۹ پاسخ

عزیزم خواهرم پانیک داشت با دارو خوبه خوب شد در حدی بود که دکتر براش بستری نوشت ، خوردن داروها به موقع خیلی خوبه اعصاب آروم میشه درسته ۳ سال طول کشید تا حالش خوب شد تو این مدت کلی قرص خورد چاق شده بود ولی حالش خوب شد رژیم گرفت لاغر شد به زندگیش ادامه میده ، دکتر تو عوض کن چون هر بیماری یه مدتی داره اگه یه مدت بخوری دارو بخوری بهتر میشی و دوزش رو کمتر میکنن و قطع میکنن، الان خودم به حدی استرس گرفتم زندگیم جهنم شده قراره برم دکتر من دارو بخورم چاره ای هم ندارم ولی امیدوارم منم خوب بشم تو هم همینطور

ببرش مهد ولی بهش زباد گوشی نده نزار بشینخ جلو تی وی

خواهر من بدتر از تو بودم انقدر افسردگی گرفته بودم بچم تا دو سالگی کلا پیش مامانم بود اصلا خونه نبردمش بچم الانشم بیشفعاله دارو میخوره خیلی اذیت میکنه منم باهاش بازی نمیکنم صبح تا شب داره کارتون میبینه میفهمم واقعا سخته ولی بزرگ میشن خوب میشن عزیزم

فکر نکن فقط تویی پسر من اوتیسم خفیف داره در حد همسالانش نیست و بیش فعالی هم داره اتفاقا رو مخ می‌ره و شیطونه دیروز برا اولین بار دیوونه شدم دیگه نتونستم تحمل کنم دست خودم نبود آنقدر کتکش زدم بعد نشستم گریه کردم کلی عذاب وجدان همه ما روزای سختی داریم که دست خودمون نیست ،همه ما آدمیم یکبار زندگی کردیم و اینا تجربه اولمونه زندگی برای هممون سخته خودمون فقط باید حال خودمونو خوب کنیم

بنظرم تو که به وضعت اگاهی،میتونی اوضاع رو تغییر بدی، ماهی رو هر وقت از آب بگیری،تازس💪💪💪

منم همینجورم ولی برای دخترم خیلی خودمو کنترل میکنم بیشتر بدرفتاری هام رو شوهرم و خانواده تحمل میکنن
البته من به این شدت نبودم شوهرم خودش باعثش شد

من امروز از تو باشگاه از دستش تو سرویس گریه کردم

سعی کن از این به بعد خودتو بسازی
بخاطر بچت... دیر نشده. منم شرایطم بد بود بخاطر زندگی با خانواده شوهر حالم بد بود. جدا شدم و سعی کردم تا اونجا که میشه بخاطر بچم بجنگم

الهی عزیز دلم خودت رو سرزنش نکن تون لیاقت مادر شدن داشتی ک خدا بهت داده فقط بلد نبودیم آگاهی نداشتیم حال خودمون خوب نبوده ‌منم بخدا افسردگی داشتم تا اینکه با یه جلسه شکر گرازی آشنا شدم و ب معنی واقعی همه چیز تغییر کرد اکه میخای لطفاً لطفا حالت خوب بشه امتحان کن این جلسه رو

سوال های مرتبط

مامان نیلی مامان نیلی ۵ سالگی
سلام مامانا دخترم ماه دیگه انشالله میره تو پنج سال .اما وابستگیش به من خیلی زیاده .البته خب منم خودم تو جایی که زندگی میکنم ارتباطاتم کمه از خانواده و فامیل .شوهرمم بخاطر مشغله کاریش نمیتونه زیاد وقت بزاره با بچه حق میدم بهش .منتها دخترمم ازم انتظار بیش از اندازه داره و واقعا افسرده شدم خودم هیچ تفریح و سرگرمی ندارم همش تو خونه ام اما چون دوست ندارم بچم منزوی و غیر اجتماعی بشه سعی میکنم مرتب روزی یکی دو ساعت ببرمش بیرون تابش بدم .تو خونه باهاش نقاشی میکشم و سرگرمش مسکنم همش میگه بیا نی نی بازی کنیم خلاصه که فقط با من وقت میگدرونه من هم واقعا تایم آزادی برا خودم ندارم .هر وقتم بهش میگم مامان خسته شدم نمیتونم بیام باهات بازی کنم همش میزنه زیر گریه و نق و غر وقتی هم میبرمش بیرون تو جمع که میبرمش به خودم میچسبه با هیچ بچه های بازی نمیکنه اصلا انگار بلد نیست شادی و بچگی کنه .چکار کنم خسته شدم .تورو خدا شما بگین چکار میکنید با بچه هاتون
مامان فندق کوچولو مامان فندق کوچولو ۴ سالگی
امروز رفتم پارک با پسرم ولی برای اولین بار با یه خانم دعوا کردم: پسرم یه مقدار بازیگوشه مخصوصا وقتی میریم بیرون ، توی پارک هم دوس داره با همه بازی کنه و میره دنبالشون بعضی بچه ها هم مخصوصا دخترا دوست ندارن و همش میگن که چرا میای دنبال ما و پسر منم عصبانی میشه یا هی میره دنبالشون اونام دعواش میکنن. مدامم بهش گفتم با کسی دوس نداره باهات بازی کنه بازی نکن ولی گوش نمیده باز میره میخواد بازی کنه. امروزم یه دختری که حدود ۹-۱۰ سالش بود بهش خورد بعد فرار کرد سمت مامانش پسرم هم رفت دنبالش به حالت هل دادن ولی خیلی یواش به دختره زد و تا من برسم بهش دیدم مامان دختره سر پسر من که کوچیکه با صدای بلند داد میزنه که چرا دختر منو هل میدی و داد و بیداد میکرد سرش پسر منم نشست زمین گریه کردن منم رسیدم عصبانی شدم به زنه گفتم چرا سر بچه داد میزنی گفت چون دختر منو هل میده گفتم هرچی میخواستی بگی به من میگفتی نه سر بچه کوچیک . دست بچمو‌گرفتم بردم دعواشم کردم که چرا هل میدی و …
هنوز اعصابم خورده که چرا بعضی بزرگترا متوجه نیستن که با بچه کوچیک چجور حرف بزنن و حتی بچه هایی که بزرگترن هم درکی ندارن نسبت به بچه های کوچیکتر. من خودم همیشه به پسرم تذکر میدم اگه کار اشتباه کنه یا یا ببینم با بچه ای درحال دعوان میرم باهاشون حرف میزنم حتی اگه اونا مقصر باشن میگم باهم قشنگ بازی کنید هیچوقت دعواشون نمیکنم چون میگم اونا هم بچه ان.ولی بعضی پدرمادرها اصلا انگار نمیتونن به بچه ها بگن با هم تعامل کنن تازه از بچه ها بدتر رفتار میکنن و انگار فقط بچه اونا بچس برای بقیه انگار نیست.
نمیدونم کارم درست بود یا نه اعصابم خورده هنوز . باید چیکار کنم؟؟
مامان دو تا عشق مامان دو تا عشق ۵ سالگی
فرزند پروری فرزندپروری فرزند پروری
پوشک بچه تربیت شیرخشک
داشتم جواب یه مادر عزیزی رو میدادم دیدم پاک کردن خواستم تجربه خودم رو بگم من دو تا بچه دارم قطعا روزایی هست حوصله ندارم خسته ام یا مثل الان استرس فشار .... اما وقتی عصبانی هستم اول از همه خودم قبول میکنم حال دلم خوب نیست
دوم تلاش می‌کنم سریع تر خودم رو به روز رسانی کنم
سوم واقعا مطالعه راجب کتک زدن کودک آگاهی و کنترل ما رو بیشتر میکنه
من از اول بچه ها رو کتک نزدم ولی خیلی عصبانی بشم
بهشون میگم دارم ناراحت میشم .این یعنی خیلی عصبانی هستم
واسه همین با شنیدن این کلمه اونا هم ناراحت میشن و معمولا در ادامه میگم بشین به کارت فکر کن
دخترم سریع میره اتاقش و مدتی فکر میکنه و بعد میاد میگه مامان میخای راجب موضوع حرف بزنیم
اما پسرم خیلی عاطفی هست اگه بهش بگم داری منو ناراحت میکنی خیلی شیرین زبونی میکنه میگه مامانا از بچه ها ناراحت نمیشن آخه من عشق تو هستم
این کلمات رو از خودم یاد گرفته واقعیت همینه همونجوری من و پدرش باهاشون رفتار میکنیم اونام همونا رو بازتاب میدن