یک سال شد… 😔 دقیقاً همین ساعت بود که تو رو دیدم یک سال از اون روزی که با رفتنت رنگِ تمامِ دنیای من عوض شد می‌گذره من دیگه بعد از اون اتفاق دیگه اون شقایقِ قبل نیستم… اون شقایقِ قدیمی دیگه توی من وجود نداره. این یک سال هزار جور حرف شنیدم هزار بار بی‌توجهی شدم و با بی‌رحمی‌های آدم‌ها روبرو شدم هیچ‌کس امن نبود هیچ‌کس نبود که فقط به من گوش بده و دردم رو بفهمه همه‌شون می‌گفتن اهه انقدر گریه نکن مگه چیشده. یا میگفتن خداروشکر کن که رفت وگرنه یه بچه عیب دار داشتی اونا هیچ‌وقت دردم رو درک نکردن فقط نمک زدن رو زخمم😭
اما من هنوز شب‌ها با یاد اون کوچولویی که توی شکمم تکون می‌خورد گریه می‌کنم. برای قلبش که تا آخرین لحظه داشت می‌زد…😭 برای اون دست‌ها و پاهای ظریفشو برای اون موهای کرکیِ مشکیِ روی سرش، اشک می‌ریزم
دلم خیلی برات تنگ شده پسر قشنگم، یاسینِ من… 💔
خدایا، خودت به من صبر بده، جاش رو برام پر کن و پسرم رو دوباره به من ببخش… 🕊️💔

تصویر
۶ پاسخ

میفهممت عزیزم منم تجربه کردم. انشاالله جاش سبز بشه برات عزیزم

کامل حال دلتو میفهمم من سه ماه که پسرمو از دست دادم جیگرم خونه لعنت به زایمان زودراس

بیا بغلم 🫂🥺

من 4بار تجربه اش کرده ام فقط دیگه تو این یک سال اخرزندگی نکرده من 10روز بعدش رفتم سرکار

عزیزم متاسفم واقعاً خیلی سخته درکت می کنم انشاءالله خدا بهت صبر بده جاش سبز باشه

عزیزم خدا ان شاءالله جاشو برا سبز کنه امیدوارم یه نی نی بعت بده تا مرحم زخما و دردات بشه

سوال های مرتبط

❤️👶🏻👧🏻💙 ❤️👶🏻👧🏻💙 قصد بارداری
نامه‌ای از دلی عاشق، برای کوچولوی نیامده اش

سلام عشق کوچولوی من...
نمی‌دونم الان کجایی، نمی‌دونم روی ابرا داری بازی می‌کنی،
یا توی گوش خدا زمزمه می‌کنی: "من هنوز نمی‌خوام برم پایین، هنوز دلم تنگ نشده..."
اما من...
من اینجام، هر روز، هر شب، با دلِ پر از تو، منتظرتم.

تو نمی‌دونی،
هر بار که لباس کوچیک بچه‌گانه‌ای دیدم،
تو رو توش تصور کردم.
هر بار که یه مامان بچه‌شو بغل کرده،
یه لحظه، فقط یه لحظه، تو رو تو آغوشم حس کردم.

می‌دونی کوچولوی من؟
من گاهی با شکمم حرف می‌زنم، حتی اگه خالی باشه...
گاهی دستمو می‌ذارم روش و می‌گم:
"یه روزی تو اینجایی... درست همین‌جا، زیر دستام، توی وجودم..."

و بعد چشمامو می‌بندم،
و تو رو می‌بینم—
با چشمای درشت و لبخند بی‌دندون، با دستایی که دنبال دست من می‌گرده...

من قول می‌دم وقتی بیای،
واست دنیا رو امن می‌کنم.
تو فقط بیا...

بیای، که لالایی‌هام برسه به گوشات.
بیای، که این بغض‌های بی‌صدا بالاخره جاشو بده به اشک شوق.
بیای، که بگم:
"من تموم شدم، ولی تو شدی تمومِ من..."

تا اون روز،
من اینجام،
مادری که هنوز بچه‌شو نمی‌شناسه،
اما بی‌وقفه دوستش داره...
مامان 🌸m.m🌸 مامان 🌸m.m🌸 ۲ سالگی
خانما من چرا اینجوریم جیزایی رو یادمه که اصلا تو اون برهه زمانی نبودم یا خیلی کوچیک بودم دوروز پیش با خواهر شوهرام و مادرشوهر پدرشوهرم صحبت شد سر قضیه برج دوقلو ها که واهس خیلی پیشه گفتم آره من یادمه همه جیزو داشتم با جزئیات توضیح میدادم میگفتن بابا تو اون زمان نبودی واسه سال هشتاده تو اون موقل شاید فقط چند روزه بودی میگفتم نههه بابااا قشنگ یادمه اینجوری شر اونجوری شد واکشنای بقیه رو که واهس اون موقع بود میگفتم هی میگفتن تو اون زمان نبودی زدم نت دیدم اون موقع فقط چند روزه بودم ولی آخه چطورر ممکنه مثلا از کوپن یادمه یه بار پدرشوهرم میگفت کاش مقثل قبل به حای کالابرگ کوپنی بشه چقدر خوب بود بعد من شروع کردم به گفتن گفتم اره یادم میاد با انقد چی میدادن پنیر زودتر حدف شد و فلان هی میگفتن تو اون موقع نبودی یا خیلی بچه بودی نگاه میکنم اون زمان ۳،۴ ساله بیشتر نبودم چحوری میشه اینارو یادم باشه یا چیزایی رو بدونم که تو اون برهه زمانی نبوده باشم؟؟؟؟ ☹️☹️☹️☹️
بارداری بارداری بارداری نینی نینی نینی نوزاد نوزاد
دوفرشته آسمونی دوفرشته آسمونی قصد بارداری
دخترکم، فرشته کوچولوی من


امروز اگه بودی، ۲۱ روز از اومدنت به این دنیا می‌گذشت. ۲۱ روز که می‌تونست پر باشه از عطر تنت، صدای نفس‌های کوچولوت، و نگاه‌های معصومانت. دلم برای خودت، برای همین ۲۱ روز نگذشته، و برای تمام روزهایی که می‌تونستیم با هم داشته باشیم، یک دنیا تنگ شده

دلم برای روزهای بارداریم هم تنگ شده. برای اون حس قشنگی که داشتمت، برای تکون‌هات، برای تمام رویاهایی که با حضورت توی دلم پرورونده بودم. هر بار که بچه‌ای رو بغل می‌کنم، ته دلم یک بغض سنگین می‌شینه، یک حس غریب که دلم می‌خواد از ته دل گریه کنم. ولی خب، سعی می‌کنم صبور باشم، جلوی بقیه لبخند بزنم و نشون بدم که قوی‌ام.

اما تو خلوت خودم... تو خلوت خودم فقط مال منی. اونجا من آزادم که برای تو عزاداری کنم، آزادم که تمام این دلتنگی‌ها رو فریاد بزنم و برای نبودنت اشک بریزم. تو همیشه تو قلب منی، دختر قشنگم. یک تکه از وجودم که برای همیشه جای خالیش حس میشه.

دوستت دارم فرشته آسمونی من🪽👶🏻❤️‍🩹
مامان تپلی👣🐣 مامان تپلی👣🐣 هفته سی‌ودوم بارداری
بمونه به یادگار از روزی که خیلی عذاب کشیدم و بچم رو از دست ددادم❤️‍🩹 و بشه قوتی برای ادامه دادن این مسیر که خیلی سخت و پر از استرس هست . ما زن ها خیلی روح بزرگی داریم که وقتی بچه ای رو از دست میدیم دوباره از نو خودمون رو میسازیم و دوباره تلاش میکنیم تا یه موجود کوچیک رو توی بدنمون پرورش بدیم 🥹 این قدرت بزرگ رو خدا به ما زن ها داده هیچ وقت نباید خودمون رو دست کم بگیریم ما هیلی قوی هستیم . خواستم بگم خواهرایی که مثل من بچه از دست دادین فقط ما میتونیم هم دیگه رو درک کنیم فقط ما میتونیم بفهمیم که چقدر سخته موجودی که هزار آرزو براش داشتی ، با شوق براش اسم انتخاب کردی؛ با ذوق براش لباس خریدی ؛ چقدر خدارو التماس کردیم که همه چه خوب باشه ؛ ولی دیگه نداریمش و سپردیمش دست خدا و رفت اون دنیا خیلی خیلی دردناکه این موضوع . امیدوارم هیچکس هیچکس حتی دشمنم این دردی رو که من کشیدم رو تجربه نکنه . امیدوارم بتونم توی دلم دوباره یه موجود پاک رو پرورش بدم و این دفعه همه چیز عالی باشه . خواستم این عکس گهواره از اون روز بد بمونه اینجا تا یادم نره که من چقدر قوی بودم و دوباره میخوام این راهو از نو شروع کنم💔
خواهری قشنگم اگه تجربه ای دارید زیر این پست برام بنویسید و برای من و تموم کسایی که بچشون رو از دست دادن دعای خیر کنید تا این دفعه همه چیز عالی باشه و خدا یه بچه ی سالم بهمون بده🤲❤
مامان حبه انگور مامان حبه انگور قصد بارداری
سومین شب مامان شدن از قلبم ...
و سومین روز pms ...
بعد از رسیدگی به زخم های نخودی با بیقراری روی سینه هام مک میزد و باز حس عجیب دیشب و باز رویا بافتن من از روی دلتنگی برای دخترک بهشتی خیالی من ....
توی قلبم زمزمه کردم برای کوچولوی نیومده ام ...
نمیدونم الان کجایی ، روی ابرا داری بازی میکنی یا توی گوش خدا داری زمزمه میکنی :« من هنوز نمیخوام برم پایین ؛ هنوز دلم تنگ نشده »
اما مامانی اینجاست ، هرروز ، هر شب ، با دل پر از تو ، منتظرتم 🤰
تو نمیدونی ، هر بار که نخود روی سینه هام مک زد یاد تو افتادم 🤱
هر بار که توی اتاقت سر کوچولو و پشمالوی نخود بوس کردم ، تو رو داخل اتاقت وقتی دارم واست لالایی میخونم تصور کردم 🤱
هر بار که نخود بغل میکنم فقط یه لحظه ، فقط یه لحظه تو رو توی آغوش امن و محکمم حس میکنم 🤱
میدونی کوچولوی من ، من گاهی دست میزارم روی شکمم و حست میکنم حتی اگه خالی باشه 🤰
و بعد چشمام میبندم و تورو میبینم ...
با چشمایی درشت شبیه بابا علی و لبخند بی دندون ،با دست هایی که دنبال دست من میگرده ....
و من قول میدم وقتی بیایی دنیا رو واسه دختر کوچولوم امن میکنم
تو فقط بیا...
بیا که لالایی هام برسه به گوشت ...عسلچه مامان
بیایی که این بغض بی صدا ، جاش بده به اشک شوق .
تا اون روز من اینجام ...مادری که هنوز بچش نمیشناسه ولی بی وقفه دوسش داره 👣🤰