شوهرمو مامانم چقد گریه کردم میترسیدم ک بچه نرسیده باشه درکل کلی ترسیده بود بلاخره رفتم خونه و یکی دو ساعت تو خونه بودیم و از غصه نمیدونستیم چیکار کنم و بلاخره ساعت 12 شب منو بردن تا بستری کنن حالا ما هم هیچی لباس واسه بچه نگرفته بودیم مثل قرار بود وقتی منو بستری کردن فرداش مامانمو شوهرم برن واسه خرید سیسمونی
مامان دخترم ماهلین مامان دخترم ماهلین ۱ ماهگی
پارت یک زایمان من

همه چی برمی‌گرده به ۲۷ خرداد ماه... یه روز عادی بارداریم وقتی وارد هفته ۳۳ و ۴ روز شده بودم. تازه صبحونه خورده بودم و حالم خوب بود. صبح حول و حوش ساعت ۹ ۱۰ صبح بود که از طرف بهداشت برای چکاپ هفتگی بهم زنگ زدن که برم. نزدیک خونه مونه و مشکلی نداشتم.
اینم بگم که تو گهواره خیلیییی دیده بودم همه در برابر بهداشت‌ رفتن جبهه می‌گیرن.
منم همین بودم چون بهداشت خیلی روم حساس بود. مخصوصا وزنم.
اما خبر نداشتم که همین بهداشت منو بچمو نجات می‌ده.
خلاصه من رفتم بهداشت. داشتم وارد ماه نهم بارداری می‌شدم واسه همین ورم داشتم ولی شکمم بزرگ نبود زیاد. وقتی بهداشت منو ندید از ورمی دست و پاهام تعجب کرد. وزنم رو ترازو خیلی زیاد شده بود. هر دقیقه مشکوک تر می‌شدن بهم. شوک بعدی وقتی بهمون وارد شد که فشارم رو گرفتن. منی که هر بار فشارم نرمال روی ۱۰ ۱۱ اینا بود... فشارم شده بود ۱۳... نگران تر شدن و ازم خواستن حتما پیش مامای بهداشت که شیفتش یه جای دیگه بود برم تا اونم چکم کنه. تا اون لحظه ته دلم غر می‌زدم که ای بابا... من که حالم خوبه اینا زیادی بزرگش می‌کنن... به هر حال ماه آخر بارداری ام و علائم های جور وا جور طبیعیه... خلاصه زنگ زدم به شوهرم تا بیاد منو ببره پیش ماما...
ادامه پارت بعدی...

بارداری تجربه زایمان زایمان زایمان زودرس بارداري بارداری
مامان totfarangi مامان totfarangi ۵ ماهگی
مامان مَهان💗 مامان مَهان💗 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
۳۷ هفته و ۳ روز زایمان کردم 🤌🏻
۱۵ دی ماه عصر یکدفعه زیر شکمم درد احساس میکردم
دردش اینطور بود که می‌گرفت و ول میکرد
اول خیلی بیخیال بودم و میگفتم خوب میشم
اما تا آخرای شب تحمل کردم و تایم گرفتم دیدم خیلی منظم شده اول هر ده دقیقه بود بعد هر ۷ دقیقه و بعد هر ۵ دقیقه شده بود
دیگه نگران شدم ساعت ۱۲ نیم شب رفتم زایشگاه
اونجا ان اس تی انقباض های منظم رو نشون میداد هر ۵ دقیقه و معاینه شدم دهانه رحم ۱ سانت بود
دیگه اومدم خونه گفتم استراحت کنم همین یکی دوهفته ک بچه ۳۷ هفته بدنیا نیاد حدقل تا ۳۹ هفته برسم
اما تا صبح درد داشتم
۱۶ دی ماه هم کامل درد داشتم به طور منظم یعنی حتی نبود که ربع ساعت درد نداشته باشم
انقباض ۵ دقیقه ای رو کامل داشتم کل روز و حتی شب ها هم نمی‌تونستم بخابم
۱۶ ام گذشت و ۱۷ ام صبح گفتم برم بیمارستان باز
اما باز نرفتم و تحمل کردم و چونکه دانشجوعم ساعت ۸ صبح رفتم امتحان دادم که مثلاً بعدش برم بیمارستان ولی نرفتم اومدم خونه باز درد هام رو تو خونه کشیدم
تا ساعت ۸ نیم شب که اصلا دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم طاقتم تمام شد رفتم بیمارستان اونجا معاینه کرد و آن اس تی گرفتن دهانه رحم ۲ سانت باز شده بود
مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲:
خلاصه ورزش ها ادامه داشت و چندسری من میرفتم زایشگاه و دریغ از تغییر
نمیدونم دهانه رحمم یاری نمی‌کرد کلا یا اینکه ورزش هارو دیر شروع کردم اما هر سری که میرفتم زایشگاه میگفتن دهانه رحمم خیلی نرم شده و باز میشه ورزش کن پیاده روی کن که همه بی فایده بود ۴۰ هفته شدم و تاریخ زایمانم ۱۰ شهریور بود طبق انتی زایشگاه گفتن که فردای تاریخت بیا بستری شی البته بازم بستگی به دکتر شیفت داره ۱۱شهریور شد و من تا ۴ صبحش خوابم نمی‌برد از استرس چون ن از طبیعی خوشم میومد ن سزارین ولی خب باز میگفتم طبیعی بهتره همون روز ساعت ۶ صبح از درد بیدار شدم
( اینم بگم که من از یه هفته قبلش دردای کم پریودی داشتم با فاصله دو سه ساعت ) خلاصه بیدار شدم و فاصله دردام گاهی ۵ دقیقه گاهی ۱۰ دقیقه بود ولی دردام قابل تحمل بود
خونم پله میخوره پا شدم یه ییس دقیقه ای پله نوردی کردم و دوش آب داغ با اسکات رفتم و اردکی و یه نیم ساعتی هم تو خونه پیاده روی کردم که دردام بیشتر شه دردام همون بود فقط فاصله اش دیگه منظم ۵ دقیقه شد شوهرمم خواب بود با دردای من بیدار شد هر لحظه میگف بریم زایشگاه میگفتم ن هنوز زوده و ۱۲ من رفتم زایشگاه معاینه شدم ۲سانت بودم کیک رانی خوردم و ازم ان اس تی گرفتن که خوب نبود و بخاطر دردام و ان اس تی بستری شدم دکتر شیفت گفت که یبار دیگه ان اس تی بگیرن خوب نباشه میبرن اتاق عمل
سرم زدن بهم دوباره ان اس تی گرفتن که خداروشکر خوب بود دیگه بستری شده بودم دردام بیشتر شده بود...
مامان مَهان💗 مامان مَهان💗 ۶ ماهگی
پارت دو زایمان طبیعی
گفتن بم پیاده روی کنم و باز معاینه شم
دوساعت تو بیمارستان پیاده روی کردم و سه سانت شد دهانه رحم
باز بهم گفتن بمون همین بیمارستان تا دوساعت پیاده روی کن تا باز معاینه کنیم
اما من نموندم و اومدم خونه و بگم که بیمارستان خیلیییی ازم دور بود و از این لحاظ اذیت شدم
ساعت ۲ شب رسیدم خونه و تو خونه یکم راه میرفتم و دوش آب داغ رو می‌گرفتم به شکمم
باز یکم به زور راه میرفتم و یه کهنه انداختم رو بخاری داغ میشد مینداختم رو شکمم باز
اینا درد منو چندان کم نمی‌کرد ولی تو ذهنم میخواستم تصور کنم که دردم کم شدع🥲🥲
خلاصه تا ساعت ۵ نیم باز تو خونه درد رو کشیدم دیگه حس میکردم الان بچه میفته پایین و حتی نمیتونستم لباسم رو خودم بپوشم از بس که درد داشتم
ساعت ۵ نیم رفتم سرویس و لخته خون ازم اومد یه مقدار
و دیگه نموندم رفتم باز بیمارستان
که خیلیییی راه دور بود و مردم و زنده شدم تا رسیدم🥲
وقتی رفتم بیمارستان ۷ سانت بودم
دیگه بستری شدم
اونجا هم دیگه یکم تو سالن راه رفتم و لباس عوض کردم و ب اتاق زایشگاه رفتم ک اونجا هم خودم تنها بودم و موقعی که درد داشتم زور میزدم که بچه بدنیا بیااد
ساعت ۷ صبح بستری شدم
ساعت ۸:۵ دقیقه بچه بدنیا اومد
وقتی بدنیا اومد حس سبکی داشتم و دیگه دردی احساس نمی کردم
اما بدن گرمه وقتی بلند شی و چند ساعت بگذرع میفهمی چی به سرت اومد 😂
با خودتون تو اتاق زایمان حتما آبمیوه ببرید واقعا نیازه
من ایقد فشار بم اومداون لحظه و خدا خیر بده شوهرم رو واسم آبمیوه و خوراکی فرستاد داخل ی ذرع ک آبمیوه می‌خوردم حالم بهتر میشد🥲🥲