❤️ قسمت 29 زندگی من❤️❤️
راستی اقای راننده اسمش محسنه و از سال 99 بعد از عقد رفت جای باباش توی علوم پزشکی استخدام شد😁😁
خلاصه از عروسی گذشت یکماه بعد عروسی حامله شدم
و دوماهم بود که مادرشوعرم فهمید اینکه شوهرم بهش گفت هم بی دلیل نیود من تا سه ماهگی نمی‌خواستم بگم
خلاصه با یه دهن پر گفت میذاشتی خون حجلت خشک بشه بعد 😐😐
گفتم ما خودمون خواستیم زود بچه بیاریم
گفت پسر منکه اینجور نیست و جالب که مردی که من عاشقش شده بودم جلو خودم گفت من بچه نمیخوام 😐
خدا می‌دونه یک هفته تمام زار زدم با بچه تو شکمم 😔
خدا منو ببخشه چقدر اذیت شد بچم
بهروز مادرشوعرم تو راه پله جیغ کشید و صدام زد من از ترس اینکه طوری شده دویدم و شوهرم پشت سرم من تو پله ها خوردم زمین و قشنگ یه چیزی تو دلم کنده شد
فهمیدم دیگه بچه ندارم...
حالا چش بود
که دستش سوخته 😐😐😐 من با یه عالمه خونریزی رفتم بیمارستان
سه روز بستری بودم و وقتی اومدم خونه دیگه من اون دختر 24 ساله نبودم
یه مادر بودم تو داغ بچش داغی که یه زن بخاطر سوختن دستش الکی با جیغ جیغاش باعث شد من بچمو از دست بدم

۷ پاسخ

وای چه آشغالی بوده مادرشوهرت خدا لعنتش کنه

هیچ آهی بی جواب نمیمونه🥲

وای خدا لعنتش کنه 😢

ای خدا لعنت کنه همچین آدمای پست رو چطور دلشون میاددد اخه😞

ای خدااا
الهی فداتشم خدالعنتش کنه چیا آورده سرت

خدای من🥺🥺🥺

چه غم انگیز ایشالله جاش سبز بشه❤

سوال های مرتبط

♛بانوی صبــور♡๛ ♛بانوی صبــور♡๛ قصد بارداری
بعد دختر اولم،۴ سالش بود ، شوهرم میخواست تنهایی بره کربلا،چند روز بود حالم بد بود، تست زدم دیدم بله ناخواسته باردار شدم ، چون خونه مادرشوهر زندگی میکردم و مخالف بودن با بچه دوم ما ، من هم ناراحت از اینکه وای خدا چکار کنم.خلاصه شوهرم رفت کربلا و برگشت قرار شد بریم سونو دیدم افتادم لک ، مجدد ازمایش رو تکرار کردم بتا خیلی خوب رشد کرده بود ولی نموند ، خیلی ناراحت نشدم 🥲..گذشت دوسال بعد خونه دار شدیم به خواسته خودمون اقدام و ماه اول اقدام باردار شدم ، خوشحال که وای دوباره مامان میشم و یه بچه اردیبهشتی خواهم داشت 😍رفتم دکتر یه خانمه هم با من تو مطب بود. اون به دکتر گفت : خانم دکتر من هرچی اقدام میکنم باردار نمیشم ...!
نوبت من شد انگار یه حسی تو دلم بود، سریع به دکتر گفتم اره من باردارم و ماه اول اقدام باردار شدم😌بعد نگاه کردم به اون خانومه دیدم نگاه کرد به من ...🥺
دکتر گفت خب هزار ماشاالله اینو جایی نگو 🫠
ادامه اش تو تاپیک چون جا نمیشه 👇🏻👇🏻👇🏻
مامان شدم مامان شدم هفته سی‌وهشتم بارداری
مامان بلوبری🫐🥺 مامان بلوبری🫐🥺 هفته پنجم بارداری
پارت دو🤍🌼
و من تا پنج صبح خونریزی شدید داشتم جوری که کامل رو تخت منو دراز کرده بودند هر چند دقیقه دروشیت پر خون برمی‌داشتند
دکتر هم نبود و من ناشتایی نداشتم....
سرگیجه و ضعف داشتم....
تا یه آمپول زدند و قطع شد...
دو تا سونو بعد رفتم گفت بقایا داری برو دفع میشه
قرص دادند اومدم خونه سه شبانه روز درد کشیدم جوری که مامانم گفت دوقلو طبیعی آوردم انقدر درد نکشیدم...
سه تیکه دفع شد❤️‍🩹
گذشت بعد بیس روز ده مهر تو خونه درازکشیده بودم یهو حجم زیادی خون اومد...
رفتم تو حموم فکر کردم بقایا دو ساعت تو خونه بودم دیدم قطع نمیشه لخته های زیاد داشتم
رفتم زایشگاه گفتن وضعیتت خرابه تا نیم ساعت دیگه کورتاژ نشی میری کماااا
این حرفا رو روی سرم می‌زدند و من فقط گریه میکردم و ترسیده بودم😭😭😭
با آمبولانس انتقال دادند یه بیمارستان دیگه و اورژانسی کورتاژ شدم...
اونجا هم خیلی گفتم منو بیهوش نکنین بهوش نمیام😅
خلاصه خیلی راحت بود و من گفتم کاش از اول کورتاژ میشدم