میخوام یه چیزی بگم نمیدونم چند نفر موافقن
من ازینکه با چالش های مادری روبه رو میشوم اولش میترسم اما بعد بهش عادت میکنم و از بودن در کنار دخترم لذت میبرم
مثلا من ازینکه شب یا صبح خیلی زود بیدار میشدم به دخترم شیر می‌دادم و به چهره اش نگاه میکردم که چقدر معصوم شیر میخوره کیف میکردم با اینکه خوابم بهم می‌ریخت ولی واقعا به آخرین چیزی که فک میکردم خواب بود
اما چند روز پیش یه ویدئو دیدم تو اینستا میگفت یه نوع شکنجه وجود داره که نمیذارن زندانی بخوابه
مادرها این بی‌خوابی رو تجربه میکنن مثلا تا میان بخوابن بچه بیدار میشه
این یه شکنجه اس که مادر تحمل میکنه و ازین حرفا
ازونروز به بعد هروقت برای شیر دادن بلند میشم یاد اون کلیپ میوفتم و حس بدی میگیرم
میخوام اینو بگم
ماها مادریم
بخوایم نخوایم باید این روز هارو بگذرونیم
بخوایم نخوایم هیچکس نمیتونه کارهای مارو انجام بده کمک میتونن بکنن ولی بازم سختی هاش با ماس
پس بهتره ازین ویدئو ها کمتر ببینیم چون خیلی تو گهواره میدیدم که راجبش حرف میزنن

۶ پاسخ

وقتی مادر میشی با همه سختیهاش خیلی شیرینه
یه خنده بچه ات رو با چیزی عوض نمی کنی

این کلیپها میخوان کسایی‌که دوست دارن بچه بیارن رو بترسونن که نیارن

کلا مادرشدن یه حس قشنگه که قابل توصیف نیست❤️
خداقوت به همه مادران سرزمینم ❤️

وقتی مادرمیشی دنیاازادم گروگان میگیره

برخلاف بقیه منم فک میکنم گاهی بچه داری محدودم میکنه و بعضی وقتا پشیمون میشم از بدنیا اوردن بچه فک‌کنم بخاطر اینه که همش با بچه سر و‌کله میزنیم این فکرا به ذهنم میاد

نباید هر حرفی اینقدر راحت روت اثر بذاره ..
هرچی میگن درست نیست فکر نکن بهش

ولا شکنجه نیست نعمته خدا یه فرشته کوچولو بهت داده مال خودته فقط خودت که باتموم وجود بهش عشق وعلاقه داری وقتی بزرک میشه میشه رفیقت ..دلسوزت .همرازت تواین دنیای بزرگ ونامحدود بعدش تو خودتو با یه تبهکار زندانی مقایسه میکنی عزیزم نکن تو فرشته ای وبهشت زیر پاته نه یه زندانی🥰😍🤩

هر آدمی که توی زندگیمونه باید بخاطرش یه رنجی تحمل کنیم تا اون آدم کنارمون بمونه بچه هامونم رنج های کوچیکمونن که باید با بزرگشون کنیم من اینجوری بهش نگاه میکنم برای اینکه پسرم داشته باشم سختی نگه داری و بیخوابیش هم تحمل میکنم چون داشتنش برام باارزش تر از هر چیزیه

سوال های مرتبط

مامان آرون مامان آرون ۱۳ ماهگی
همه فکر میکنن مادرایی که شیر خشک به بچه میدن همش قضاوت میشن
اما من یه مادرم که شیر خودمو میدم به بچم
هفته های اول نوک سینم زخم شدش با درد به بچه هرجوری بود شیر دادم
الانم پسرم هر دو‌ساعت از خواب بیدار میشه شیرش میدم چون شیر مادر سریعتر حضم میشه و‌بچه گشنش میشه
وسط شیر دادن یهو احساس تشنگی شدید می‌کنم بعضی وقتا هم ضعف می‌کنم ولی با همه اینا بازم دوست دارم شیر خودمو به بچه بدم وزن پسرمم خوبه ‌‌دکتر و بهداشت هروقت رفتم گفتن خوبه و نیاز به کمکی نداره
ولی با همه اینا گاهی اطرافیانم یه حرفایی میزنن که دلم میشکنه واقعا
بچم دهنش باز میشه میگن گشنشه در حالی که من بچم رو میشناسم اگه خیلی زود به زود بهش شیر بدم بالا میاره
یا مثلا مادر شوهرم به شوهرم میگف شیرش بچه رو سیر نمیکنه واسه همین بچه گریه میکنه 🥲واقعا دلم شکست که من دارم با این همه سختی به بچم شیر میدم ولی اینا همیشه تا بچه گریه میکنه سریع میگن گشنشه در حالی که بچه کولیک داره شبا از یه ساعتی به بعد گریه هاش شروع میشه ربطی به گشنگی نداره اما فقط میخوان به من مادر حس ناکافی بودن بدن
مامان لنا مامان لنا ۷ ماهگی
من از شیردهی خیلی بدم میومد، حتی قبل بارداریم... کسیو میدیدم شیر میده به بچه ش میگفتم چرا‌شیرخشک نمیده...
تا سه ماه عم با هزار زور و دعوا و تهدید و قربون صدقه و دوشیدن شیر بالاخره به لنا شیر دادم... بعد قرار شد فقط صبح تا شب به لنا شیرخشک بدم و شب تا صبح شیر خودمو...
بعدم که پاستور رو زدن چون خونه ما اونجاس و من خواب بودم بسیار بد و با ترس از خواب بیدار شدم زمانی که پاستور رو زدن و کلا یه سینه م شیرش قطع شد و با یه سیمه م شیر میدادم به لنا، بعد دیدم به مرور سیر نمیشه و قرص خوردم و کلا شیرم خشک شد.... کاری ندارم.
تو این یک ماهی که لنا شیرخشک میخوره واقعا راضیم، واقعا حالم خوبه... دیگه از اینکه تو بیرون لنا گشنه ش بشه بدم نمیاد... دیگه خجالت نمیکشم... حتی دیگه خیلی راحت تر میرم بیرون، میرم رستوران... با اینکه قبلا هم جایی میرفتم شیرمو میدوشیدم تو شیشه....
حتی الان گاهی لنا بی قراری میکنه سینه مو میخوام بدم بهش بدم میاد، خیلی بیشتر از قبل... حتی از اینکه دراز کشیده و تو خواب بهش بدم.... نمیدونم چجوری حسمو توصیف کنم ولی قبلا هرکاری میکردم شیر خوردنشو زودتر تموم کنه، الان با شیشه بهش شیر میدم اگر نخوره هی دو سه دیقه یه بار شیشه رو بهش میدم که ببینم میخوره یا نه.... هیچوقت نتونستم با این حس بدم کنار بیام... حتی وقتی که لنا شیر میخورد
مامان اَبرا مامان اَبرا ۳ ماهگی
*سلام مامان قشنگا...🤍*

*دلم برای اینجا تنگ شده بود...🌱*

این چند روز هر بار می‌خواستم یه چیزی براتون بنویسم، یا ابرا بیدار می‌شد، یا علیار می‌گفت: «مامان بیا بازی کنیم.» 😅

بعد که شب می‌شد، فقط دلم می‌خواست چند دقیقه بشینم و به هیچ‌چیز فکر نکنم...🫠

با خودم گفتم مطمئنم خیلی از شماها هم این حس ها رو تجربه کردین.

*یه وقتایی مادر بودن از بیرون خیلی قشنگه...
ولی فقط خودمون می‌دونیم پشت اون لبخندها، چند ساعت بی‌خوابی، چند تا غذای نصفه، چند تا چای سرد شده و کلی خستگی قایم شده...🥹*

منم دقیقاً این چند روز وسط همین روزا بودم.

بین شیر دادن به دختر کوچولوی سه ماهه‌م 👶🏻
و بازی کردن با پسر سه سال و نه ماهه‌م که انرژی تموم‌نشدنی داره. 🧸💙

ولی یه چیز قشنگی که مادر بودن بهم یاد داده اینه که...

*قرار نیست بهترین مامان دنیا باشیم.
قرار نیست همه کارا رو بی‌نقص انجام بدیم.*

همین که هر روز با عشق کنار بچه‌هامونیم و سعی می‌کنیم یه ذره بهتر از دیروز باشیم، *یعنی داریم بهترین خودمون رو می‌ذاریم. 🤍*

از امروز دوباره کنار همیم...🥰

مثل قبل، از تجربه‌های واقعی خودم براتون می‌گم، از بازی‌ها، اسباب‌بازی‌ها، دغدغه‌های مادرونه و هر چیزی که فکر کنم به درد یه مامان می‌خوره.💚

دلم می‌خواد اینجا فقط یه کانال معرفی محصول نباشه...
*دوست دارم یه گوشه امن باشه که هر وقت پیامش رو باز می‌کنین، یه چیز مفید یا یه حس خوب با خودتون ببرین. 🤍🌿*

راستی...

اگه این پیام رو تا آخر خوندی، فقط یه 🤍 بزار.