۱۱ پاسخ

عه چاووشی

عزیزم شما طلاق بگیر نیستین 😂من خوب میدونم این حرفا رو آخرش یه بچه میفته پات باید بشینی بسوزی و بسازی

تصمیم نهایی با خودت ولی این سرنوشت هم بخون

یه بنده خدایی بیتابانه عاشق شوهرش بود
مرد هم از اول زندگی خیلی دوستش داشت
رفته رفته
عشق زن پر رنگ شد و عشق مرد کمرنگ و کمرنگ
طوری که تحقیر میکرد
بی محلی میکرد
بیرون می‌رفت دیروقت میومد
تنها موقع رابطه خوب میشد و تموم
این زن بیچاره هم ده ها بار قهر کرد
و هربار بهش گفتیم از این آدم بکن خودتو
این آدم بشو نیست
چون خانوادش در اولویت بودن و زنش آخرین اولویتش بود
سه سال خودش رو اینجوری عذاب داد و هربار می‌گفت من دوستش دارم نمیتونم ازش جداشم با تموم بدی هاش
یک سال پیش یکبار برای همیشه قیدشو زد ازش جداشد مرده هم با کله قبول کرد
الان که زندگیش رو روال و هزار جور خواستگار پولدار و با فهم و شعور هم داره
ولی این بار با عقلش پیش رفت و یک هفته پیش با مردی آشنا شد و که الان داره همه کار براش می‌کنه


طلاق خیلی سخته ولی پایان راه نیست
اگه تو ترازو زندگیت بدی های همسرت خیلی سنگین تر از خوبیاش این یعنی تو با تموم عشقت و علاقتو خوبیات بشینی رو این کفه ترازو باز هم بدی هاش سنگین تره


اخلاقیات یک مرد از بچگیش تو خانوادش شکل میگیره و درست بشو نیست اگه به این امید که با بچه اخلاق و علاقش تغییر می‌کنه میخوای بچه بیاری
باید بگم سخت در اشتباهی
اخلاق رو هیچ جوره نمیشه تغییر داد

عزیزم😞😞

مشکل تو اینه خیلی دوسش داری خیلی بهش بهامیدی فکر میکنی فقط این روی کره زمینه نه بخدا خودتو اذیت نکن یروز میرسه یکی میاد تو زندگیت میفهمی چقدددددیه ادم میتونه انسان باشه خوب باشه بهت محبت کنه این تیکه تو نیس خدا داره بهت نشون میده عقل داشته باش دندون لق بکش بنداز بره

عزیزم مرد جماعت هرچی ببینه بی تاب تری دورتر و دورتر میشه
یه مدت برعکس رفتار کن...وانمود کن سردی و توام خونسردی

وقتی با یه پسربچه ازدواج کنی همین میشه، هی تو نقش مادر ایفا میکنی که مثلاً اینکارو کن اون کارو نکن ولی وقتی با یه مرد ازدواج میکنی ، کودک درونت آنقدر شاده که خودتم کاملا بچه میشی . انتخاب با خودته . من منم آدم قبلیم بچه بود

طلاق گرفتی

عکس خودتون هست

چیشده عزیزم

داری خودت و از بین میبری🥺💔💔💔

سوال های مرتبط

❤️👶🏻👧🏻💙 ❤️👶🏻👧🏻💙 قصد بارداری
نامه‌ای از دلی عاشق، برای کوچولوی نیامده اش

سلام عشق کوچولوی من...
نمی‌دونم الان کجایی، نمی‌دونم روی ابرا داری بازی می‌کنی،
یا توی گوش خدا زمزمه می‌کنی: "من هنوز نمی‌خوام برم پایین، هنوز دلم تنگ نشده..."
اما من...
من اینجام، هر روز، هر شب، با دلِ پر از تو، منتظرتم.

تو نمی‌دونی،
هر بار که لباس کوچیک بچه‌گانه‌ای دیدم،
تو رو توش تصور کردم.
هر بار که یه مامان بچه‌شو بغل کرده،
یه لحظه، فقط یه لحظه، تو رو تو آغوشم حس کردم.

می‌دونی کوچولوی من؟
من گاهی با شکمم حرف می‌زنم، حتی اگه خالی باشه...
گاهی دستمو می‌ذارم روش و می‌گم:
"یه روزی تو اینجایی... درست همین‌جا، زیر دستام، توی وجودم..."

و بعد چشمامو می‌بندم،
و تو رو می‌بینم—
با چشمای درشت و لبخند بی‌دندون، با دستایی که دنبال دست من می‌گرده...

من قول می‌دم وقتی بیای،
واست دنیا رو امن می‌کنم.
تو فقط بیا...

بیای، که لالایی‌هام برسه به گوشات.
بیای، که این بغض‌های بی‌صدا بالاخره جاشو بده به اشک شوق.
بیای، که بگم:
"من تموم شدم، ولی تو شدی تمومِ من..."

تا اون روز،
من اینجام،
مادری که هنوز بچه‌شو نمی‌شناسه،
اما بی‌وقفه دوستش داره...