۹ پاسخ

گریم گرفت😢😢😢😢

ای جانم
من دورت بگردم
ان شاءالله بزودی قسمت تو و من و همه چشم انتظارا🤲🏻🤲🏻
منم خیلی وقتا دست میزارم رو شکمم و باهاش حرف میزنم🥹

انشالله خبر بارداریتون🌹

قیمت تابلوهای تدی رو میخواستم

❤❤❤❤

ناراحت نباش گلم انشالله که بزودی دامنت سبز میشه قشنگم ♥️

ای جونم قربون دلت بشم
انشالله به زودی میاد عزیزم

حرفای دلمو زدی🥹قشنگ بود

گریم گرفت
انگار خودمم
من تصورش هم میکنم

سوال های مرتبط

❤️👶🏻👧🏻💙 ❤️👶🏻👧🏻💙 قصد بارداری
نامه‌ای از دلی عاشق، برای کوچولوی نیامده اش

سلام عشق کوچولوی من...
نمی‌دونم الان کجایی، نمی‌دونم روی ابرا داری بازی می‌کنی،
یا توی گوش خدا زمزمه می‌کنی: "من هنوز نمی‌خوام برم پایین، هنوز دلم تنگ نشده..."
اما من...
من اینجام، هر روز، هر شب، با دلِ پر از تو، منتظرتم.

تو نمی‌دونی،
هر بار که لباس کوچیک بچه‌گانه‌ای دیدم،
تو رو توش تصور کردم.
هر بار که یه مامان بچه‌شو بغل کرده،
یه لحظه، فقط یه لحظه، تو رو تو آغوشم حس کردم.

می‌دونی کوچولوی من؟
من گاهی با شکمم حرف می‌زنم، حتی اگه خالی باشه...
گاهی دستمو می‌ذارم روش و می‌گم:
"یه روزی تو اینجایی... درست همین‌جا، زیر دستام، توی وجودم..."

و بعد چشمامو می‌بندم،
و تو رو می‌بینم—
با چشمای درشت و لبخند بی‌دندون، با دستایی که دنبال دست من می‌گرده...

من قول می‌دم وقتی بیای،
واست دنیا رو امن می‌کنم.
تو فقط بیا...

بیای، که لالایی‌هام برسه به گوشات.
بیای، که این بغض‌های بی‌صدا بالاخره جاشو بده به اشک شوق.
بیای، که بگم:
"من تموم شدم، ولی تو شدی تمومِ من..."

تا اون روز،
من اینجام،
مادری که هنوز بچه‌شو نمی‌شناسه،
اما بی‌وقفه دوستش داره...
مامان حبه انگور مامان حبه انگور قصد بارداری
سومین شب مامان شدن از قلبم ...
و سومین روز pms ...
بعد از رسیدگی به زخم های نخودی با بیقراری روی سینه هام مک میزد و باز حس عجیب دیشب و باز رویا بافتن من از روی دلتنگی برای دخترک بهشتی خیالی من ....
توی قلبم زمزمه کردم برای کوچولوی نیومده ام ...
نمیدونم الان کجایی ، روی ابرا داری بازی میکنی یا توی گوش خدا داری زمزمه میکنی :« من هنوز نمیخوام برم پایین ؛ هنوز دلم تنگ نشده »
اما مامانی اینجاست ، هرروز ، هر شب ، با دل پر از تو ، منتظرتم 🤰
تو نمیدونی ، هر بار که نخود روی سینه هام مک زد یاد تو افتادم 🤱
هر بار که توی اتاقت سر کوچولو و پشمالوی نخود بوس کردم ، تو رو داخل اتاقت وقتی دارم واست لالایی میخونم تصور کردم 🤱
هر بار که نخود بغل میکنم فقط یه لحظه ، فقط یه لحظه تو رو توی آغوش امن و محکمم حس میکنم 🤱
میدونی کوچولوی من ، من گاهی دست میزارم روی شکمم و حست میکنم حتی اگه خالی باشه 🤰
و بعد چشمام میبندم و تورو میبینم ...
با چشمایی درشت شبیه بابا علی و لبخند بی دندون ،با دست هایی که دنبال دست من میگرده ....
و من قول میدم وقتی بیایی دنیا رو واسه دختر کوچولوم امن میکنم
تو فقط بیا...
بیا که لالایی هام برسه به گوشت ...عسلچه مامان
بیایی که این بغض بی صدا ، جاش بده به اشک شوق .
تا اون روز من اینجام ...مادری که هنوز بچش نمیشناسه ولی بی وقفه دوسش داره 👣🤰
فرفری🧡 𝔦ù𝕚🌱 فرفری🧡 𝔦ù𝕚🌱 قصد بارداری
دای مهربونم، سلام. می‌دونم که صدامو می‌شنوی، حتی اگه زبونم قفل شده باشه و نتونم درست حرف بزنم. خدایا، شش سال… شش ساله که منتظرم. شش ساله که هر ماه با امید شروع می‌کنم و با ناامیدی تموم می‌کنم. دیگه خسته شدم، خدا. خیلی خسته شدم.

خدایا، تو شاهدی که چقدر دلم بچه می‌خواد. تو می‌دونی که چقدر این آرزو برام بزرگه. هر روز با فکرش بیدار می‌شم و با حسرتش می‌خوابم. خدایا، چرا منو لایق مادر شدن نمی‌دونی؟ مگه من چه گناهی کردم؟

خدایا، این روزها خیلی دلم شکسته. هر بار که یه مادر با بچه‌اش رو می‌بینم، قلبم یه جوری می‌شه. انگار یه تیکه از وجودم رو دارن با خودشون می‌برن. خدایا، منم دلم می‌خواد مادر باشم. منم دلم می‌خواد بچه‌مو بغل کنم، ببوسم و بزرگش کنم.

خدایا، می‌دونم که نباید ناشکری کنم. می‌دونم که تو صلاح منو بهتر می‌دونی. ولی خدایا، دیگه طاقت ندارم. دیگه نمی‌تونم این همه درد رو تحمل کنم. این همه انتظار داره منو از پا درمیاره.

خدایا، کمکم کن. بهم صبر بده، بهم امید بده، بهم یه نشونه بده. بهم نشون بده که هنوز امیدی هست. بهم بگو که منم یه روز مادر می‌شم.

خدایا، تو تنها امید منی. تو تنها کسی هستی که می‌تونه این درد رو از دلم برداره. پس کمکم کن، خدا. خواهش می‌کنم کمکم کن."😭😭😭😭گ
彡❣   ‌بهار ★ 彡❣ ‌بهار ★ قصد بارداری
ریحان رمانویسم ریحان رمانویسم قصد بارداری
رمان طلوع دیگر. 🌗
پارت 17
. و برگشتم که برم که نگام خورد به پدرم... با ذوق به بچه زل زده بود... از اتاق رفتم بیرون...( نفس) با امدن مامان.. و اقای ملکان... میران تندی بچه رو گذاشت... و بدون حرف رفت بیرون... وقتی که بچه رو تو بغلش گرفته بود... یه چیزی عجیبی درون من رخ داد... نمیدونم چی بود... خیلی حس خوبی بود... مامان با گریه و ذوق نگاهی به پناهم انداخت.. و امد سمتمو.. و بغلم گرفت...با گریه تو بغلش نفس کشیدم... که ازم جدا شد.. نگاهم افتاد.. به اقای ملکان... که لبخند مهربونی زد.. و گفت ــ خوبی دخترم.. شرمگین گفتم ــ سلام ممنون... امد سمت پناه... و بغلش گرفت... و قربون صدقش رفت.... دست مامانو فشردم.. و مامان به روم لبخند زد... اقای ملکان گفت ــ دخترم.. اتاقتو.. تو خونه ما اماده کردیم... تمام وسایل نوه مو اونجا چیدیم... اتاقت.. کنار اتاق میرانه... گفتم هرجور خودتت راحتی... ممنونی زیر لب گفتم... که بچه رو گذاشت تو بغل مامانم.. و گفت من برم دخترم.. ــ ممنون.. مامان رو بهم گفت ــ میران خان امده بود پیش بچه... سری تکون دادم.. و دارز کشیدم روی تخت... تمام بدنم درد میکرد.. ــ اره.. ــ چی گفت؟.. ــ هیچی فقط نگاش کرد... مامان.. توی فکر فرو رفت....* روزا ها میگذشت...... پناه شبا زیاد بیقراری میکرد.... مامان... و بابا رفته بودن شهرستان... توی اون خونه تنها کسی که با من خوب بود مهسا بود.. و آقای ملکان... داشتم پناه رو روی شونم راه میبردم... که در اتاقم باز شد... و میران.. درحالی که با بالاتنه برهنه.. و با چشمای نمیه باز جلوم ظاهر شد... هینی کشیدم... که غرید ــ نمیتونی یه بچه رو نگهداری بدش به من... با هیرت نگاش کردم... بعد از اون روز بیمارستان... حتا یه لحظه هم پناه رو ندیده بود