۹ پاسخ

ایییییی انشاءالله منو تو هم میشیم یه روزی ابحی قشنگم

منم تجربه کردم فقط صبر کن خود خدا جواب صبرتو میده الان که دلنوشته رو خوندم واقعا اشکم در اومد چون درکت میکنم

کلمه‌ب‌کلمه‌حرفاتو درک‌کردم فقط برا من دوسال نیس چهار ساله💔😭

قشنگم دقیقا ماهی ک بیخیال کتر رفتن بشی و بی تفاوت و منتظر پریودی باردار میشی بمن میگفتن باورم نمیشد تااینکه این اتفاق افتاذ

من ۷ سال این و تجربه کردم
۷ سال به دهن اسونه
فقط صبر و صبر و صبر
توکل برخدا کن
ان شالله که نتبجه میگیری🩷🩷🩷🩷🩷🩷

خداوند متعال انشالله به ما چشم انتظارا هم یه نگاهی کند دامن همه مون به بحق امام رضا علیه السلام سبز کنه

قربون خدا برم باکاراش
دوست من نمیخواد و سومی رو ناخاسته باردار
بعد شما اینطوری
ان شاالله این ماه خبر بارداریتو بدی

انشالله ک بهترینا برات رقم بخوره عزیزم❤️

قربونت برم هر موقع ک صلاحت باشه میاد

سوال های مرتبط

فرفری🧡 𝔦ù𝕚🌱 فرفری🧡 𝔦ù𝕚🌱 قصد بارداری
دای مهربونم، سلام. می‌دونم که صدامو می‌شنوی، حتی اگه زبونم قفل شده باشه و نتونم درست حرف بزنم. خدایا، شش سال… شش ساله که منتظرم. شش ساله که هر ماه با امید شروع می‌کنم و با ناامیدی تموم می‌کنم. دیگه خسته شدم، خدا. خیلی خسته شدم.

خدایا، تو شاهدی که چقدر دلم بچه می‌خواد. تو می‌دونی که چقدر این آرزو برام بزرگه. هر روز با فکرش بیدار می‌شم و با حسرتش می‌خوابم. خدایا، چرا منو لایق مادر شدن نمی‌دونی؟ مگه من چه گناهی کردم؟

خدایا، این روزها خیلی دلم شکسته. هر بار که یه مادر با بچه‌اش رو می‌بینم، قلبم یه جوری می‌شه. انگار یه تیکه از وجودم رو دارن با خودشون می‌برن. خدایا، منم دلم می‌خواد مادر باشم. منم دلم می‌خواد بچه‌مو بغل کنم، ببوسم و بزرگش کنم.

خدایا، می‌دونم که نباید ناشکری کنم. می‌دونم که تو صلاح منو بهتر می‌دونی. ولی خدایا، دیگه طاقت ندارم. دیگه نمی‌تونم این همه درد رو تحمل کنم. این همه انتظار داره منو از پا درمیاره.

خدایا، کمکم کن. بهم صبر بده، بهم امید بده، بهم یه نشونه بده. بهم نشون بده که هنوز امیدی هست. بهم بگو که منم یه روز مادر می‌شم.

خدایا، تو تنها امید منی. تو تنها کسی هستی که می‌تونه این درد رو از دلم برداره. پس کمکم کن، خدا. خواهش می‌کنم کمکم کن."😭😭😭😭گ
آرزو آرزو قصد بارداری
حسرت مادر شدن

گاهی نیمه‌شب، وقتی صدای گریه بچه همسایه از دیوار اتاقم می‌آید، به جای عصبانیت، دلم می‌خواهد دستم را از پشت پنجره دراز کنم تا شاید بتوانم او را آرام کنم. دست‌های من که هیچ وقت بچه‌ای را تکان نداده‌اند، مسیر بغل کردن را خوب بلدند.

ماه‌هاست توی ذهنم اسم می‌گذارم. برای دختری که شبیه خودم باشد یا پسری با چشم‌های پدرش. کمد لباس‌هایم را باز می‌کنم و فکر می‌کنم این قفسه‌ها می‌توانست پر از لباس‌های کوچک باشد. دست‌هایم را روی شکمم می‌گذارم و گرمیِ تپشِ هیچ قلبی را حس نمی‌کنم.

همه می‌گویند: "هنوز وقت داری." اما آنها نمی‌دانند که من هر ماه، با هر تأخیرِ چند روزه قاعدگی، دلم پر می‌کشد و با هر شروع دوبارهٔ خونریزی، یک رویا آب می‌شود توی دستانم.

دوست دارم بدانم حس کفش خریدنی برای یک نوپا چه حسی
دارد. بدانم وقتی یک کودک سه ساله از خواب بیدار می‌شود و با چشم‌های باز می‌گوید "مامان"، آن لحظه چقدر آسمان به آدم نزدیک می‌شود.