۸ پاسخ

هرچی گفت نشین گریه نکن جوابشو بده عزیزم میخاد چیکارت کنه من از اول هرچی گفته جوابشو دادم خیلیم بد میدم اگرم بخاد دوباره گیر بده بهم یاحرفی بزنه بهم‌ سریع جوابشو میدم تودلم نگه نمیدارم اصلا من خودم مامان بابام خیلی سال فوت شدن خیلی دل نازکم همینجوریشم حسرتشونو میکشم بعد باز یکی بیاد بامن گلاویز شه دیگ هیچی برامم مهم نی

سراین یکی تجربه دار میشی برین بهش

شیرت آب چرا بچه میخوابه بیدار بود میگفتن چرا بیداره حتی تو پی پی کردنش ام دخالت میکردن بادستمال مرطوب پاک نکن فلان پودر بزن فلان پماد اه واقعا پیر شدم

زبون نداری هرچی گف دوبرابر بذار تو کاسش
مشکل توعه شوهرته ک پشتت درنمیاد اجازه میده مادرش همه چی بگه

منم همینطور این دردا رو تجربه کردم خانواده شوهرم همشون چاق و حتی اضافه وزن کوچیکشون ۱۲۰ کیلو ۲۲ ساله هست به من میگفت این چی اوردی بلد نیستی بزرگش کنی

الان تو اقدامم پشتم داره میلرزه .

یا وزنش کم (۳۲۰۰).این چیه آوردی ریزه میزه

بچه مادر بزرگ از مادر بیشتر دوست داره

سوال های مرتبط

مامان شدم مامان شدم ۵ ماهگی
مامان مَهواونی نی🌙 مامان مَهواونی نی🌙 هفته سی‌وچهارم بارداری
❤️ قسمت 29 زندگی من❤️❤️
راستی اقای راننده اسمش محسنه و از سال 99 بعد از عقد رفت جای باباش توی علوم پزشکی استخدام شد😁😁
خلاصه از عروسی گذشت یکماه بعد عروسی حامله شدم
و دوماهم بود که مادرشوعرم فهمید اینکه شوهرم بهش گفت هم بی دلیل نیود من تا سه ماهگی نمی‌خواستم بگم
خلاصه با یه دهن پر گفت میذاشتی خون حجلت خشک بشه بعد 😐😐
گفتم ما خودمون خواستیم زود بچه بیاریم
گفت پسر منکه اینجور نیست و جالب که مردی که من عاشقش شده بودم جلو خودم گفت من بچه نمیخوام 😐
خدا می‌دونه یک هفته تمام زار زدم با بچه تو شکمم 😔
خدا منو ببخشه چقدر اذیت شد بچم
بهروز مادرشوعرم تو راه پله جیغ کشید و صدام زد من از ترس اینکه طوری شده دویدم و شوهرم پشت سرم من تو پله ها خوردم زمین و قشنگ یه چیزی تو دلم کنده شد
فهمیدم دیگه بچه ندارم...
حالا چش بود
که دستش سوخته 😐😐😐 من با یه عالمه خونریزی رفتم بیمارستان
سه روز بستری بودم و وقتی اومدم خونه دیگه من اون دختر 24 ساله نبودم
یه مادر بودم تو داغ بچش داغی که یه زن بخاطر سوختن دستش الکی با جیغ جیغاش باعث شد من بچمو از دست بدم