۷ پاسخ

چقد منی .از دیشب دارم گریه میکنم

چقد مث منی😭

عزیزم تو یہ مامان فوق العادہ اے کہ دچار این احساسات و نگرانیاشدے۔اینا از روے مسئولیت پذیرے و عشق فراوان تو ب بچتہ۔۔۔
ولے گلم بیاا انرژےک صرف این افکار منفے مےکنے رو صرف مراقبت از خودت و بچہ ت بکن۔۔
نیازےنیست تو اتاق باااشے مدام
منم تو خونہ تنھاام ۔ھمسرم ماموریتہ
مےشینم تو پذیرایے۔تےوے مےبینم اھنگ بےکلام مےذارم ۔چاےمےخورم۔غذا درس مےکنم با بچہ م حرف مےزنم براش مےخوووونم تا روزام بگذرہ۔۔۔
ماھاا باردار بودیم۔9مااھہ فشردہ و سخت۔الاانم زایمان کردیم۔تعادل ھورمونے نداریم
خواب و غذا و استراحتمون ب ھم ریختہ
پس بخودیہ خود شرایطمون سخت ھس۔ب خودمون سخت نگیریم۔۔۔
خودتو دوست داشتہ باشہ۔تو ھاکانو ب دنیا اوردے۔ھیچے بزرگتر از این نیست
و اون بہ یہ مامان قوے و جسور نیاز دارہ۔۔۔
نگران نبااااش
خب؟؟؟
مےبوسمت❤️

پذیرایی بخاری نداره مگه زیادش کن سرما نخوره یه تلویزیونی روشن کن فیلم ببین..منم روزای اول تو اتاق حبس بودم خیلی بد بود.بعدم بچت بزرگه دیگه ماشالا بهترین رفیق و دوستت میشه باهاش بازی کن براش شعر و قصه بگو .روحیه تو رو بچت خیلی اثر میزاره مراقب باش

اینجوری بهت سخت میگذره لازم نیست انقد نگران بلشی تهش سرماخوردن بچه است ک اتفاقا لازمه چرا فک میکنیم بچه نباید اصلا مریض بشه.من از بیست روزگی بچمو گذاشتم کالسکه و خیابون همه جا رفتم هم عادت کرد هم دوست داره اصلا همش خونه گناه دارن.بنظرم نمون خونه و خودتو محدود کن اونوقت افسردگی میگیری میبینی همه تابمت برابچه است.باهمدیگ خوش بگذرونید.من حتی هوا سردم رفتم بیرون حسابی پیچوندم بچه رو و فکر حرف مردم نبودم ک بگن ای وای نرو بشین اونه زمستون

عزیزم کلا زایمان و بارداری سخت هست ادم بعدش چون یهویی وارد ی دنیایی جدید شده این افکار میاد سراغش واسه هممونم همینحوریه من خودم روزای اول اینقد لباس ب بچم میپوشوندم ک دکتر گفت عرق میکنه اب بدنش کم‌شده دیگه دار‌م الان‌کتاب میخونم وقتی خوابه برو دوش بگیر واسه خودت وقت بذار ی لیوان نسکافه بخور اروم میشی مطمین باش هیچکس دلسوز تر از مادر واسه بچش نیس و تو ی مامان فوق العهاده ای ک‌اینجوری بهم ریختی ولی یادت باشه احساسات بد و خوبت روی بچت تاثیر داره پس زودتر ب خودت بیا و واسه راحتی پسرت اروم‌تر باش و ب خودت برس

سخته درکت میکنم الهی برات راحت‌تر بگذره همسرت کی میاد خونه نمیشه با همسایه ای کسی دوست بشی ی کمکی بهت بده؟

سوال های مرتبط

مامان هاکان مامان هاکان ۴ ماهگی
خیلی خسته ام دلم خواست اینجا تایپ کنم خالی شدم دام برا اتاق مجردیم تنگ شده برا آرامشی که داشتم برا تفریحاتی که میکردم برا حیاط بزرگ امون که صفا داشت هم رمستان هم تابستون به چایی که مامانم دم میکرد به بوی غذای مامان. به چرت های بعدظهر به شوخی با خواهرم به دعوا به داداشم آخ دلم چقدر هوای مجردی رو کرده فکر میکردم ازدواج کنم حالم بهتر میشه ناشکر نیستم. الان تو یه اپارتمانم دور از خانواده ام با یه بچه سه ماهه. که همش نق میزنه نمیخوابه. رفلاکس داره. حتی دوماهه نه شام دارم نه ناهار نه استراحت .گاهی وقتا شبا سرنق زدن بچه با همسرم دعوام میشه مثلا روز زن بود. خوشحال کا حداقل یه گل خریده دیروز دلم شکست .تقصیر منه بچه رفلاکس داره. چنان بخاطر گریه وبیماری بچه دستشو کوبید رو مبل که انکار به قلب من مشت زدن .نه تفریحی دارم. نه گردشی .حتی ماشین اش هم فروخته .تو این سرمای خلخال تو آپارتمان زندانی هم صحبت ام شده یه بچه ۳ ماهه .ناشکر نیستم ولی همیشه حس میکردم. مامان میشم لذت میبرم. ولی حس میکنم روز به روز تنهام. انکار فقط منو و دیوارهای خونه. .همه چی تکراری. کارم شده پوشاک عوض کردن اروغ گرفتن .نگران وزن بچه بودن .آخ دلم برا بغل مامانم تنگه دلم برا بچگی هام .باشگاه رفتنم یه خرید ساده تنگه .مگه یه آدم چقدر میتونه تو یه اتاق بمونه. زندانی هم با همه زندانی بودنش میره مرخصی .خودم خواستم .شاید جرمم مادر شدنه .شکرت خدا باز بزرگتو شکر