نامه‌ای از دلی عاشق، برای کوچولوی نیامده اش

سلام عشق کوچولوی من...
نمی‌دونم الان کجایی، نمی‌دونم روی ابرا داری بازی می‌کنی،
یا توی گوش خدا زمزمه می‌کنی: "من هنوز نمی‌خوام برم پایین، هنوز دلم تنگ نشده..."
اما من...
من اینجام، هر روز، هر شب، با دلِ پر از تو، منتظرتم.

تو نمی‌دونی،
هر بار که لباس کوچیک بچه‌گانه‌ای دیدم،
تو رو توش تصور کردم.
هر بار که یه مامان بچه‌شو بغل کرده،
یه لحظه، فقط یه لحظه، تو رو تو آغوشم حس کردم.

می‌دونی کوچولوی من؟
من گاهی با شکمم حرف می‌زنم، حتی اگه خالی باشه...
گاهی دستمو می‌ذارم روش و می‌گم:
"یه روزی تو اینجایی... درست همین‌جا، زیر دستام، توی وجودم..."

و بعد چشمامو می‌بندم،
و تو رو می‌بینم—
با چشمای درشت و لبخند بی‌دندون، با دستایی که دنبال دست من می‌گرده...

من قول می‌دم وقتی بیای،
واست دنیا رو امن می‌کنم.
تو فقط بیا...

بیای، که لالایی‌هام برسه به گوشات.
بیای، که این بغض‌های بی‌صدا بالاخره جاشو بده به اشک شوق.
بیای، که بگم:
"من تموم شدم، ولی تو شدی تمومِ من..."

تا اون روز،
من اینجام،
مادری که هنوز بچه‌شو نمی‌شناسه،
اما بی‌وقفه دوستش داره...

۱۳ پاسخ

ماهایی که منتظریم خیلی مظلومیم

یادش بخیر ی روزی منم از این دلنوشته ها واسه بچم مینوشتم
هربار عشقم ب خدا نزدیک تر میشد چون میدونستم ادمایی ک با سختی ب خواستشون میرسونه خیلی دوست داره و منم همیشه تسلیم فرمان خدا بودم و هستم خداروشکر ک بعد از ۶ سال خدا جواب صبرمو داد
انشاءالله قسمت همه چشم انتظارا بشه 🙏🏼💙

خیلی انتظار سخته
بعد هر بار پریودی هم درد جسم و میکشیم هم روح رو

یروزی خدا جواب ای صبر مارو میده اون لحظه دور نیست

خیلی سخته خیلی تو این دوران آدم تنهایه از ترس اینکه کسی نفهمه مجبوری دکتر هاتو تنها بری آمپول هاتو تنها بزنی و هی تو خودت بریزی از خدا میخام هیچ کس نفهمه چشم انتظاری یعنی چی

چه سخته چی میشد همه بایه بار باردارمیشدیم
هیچوقت فک نمیکردم واسه بچه دوم مثله همون اولی چشم انتظاری و استرسش باشه🥲

قشنگ بود🥹

میشه بفرستی متن تو برام

چه متنی 😭
کاش خدا زود تر نینی بده به همه چشم انتظارا

🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺

چشام پر اشک شد انشالا دامن همه چشم انتظارا سبز بشه🥺🤲🌱

عزیزم تو هیچ دارویی مصرف نمیکنی؟

ای جانم انشالله که ی روز نی نی تو بغل بگیری 🦋🧸

سوال های مرتبط

مامان حبه انگور مامان حبه انگور قصد بارداری
سومین شب مامان شدن از قلبم ...
و سومین روز pms ...
بعد از رسیدگی به زخم های نخودی با بیقراری روی سینه هام مک میزد و باز حس عجیب دیشب و باز رویا بافتن من از روی دلتنگی برای دخترک بهشتی خیالی من ....
توی قلبم زمزمه کردم برای کوچولوی نیومده ام ...
نمیدونم الان کجایی ، روی ابرا داری بازی میکنی یا توی گوش خدا داری زمزمه میکنی :« من هنوز نمیخوام برم پایین ؛ هنوز دلم تنگ نشده »
اما مامانی اینجاست ، هرروز ، هر شب ، با دل پر از تو ، منتظرتم 🤰
تو نمیدونی ، هر بار که نخود روی سینه هام مک زد یاد تو افتادم 🤱
هر بار که توی اتاقت سر کوچولو و پشمالوی نخود بوس کردم ، تو رو داخل اتاقت وقتی دارم واست لالایی میخونم تصور کردم 🤱
هر بار که نخود بغل میکنم فقط یه لحظه ، فقط یه لحظه تو رو توی آغوش امن و محکمم حس میکنم 🤱
میدونی کوچولوی من ، من گاهی دست میزارم روی شکمم و حست میکنم حتی اگه خالی باشه 🤰
و بعد چشمام میبندم و تورو میبینم ...
با چشمایی درشت شبیه بابا علی و لبخند بی دندون ،با دست هایی که دنبال دست من میگرده ....
و من قول میدم وقتی بیایی دنیا رو واسه دختر کوچولوم امن میکنم
تو فقط بیا...
بیا که لالایی هام برسه به گوشت ...عسلچه مامان
بیایی که این بغض بی صدا ، جاش بده به اشک شوق .
تا اون روز من اینجام ...مادری که هنوز بچش نمیشناسه ولی بی وقفه دوسش داره 👣🤰
چشم انتظار❤️‍🩹 چشم انتظار❤️‍🩹 قصد بارداری
سه ساله دلم یه آغوش کوچیک می‌خواد…
یه «مامان» گفتن که تمام خستگی این سال‌ها رو از یادم ببره.

سه ساله هر ماه با یه دل پر از امید می‌رم دکتر، دارو می‌خورم، منتظر می‌مونم و با خودم می‌گم:
«شاید این ماه دیگه نوبت من باشه… شاید این بار خدا معجزه کنه.»

حتی لباس کوچیک نوزاد می‌بینم، دلم می‌لرزه و می‌خرمش…
با خودم می‌گم «این رو برای بچه‌م نگه می‌دارم، شاید ماه بعد مادر شده باشم…»
ولی ماه بعد میاد و من هنوز همون دخترِ چشم‌انتظارم…

هر بار که بیبی‌چک منفی میشه، فقط یه خط روی اون نیست…
انگار یه عالمه امیدی که توی دلم ساخته بودم، دوباره فرو می‌ریزه.

من از دیدن مادر شدن بقیه ناراحت نمی‌شم؛
برای هر مادری و بچه‌ش از ته دلم آرزوی سلامتی می‌کنم…
فقط گاهی با خودم می‌گم:
«خدایا… پس کی نوبت من می‌شه؟»

من دیگه چیز زیادی نمی‌خوام…
فقط یه معجزه.
یه روزی که این همه انتظار تموم بشه،
یه بچه رو بذارن توی بغلم و من با گریه بگم:

«بالاخره اومدی…
مامان خیلی منتظرت بود… خیلی.» 🤍
مامان آینده🐣 مامان آینده🐣 قصد بارداری
مامان نفس مامان نفس هفته هفتم بارداری
خدایا… 🥹🤍

یه بار قلبم رو به تو سپردم و با هزار تا آرزو، منتظر به آغوش کشیدنش بودم… اما قسمت شد که با دست‌های خالی و دلی شکسته، نبودنش رو تحمل کنم. 💔

اون روزا فقط تو می‌دونستی چه شب‌هایی رو با اشک صبح کردم و چند بار ازت پرسیدم: «خدایا، چرا من؟» 🥀

حالا دوباره دو خط صورتی روی یه بی‌بی‌چک، دلم رو پر از امید کرده… انگار دوباره یه فرشته کوچولو رو به من هدیه دادی. 🥹🫂

خدایا، این بار دیگه نمی‌خوام با چشمای اشکی صدات کنم…
این بار می‌خوام با اشک شوق، دستام رو به آسمون بلند کنم و بگم:

خدایا، شکرت که دوباره منو لایق حس قشنگ مادر شدن دونستی… 🤍

من هنوزم می‌ترسم، هنوزم ته دلم از تکرار اون درد می‌لرزم؛ اما به تو ایمان دارم، به مهربونیت، به معجزه‌هات…

خدایا، این بار خودت نگهدارش باش…
نذار دوباره آغوشم خالی بمونه…
نذار دوباره صدای گریه‌هام به جای خنده‌های بچه‌م، توی خونه بپیچه…

خدایا، این کوچولوی تازه‌رسیده رو به تو می‌سپارم؛ تویی که از همه بیشتر می‌تونی مراقبش باشی. 🥹🤲🏻

این بار می‌خوام آخر قصه‌م، به جای خداحافظی، بگم:
«سلام کوچولوی من… مامان خیلی منتظرت بود.» 👶🏻🤍

الهی آمین… 🤲🏻🕊️
ازمایش مثبت شده خواهرا عدد بتام ۷۶۷ ممیزه نمیدونم چقدر دیروز موعدم بود بماند به یادگار۱۴۰۵/726
فــافــا🌼 فــافــا🌼 قصد بارداری
پسر قشنگم… ❤️‍🩹
نمی‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده…
چقدر دلم می‌خواست الان توی آغوشم بودی، صدای گریه‌هات رو می‌شنیدم و با چشم‌های خودم بزرگ شدنت رو می‌دیدم.
تو هنوز نیومده بودی، اما من از همون روزی که فهمیدم توی وجودمی، مادر شده بودم…
برات رویا ساخته بودم، لباس انتخاب کرده بودم، اسمت رو توی ذهنم صدا زده بودم و هزار بار تصور کرده بودم که یه روز دستای کوچولوت رو توی دستام می‌گیرم.

اما پسرم…
زندگی اون‌طوری که من می‌خواستم پیش نرفت.
تو رفتی و من موندم با یه دنیا آرزو که هیچ‌وقت فرصت نکردم برات زندگی‌شون کنم.😞💔

کاش می‌دونستی چقدر دوستت داشتم…
کاش می‌دونستی چقدر برای موندنت دعا کردم…
کاش می‌شد فقط یه بار دیگه صدای قلبت رو بشنوم و بهت بگم:
«مامان اینجاست پسرم، نترس…»

بعضی شب‌ها با خودم فکر می‌کنم الان چند ماهت بود؟
شکمم چقدر بزرگ شده بود؟
چه شکلی می‌شدی؟
چشمات شبیه بابات بود یا من؟
و بعد با هزار تا سؤال بی‌جواب، دلم دوباره می‌شکنه…

پسرم، تو رفتی اما مادر بودن از من گرفته نشد.
تو همیشه اولین پسر منی…
اولین عشق کوچولوی منی…
و اولین دلتنگی بزرگی که هیچ‌وقت تموم نمی‌شه.

نمی‌دونم چرا قسمت نشد تو رو توی آغوشم بگیرم…
اما یه چیزی رو خوب می‌دونم:
اگه هزار بار دیگه هم به دنیا بیام، باز هم دلم می‌خواد مادر تو باشم.
بخواب آروم پسرم…🥲💔
مامانت تا آخر عمرش دوستت داره.
و هیچ‌وقت، هیچ‌وقت فراموشت نمی‌کنه… 🕊️
Rezvan Rezvan قصد بارداری
مامان جوجه طلایی 🧚🏻 مامان جوجه طلایی 🧚🏻 هفته پنجم بارداری
دخترِ قشنگِ آینده‌ام...

نمی‌دونم الان کجایی و اصلاً قراره یه روز بیای توی آغوش من یا نه...
ولی می‌خوام بدونی قبل از اینکه ببینمت، قبل از اینکه صداتو بشنوم و دستای کوچیکتو بگیرم، دوستت داشتم.

من همیشه یه گوشه از دلم آرزوی داشتن یه دختر رو داشتم.
یه دختر که موهاشو شونه کنم، لباسای کوچولوی دخترونه تنش کنم، براش قربون‌صدقه برم و وقتی بزرگ شد، رفیقش باشم...
یه دختر که یه روز بیاد و خونه‌مون رو با خنده‌هاش یه جور دیگه کنه.

من چهار تا پسر دارم و عاشق تک‌تک‌شونم؛ اونا همه‌ی زندگی منن.
اما راستش رو بخوای، یه جای خالی کوچیک توی قلبم هست که همیشه اسمش «دخترم» بوده.

این روزها خیلی به بودنت فکر می‌کنم.
گاهی امیدوارم، گاهی می‌ترسم، گاهی هم از بس آرزوت کردم با خودم می‌گم نکنه هیچ‌وقت نوبت من نشه...
و این قسمت بیشتر از همه دلمو می‌شکنه.

ولی دخترم، اگر یه روز خدا تو رو به من هدیه بده، می‌خوام بدونی چقدر منتظرت بودم.
چقدر قبل از اومدنت دوستت داشتم.
چقدر برای دیدن صورتت، شنیدن صدات و گفتنِ «دخترم» لحظه‌شماری کردم.

و اگر هم قسمت من چیز دیگری باشد، باز هم از خدا بابت پسرهایی که بهم داده ممنونم...
اما ته دلم همیشه برای تو یک دعا می‌مونه:

«خدایا اگر خیر منه، این بار یه دختر کوچولو بذار توی بغلم...
همونی که این همه سال توی قلبم جاش رو نگه داشتم.»

دختر آینده‌ام...
اگر یه روز این نامه رو خوندی، بدون که حتی قبل از اینکه به دنیا بیای، یه مادر داشتی که خیلی دوستت داشت. 🤍
جوجو 🐥 جوجو 🐥 قصد بارداری
یک سال شد… 😔 دقیقاً همین ساعت بود که تو رو دیدم یک سال از اون روزی که با رفتنت رنگِ تمامِ دنیای من عوض شد می‌گذره من دیگه بعد از اون اتفاق دیگه اون شقایقِ قبل نیستم… اون شقایقِ قدیمی دیگه توی من وجود نداره. این یک سال هزار جور حرف شنیدم هزار بار بی‌توجهی شدم و با بی‌رحمی‌های آدم‌ها روبرو شدم هیچ‌کس امن نبود هیچ‌کس نبود که فقط به من گوش بده و دردم رو بفهمه همه‌شون می‌گفتن اهه انقدر گریه نکن مگه چیشده. یا میگفتن خداروشکر کن که رفت وگرنه یه بچه عیب دار داشتی اونا هیچ‌وقت دردم رو درک نکردن فقط نمک زدن رو زخمم😭
اما من هنوز شب‌ها با یاد اون کوچولویی که توی شکمم تکون می‌خورد گریه می‌کنم. برای قلبش که تا آخرین لحظه داشت می‌زد…😭 برای اون دست‌ها و پاهای ظریفشو برای اون موهای کرکیِ مشکیِ روی سرش، اشک می‌ریزم
دلم خیلی برات تنگ شده پسر قشنگم، یاسینِ من… 💔
خدایا، خودت به من صبر بده، جاش رو برام پر کن و پسرم رو دوباره به من ببخش… 🕊️💔