۱۶ پاسخ

عزییییزم چه این دنیا چه دنیای دیگه تو همیشه مادرشی ازش بخواه که هواتو داشته باشه

عزیزم خدا بهت صبر بده اما مطمئن باش جاش یکی دیگه حتما بهت میده بخدا اعتماد داشته باش 6 ماه گذشته چرا دوباره اقدام نمیکنی برای بارداری
این بار حتما سالم میاد توی بغلت به امید خدا

الان ک من دقیقا دو هفته اس پسرمو از دست دادم باید این متنتو بخونم و ببینم خدایا قلبم آتیش گرفت خدا انشالله واسه هممون جبران کنه😭😭😭😭💔

خدا بهت صبر بده عزیزم
خیلی درد داره❤️‍🩹

بعد از کورتاژ رفتی سونوگرافی که مطمئن بشی بقایا نمونده ؟

عزیزم انشالله جاش به زودی سبزمیشه توکلت به خداباشه غصه زیادنخورگلم

عزیزم، واسه منم تو ۶ هفته و ۵ روز رشدش متوقف شده بود و و من تو سونوی ۱۰ هفته متوجه شدم. وقتی دکتر گفت ضربان نداره یه لحظه احساس کردم همه چیز متوقف شد. ولی خانم دکتر اینقدر با درک بود بلافاصله بغلم کرد و گفت به حکمت خدا ایمان داشته باش. منم مثل شما هفته ها رو می شمارم. الان اگه بود ۱۴ هفته می شد و من حتی نمی دونم دختر بود یا پسر. الهی که خدا به زودی مصلحت بدونه و سالم و صالحش رو بهمون بده🌺🙏🏻

آخ خدا ... متاسفانه کاملا درکت میکنم انشاالله به زودی توی دلت جوونه بزنه... دختر منم اگه بود امروز ۳۰ هفته میشدم ولی خب ایست قلبی کرد ...

عزیز دلم امیدوارم بزودی با اومدن نی نی جدید دلت شاد بشع 🥺❤

هم دردت هستم

الهی بگردم خدا سالم و صالحش رو اینبار میزاره تو دامنت ازش بخواه تو اسمونا دعاتون کنه

ایشالا خدا برات باز میده ناراحت نباش عزیزم .دل منم گرفت

ان شاالله به زودی جاش سبز میشه خواهر درکت میکنم خیلی باهم سقط کردیم و منم هر شب تو خیالشم اگه بود الان سی هفته بودم و سیسمونی قشنگشو میچیدم😭

الهی بمیرم برا دلت ایشالله زودی جاش پر میشه برات با دلخوشی گلم می‌دونم خیلی سخته ولی توکل کن به خدا حتما خیر و صلاحی توش بوده

😭😔💔ایشالا بزودی جاش سبز شه عزیزم . چند هفته بودی سقط شد چرا

آخی عزیزم ایشالا جاش سبز بشه

سوال های مرتبط

خدا بخواد میشه خدا بخواد میشه قصد بارداری
می‌نویسم برای تو بمونه یادگار
پسر قشنگم عزیزکم
عمر مادر دلیل خوشیم بودی
حسرت بغل کردنت ...حسرت بوی تنت... حسرت بوسیدنت... حسرت گرفتن دستای کوچولوت .. حسرت گریه و خندیدنت....حسرت قربون صدقه رفتن برات... حسرت شنیدن صدای اولین گریه ...حسرت لباس خریدن برات‌‌....حسرت شیر خوردنت... حسرت قربون صدقه رفتن برات... حسرت دیدن اون صورت معصومت....حسرت نوازش کردنت ...حسرت شنیدن کلمه مادر از زبون قشنگت . .وحسرت وجودت موند رو دلم 😓
عزیز مادر هنوز نبودت رو باور ندارم همش فکر میکنم شوخیه
نمی‌فهمم چیشد
خدا نخواست باشی پیشم ..
خدا خواست تنبیه کنه...
خدا خواست تقاص پس بگیره ‌...
تو نخواستی بمونی ...
یا شایدم من لیاقتتو نداشتم 😭😭
عزیز دل مادر خیلی سخته نبودت از روزی که لگد زدنت رو حس نمیکنم روح منم رفت
از روزی که سونوگرافی آب پاکی ریخت رو دستم دیگه من تموم شدم
عزیز دلم ثمره عشقم برام دعا کن از خدا
دعا کن منم بتونم طعم مادر شدن بچشم
دعا کن برام حسرت به دل نمیرم
دعا کن خدا به منم بچه ها ی سالم و صالح بده
هرچند تو هیچ وقت فراموش نمیشی
مامان جان هرشب اون پاهای کوچولوی سفیدت جلو چشمامه
هرشب اون موهای مشکی پر روی صورت رو میبینم
هر شب نفرین میکنم خودمو چرا بغلت نکردم 😭😭😭😭
از من ناراحت نشو من حسرت بغل کردنت رو دارم
ولی شکه بودم تا وقتی تو پایین پاهام نبودی نمی‌فهمیدم
وقتی حست کردم وقتی از وجود من بیرون اومدی تازه واقعیت خورد تو سرم
عشق من من صورت قشنگت رو حرئت نکرد ببینم ولی هر کی دید گفت تو فرشته بودی صورت سفید لبای قلوه ای مژه های پر
من تو رو هرشب تجسم میکنم
من هرشب تو رویا بهت شیر میدم
هرشب بوست میکنم
ولی به خودم میام میبینم نیستی کنارم
Rezvan Rezvan قصد بارداری
دوفرشته آسمونی دوفرشته آسمونی قصد بارداری
دخترکم، فرشته کوچولوی من


امروز اگه بودی، ۲۱ روز از اومدنت به این دنیا می‌گذشت. ۲۱ روز که می‌تونست پر باشه از عطر تنت، صدای نفس‌های کوچولوت، و نگاه‌های معصومانت. دلم برای خودت، برای همین ۲۱ روز نگذشته، و برای تمام روزهایی که می‌تونستیم با هم داشته باشیم، یک دنیا تنگ شده

دلم برای روزهای بارداریم هم تنگ شده. برای اون حس قشنگی که داشتمت، برای تکون‌هات، برای تمام رویاهایی که با حضورت توی دلم پرورونده بودم. هر بار که بچه‌ای رو بغل می‌کنم، ته دلم یک بغض سنگین می‌شینه، یک حس غریب که دلم می‌خواد از ته دل گریه کنم. ولی خب، سعی می‌کنم صبور باشم، جلوی بقیه لبخند بزنم و نشون بدم که قوی‌ام.

اما تو خلوت خودم... تو خلوت خودم فقط مال منی. اونجا من آزادم که برای تو عزاداری کنم، آزادم که تمام این دلتنگی‌ها رو فریاد بزنم و برای نبودنت اشک بریزم. تو همیشه تو قلب منی، دختر قشنگم. یک تکه از وجودم که برای همیشه جای خالیش حس میشه.

دوستت دارم فرشته آسمونی من🪽👶🏻❤️‍🩹
❤️👶🏻👧🏻💙 ❤️👶🏻👧🏻💙 قصد بارداری
نامه‌ای از دلی عاشق، برای کوچولوی نیامده اش

سلام عشق کوچولوی من...
نمی‌دونم الان کجایی، نمی‌دونم روی ابرا داری بازی می‌کنی،
یا توی گوش خدا زمزمه می‌کنی: "من هنوز نمی‌خوام برم پایین، هنوز دلم تنگ نشده..."
اما من...
من اینجام، هر روز، هر شب، با دلِ پر از تو، منتظرتم.

تو نمی‌دونی،
هر بار که لباس کوچیک بچه‌گانه‌ای دیدم،
تو رو توش تصور کردم.
هر بار که یه مامان بچه‌شو بغل کرده،
یه لحظه، فقط یه لحظه، تو رو تو آغوشم حس کردم.

می‌دونی کوچولوی من؟
من گاهی با شکمم حرف می‌زنم، حتی اگه خالی باشه...
گاهی دستمو می‌ذارم روش و می‌گم:
"یه روزی تو اینجایی... درست همین‌جا، زیر دستام، توی وجودم..."

و بعد چشمامو می‌بندم،
و تو رو می‌بینم—
با چشمای درشت و لبخند بی‌دندون، با دستایی که دنبال دست من می‌گرده...

من قول می‌دم وقتی بیای،
واست دنیا رو امن می‌کنم.
تو فقط بیا...

بیای، که لالایی‌هام برسه به گوشات.
بیای، که این بغض‌های بی‌صدا بالاخره جاشو بده به اشک شوق.
بیای، که بگم:
"من تموم شدم، ولی تو شدی تمومِ من..."

تا اون روز،
من اینجام،
مادری که هنوز بچه‌شو نمی‌شناسه،
اما بی‌وقفه دوستش داره...
آیدا آیدا قصد بارداری
چهار روز… فقط چهار روز سهم من از مادر بودنت شد..
چهار روزی که به جای اینکه تو را در آغوشم بگیرم، پشت شیشه‌های NICU چشم به دستگاه‌ها و نفس‌های کوچکت دوخته بودم.
۳۲ هفته تمام منتظر آمدنت بودم…
با هزار آرزو، با هزار خیال از روزهایی که بزرگ شدنت را می‌دیدم.
اما وقتی آمدی، آن‌قدر کوچک بودی که دنیا برایت سخت بود…
پسرم، من صدای گریه‌هایت را آن‌طور که باید نشنیدم،
آن‌طور که باید در آغوشم نگرفتم،
اما هر لحظه از آن چهار روز، قلبم کنار تو بود.
تو جنگیدی… با همان قلب کوچک و نفس‌های کوچکت جنگیدی.
و من هر روز پشت آن شیشه دعا کردم که بمانی… که برگردی به آغوشم…
اما رفتنت چیزی از مادر بودنم کم نمی‌کند.
تو فرزند منی؛
پسری که فقط چهار روز در این دنیا بود،
اما تا آخر عمر در تمام وجود من زندگی می‌کند.
خاطره‌ی آن چهار روز، بوی تو، انتظار پشت درِ NICU و عشقی که به تو داشتم…
همه‌ی چیزی است که از تو برای همیشه با خودم نگه می‌دارم.
بخواب آرامِ جانِ مادر…
کوتاه بودنت، اما عمیق‌تر از تمام سال‌های دنیا در قلبم ماندگار شد؛
تو فقط چهار روز مهمان این جهان بودی، اما تا همیشه در قلب مادرت خانه داری.
#بارداری#پوشک#فرزند
مامان حبه انگور مامان حبه انگور قصد بارداری
سومین شب مامان شدن از قلبم ...
و سومین روز pms ...
بعد از رسیدگی به زخم های نخودی با بیقراری روی سینه هام مک میزد و باز حس عجیب دیشب و باز رویا بافتن من از روی دلتنگی برای دخترک بهشتی خیالی من ....
توی قلبم زمزمه کردم برای کوچولوی نیومده ام ...
نمیدونم الان کجایی ، روی ابرا داری بازی میکنی یا توی گوش خدا داری زمزمه میکنی :« من هنوز نمیخوام برم پایین ؛ هنوز دلم تنگ نشده »
اما مامانی اینجاست ، هرروز ، هر شب ، با دل پر از تو ، منتظرتم 🤰
تو نمیدونی ، هر بار که نخود روی سینه هام مک زد یاد تو افتادم 🤱
هر بار که توی اتاقت سر کوچولو و پشمالوی نخود بوس کردم ، تو رو داخل اتاقت وقتی دارم واست لالایی میخونم تصور کردم 🤱
هر بار که نخود بغل میکنم فقط یه لحظه ، فقط یه لحظه تو رو توی آغوش امن و محکمم حس میکنم 🤱
میدونی کوچولوی من ، من گاهی دست میزارم روی شکمم و حست میکنم حتی اگه خالی باشه 🤰
و بعد چشمام میبندم و تورو میبینم ...
با چشمایی درشت شبیه بابا علی و لبخند بی دندون ،با دست هایی که دنبال دست من میگرده ....
و من قول میدم وقتی بیایی دنیا رو واسه دختر کوچولوم امن میکنم
تو فقط بیا...
بیا که لالایی هام برسه به گوشت ...عسلچه مامان
بیایی که این بغض بی صدا ، جاش بده به اشک شوق .
تا اون روز من اینجام ...مادری که هنوز بچش نمیشناسه ولی بی وقفه دوسش داره 👣🤰