میخوام تجربه زایمانمو بزارم هر کی دوس داشت بخونه🥲

من ۶ دی بود که خبر تصادفه یکی از فامیلای دورمونو شنیدم که زن و شوهر جوون باهم مردن بعد من فشارم همیشه از ۱۰ پایین بود هیچوقت بالا ۱۰ نبود ظهر همون روژ خوابیدم و ساعت ۳ بعد از ظهر بیداذ شدم دیدم سرم خیلی درد میکنه رفتم خونه مامانم اینا فشارم و گرفتم دیدم ۱۳ زنگ زدم بیمارستان و دکترم گفتم من فشارم ۱۳ چکار کنم گفتن بهتره بیای بیمارستان ماهم ۱ ساعت راهمونه تا بیمارستان بعد گفتم بزار یکم اب لیمو بخورم بلکه اومد پایین تا ساعت ۶ خونه مامانم اینا بودم دیدم نه سر دردم خوب نمیشه فشارمم همچنان ۱۳ اومدم خونه خودمون با شورهم رفتیم طبقه بالا دیدم پدرشوهرم خونس فقط گفتم بزار یبار دیگه فضارمو‌ بگیرم گرفتم دیدم ۱۴ اومد خیلی ترسیدم سریع وسایلمو جمع کردیم راه افتادیم به مامانم گفتم تو‌هنوز نیا برم ببینم چی‌مبشه اگه نگهم داشتن میای رفتم بیمارستان ان اس تی گرفت فشارمو گرفت گفت هم درد داری هم فشارت بالاس بمون بستری شو منم از اولش از سزارین متنفر بودم و‌دکترم گفت اگه فشارت بالا باشه احتمالا سزارین بشی استرس کل وجودمو گرفت به مامانم گفتم مامان من بستری شدم ولی نیا تا ببینیم فردا صبح چی‌میشه شوهرمم بیچاره موند تو ماشین خوابید هی شبو اومدن فشارمو گرفتن هی ان اس تی گرفتن خلاصه ساعت ۵ صبح‌دیدم پرستار اومد گفت به شوهرت بگو بیاد یه برگه امضا کنه میخوایم ختم بارداری بدیم و یه قرص بزاری زیر زبونت تا دردات شروع بشه شوهرم‌اومد و‌امضا کرد و قرصو دادن بهم وای از ساعت ۷ دردام شروع شد هر ۱۵ دیقه میگرفت ول میکرد به مامانمم رنگ‌زدم گفتم بیاین نگهم داشتن شوهرم رفت دنبالشون
بقیش پارت بعدی

۱ پاسخ

یینی درد زایمان رو خودشون با قرص برات شروع کردن؟

سوال های مرتبط

مامان آنیکا🎀 مامان آنیکا🎀 ۱۵ ماهگی
پارت 1
منم اومدم تجربه زایمانم به رسم گهواره بگمم🥹😀
۲۷ فروردین از صبح که از خواب پا میشم حالم بد بود یه جورایی خودم حس کرده بودم از درد گریه میکردم هی به مامانم میگفتم حموم برم بدعد میگفتم ولش کن تا ساع ۵ شد به مامانم گفتم علائم فشار پایین و بالا چیه مامانم ترسید زنگ زد اورانش اومدن دو تا خانم با یه اقا فشارمو گرفتن گفتن ۸ هی بهم نمک دادن خوردم یه عالمه فشارمو گرفتن شد ۹ونیم گفتن خوبه و رفتن تااا رفتن من دیدم حالم خیلی بد شده به بابام گفتمممم منو ببر بیمارستان خونه مامانم اینا اومدم هفته اخر بیمارستان نزدیک خونه مامانم ایناس
خلاصه بابام بیمارستان خودم پارسیان بود حواسش نبود نبرد رفت بیمارستان میلاد تهران رفتم فشار ودوباره چک کنه ان اس تی بدم فشارم یهو گفت ۱۴ونیم گفت سابقه فشار داری گفتم ن همیشه ۱۰یا ۱۱ یه ربع بعد گرفت شد ۱۵ نگران شدم به خواهرم گفتم به دکترم زنگ بزن دکترم با خونسردی و ارامش گفت نگران نباش بخاطر نمکه دو باره تکرار کن بهم بگو یه سونو ان اس تی هم بده
دوباره گرفت شد ۱۶ بیمارستان میلاد که سریع گفت
مامان کایان 🩵🚙 مامان کایان 🩵🚙 ۱۴ ماهگی
زایمان(سزارین ) پارت دوم
بعدش زنگ زدن دکترم ساعت ۱۱شب بود که گفتن وضعیت مو ۳۷هفته بودم دکتر گفت بدین با خودش حرف بزنم با خود دکترم حرف زدم گفتم وضعیت مو که گفت دیگه نرو خونتون بمون بیمارستان بستری شو گفتم نمیخوام نزدیک بیمارستان فامیل زیاد داشتیم رفتیم خونه یکیشون دکتر گفته بود تا وقت نامه امم هر روز برم آن اس تی جمعه ۲۶اردیبهشت ساعت ۱۰از بیمارستان زنگ زدن که بیا آن اس تی گفتم صبحانه بخورم بیام یهو احساس کردم ازم نصف استکان آب ریخت رفتم سرویس دیدم یکم آب با ترشح بزرگ سفید با رگه های قهوه ای اومد نگران شدم زیاد رفتم بیرون به شوهرم و فامیلمون گفتم گفتن شاید کیسه آب باشه رفتیم بیمارستان سریع آن اس تی گرفت خوب نبود معاینه کرد همون یک سانت بودم تست آمینو شور گرفت مثبت شد و من از استرس مردم نامه رو گرفتن و پرستار اومد گفت کیسه آبت سوراخ شده و ۳۷هفته و ۱روز بودم گفت واسه هزینه مشکلی نداری و شاید بچه بره دستگاه گفت زیر ۳۷میره ولی ۴۰هفته هم داشتیم رفته گفتم نه واسه هزینه مشکلی ندارم سریع پرونده تشکیل دادن زنگ زدم مامانم گفتم بیا سریع می‌خوانن ببرن عمل بعدش گوشیم همراهم بود به شوهرم زنگ زدم پشت در بلوک زایمان بود گفتم می‌خوان ببرن عمل بعد دیدم خودشون صدا زدن شوهرمو که برو پرونده باز کن سریع
مامان 🍓Liana🍓 مامان 🍓Liana🍓 ۶ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت 1


حدودا ساعت۶ صبح بود که دردام شروع شد در حد پریودی خیلی کم هر ۷ دقیقه یه بار ۶ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد گفتم حتما دردام تازه شروع شده تا ساعت ۳ بعد از ظهر صبر کردم و نرفتم بیمارستان ۳ ظهر وقت دکترم بود رفتم سونو بچه رو نشون بودم که گفت مایه بچه کمه بستری مینویسم ساعت ۵ رفتم بیمارستان بستری شدم معاینه کردن گفتن ۱ سانتی بعد از نیم ساعت گفتن ۲ هستی آمپول فشار رو زدن دردام شروع شد هر ۵ دقیقه یه بار می‌گرفت ول میکرد رفته رفته شدید تر شد هر ۳ دقیقه یه بار میشد اومد معاینه کرد گفت ۲ سانتو نیمی گفت تا صبح شاید زایمان کنی رفتم دسشویی مدفوع داشتم رفتم دردام خیلی شدید بود مامانم هی کمرمو ماساژ میداد بعد یکم راه رفتم بعدش دوباره رفتم رو تخت که دردام قابل تحمل نبود خیلی زیاد شد زور اومد بهم زور زدم کیسه آبم پاره شد به مامانم گفتم نگاه کرد گفت همراه با خون هست رفت ماما رو صدا کرد اومد گفت بچه داره میاد مامانمو بیرون کردن اینم بگم نفس عمیق خیلی تاثیر داره تو زایمان حتما انجام بدین
مامان ملکا🥹💗 مامان ملکا🥹💗 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان❤️
پارت ۲



خلاصه زنگ زدم زایشگاه بیمارستان علائم و گفتم گفت بیا اینجا تا چک کنیم تا شب وایستادم به مامانمم گفتم که درد دارم من میرم بیمارستان،رفتم زایشگاه یکبار معاینه کرد هیچی نگفت من پرسیدم سر بالا جواب داد گفت برو اون اتاق تا بیام ان اس تی بگیرم،من ساعت ۸نیم رفتم تا ساعت ۹ نیم یک رب به ۱۰ داشت ان اس تی میگرفت و دردم شروع شد و نینی خیلی سفت میکرد منم نپرسیدم که چیشد پرستار اومد گفت بچه تکون میخوره گفتم نه گفت خیلی خب باز رفت هیچی نگفت دوباره اومد همه ی سونو هامو برداشت رفت منم نمیدونستم میخواد چیکار کنه دوباره بعد از یک رب بیست دقیقه اومد گفت هرچی طلا داری دربیار بلند شو لباساتو عوض کن میخوایم بستری کنیم شوهرت رفته پرونده تشکیل بده منم هری دلم ریخت یهویی خودم تنها تو بیمارستان نه گوشی ای نه هیچی گفتم یه تلفن بدین به مامانم زنگ بزنم گفتن همسرت هست خودش خبر میده،منم دیگه گریه هام شروع شد کلی گریه گردم واسه اینکه تنها بودم اومدن سرم و اینارو وصل کردن دوباره ان اس تی گرفتن منم رو تخت گریه میکردم بعد دیدم پرستارا دارن باهم حرف میزنن که خانم دکتر تو راه داره میاد مریض و اماده کنید گفتم خانم دکتر براچی داره میاد گفت قراره بری اتاق عمل واسه زایمان گفتم یا ابلفضللل دوباره کلی گریه کردم اومدن سوند و اینارو وصل کردن بعد از نیم ساعت گفتن خانم دکتر رسیده بیارینش پایین سوار ویلچر کردن ساعت ۱۱ شب منو بردن سمت اتاق عمل واقعا یه شوک بزرگی بهم وارد شده بود.


#فرزندپروری
مامان دلوین 🩷 مامان دلوین 🩷 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی من پارت ۴:
خلااااصه تا برگشتیم خونه ساعت ۱۰:۱۵ شب بود یه شام سبک خوردم قرص های سرماخوردگیم رو خوردم و رفتم که بخوابم تازه دراز کشیدم که یه درد شدید پریودی گرفت و ول کرد یه حسی بهم گفت خودشه ساعتو نگاه کردم ۲۳:۲۳ بود یادداشت کردم استرس گرفتم و منتظر شدم ببینم تکرار میشه یا نه
بله ... دردا تکرار شد منظم نبود و من همه ی ساعت هارو نوشتم تا ۴:۳۰ صبح تحمل کردم
بعدش به همسرم گفتم پاشو بریم بیمارستان دردام تموم نمیشه
دوش آب گرم گرفتم دیدم نخیر دردم قطع نمیشه پس شیو کردم و ساکو وسیله هارو اماده کردم و زنگ زدم به مامانم که بریم بیمارستان ساعت ۵:۰۰ بود
یدونه خرما خوردم ، همسرم از زیر قرآن ردم کرد و رفتیم
ساعت ۵:۳۰ رسیدیم بیمارستان رفتیم بلوک زایمان گفتم درد دارم معاینه کرد گفت ۳سانت و نیمی فکر نکنم بستری کنن بمون زنگ بزنم دکتر سوالاتشم پرسید پرونده تشکیل داد و ۶ زنگ زد به دکتر ، دکتر گفت NST بگیرین و اوضاع رو بهم بگید بعد نیم ساعت اینا زنگ زدم انقباضاتم رو گفتن و گفتن که درد داره و ... دکتر گفت بستری کنین
مامان پناه🩷🫀 مامان پناه🩷🫀 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی

تو راه بیمارستان به خونه دردام هی داشت شدید میشد خودم نمیخواستم قبول کنم میخواستم فردا نرم بستری
رفتم رسیدم خونه دیدم هی داره فاصله دردا کم‌میشع ولی خب زیاد شدید نیست به مامانم زنگ زدم گفتم کلی دعوام کرد چرا نشستی پاشو حاضرشو بیا بریم بیمارستان
دیگه مامانم اومد ساک منو بچرو برداشت من اصلا دلم نمیخواست برم
دیگه به زور شوهرم و مامانم پاشدم حاضر شدم رفتیم بیمارستان معاینه کردن گفتن نه تا فردا نمیاد برو خونه فردا بیا باز برگشتیم خونه تا خود صبح هی داشتم فکر میکردم گریم‌ میومد خیلی میترسیدم صبح پاشدم آماده شدم مامانم اومد رفتیم ساعت ۹ نیم بود رفتیم معاینه کرد گفت ۳ سانتی برگ بستری گرفت کارهارو کرد ساعت ۱۱ شده بود بستری شدم قرص زیر زبونی دادن‌ دردام هی شدید شد فاصله دردا به ۴ دیقه رسیده بود دردا در حد ۳۰ ثانیه میگرفتن قابل تحمل بودن هی ورزش میکردم بشین پاشو میرفتم آب داغ مامانم میگرفت شکمم ماساژ میداد هییییچ‌ تغییری نکرده بود خشک خشک درد بود و فاصلشون کم نمیشد دیگه ساعت ۳ داشتم میمردم بین دردا هی خوابم می‌گرفت ساعت ۳ دکتر اومد معاینه کرد گفت همون ۳ سانتی یه چیزی وارد کرد کیسه آبم رو پاره کرد کلییی آب داغ همراه خون روشن صورتی اومد دکتر رفت هی میومدن معاینه میکردن
مامان دلسا و پارسا💙 مامان دلسا و پارسا💙 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۲💜
دیگه به مامانم گفتم و گفت بریم بیمارستان منم هیچ دردی نداشتم رفتم دوش آب گرم گرفتم و اومدم خیلی ریلکس آرایشم کردم آماده شدم که بریم رفتیم بیمارستان گفتم ترشح خونی داشتم ضربان قلب بچه رو چک کرد و فشارمو گرفت بعدم رفتم معاینه گفت ۲ سانت بازی بعد معاینه یکم دردام شروع شد نوار قلب بچه هم گرفتن و منو فرستادن بخش زایمان مامانم هم باهام اومد که خیلی خوب بود بودنش ساعت ۴ بود درد داشتم اما قابل تحمل بود ساعت ۵ آمپول فشار زدن دردام دیگه داشت شروع میشد و هی شدید تر میشد ساعت ۶ شدم ۳ سانت همینجور دردام شدید بود گفتم سرم و باز کنید برم پیاده روی کنم و آب گرم بگیرم به شکمم واقعا آب گرم دردامو کمتر میکرد ماما اومد چند تا ورزش گفت انجام بدم حالم دیگه خیلی بد بود دردام داشت غیر قابل تحمل میشد ساعت ۷ شدم ۴ سانت باز بودم من نمی‌دونم از استرس بود یا چی تب کرده بودم و هی تبمم چک میکردن ساعت ۷ دوباره اومدن معاینه و گفتن شدی ۸ سانت سه چهار ساعت دیگه زایمان می‌کنی وای من گفتم میمیرم تا ۴ ساعت دیگه دردام خیلی خیلی شدید شده بود ۱ ثانیه فاصله داشتن ماما می‌گفت دردهای خودتم آمپول نزدیم همون اول زدیم اونه ساعت ۸ اومد معاینه من شده بودم ۸ سانت گفت عالیهههه آفرین خیلی خوب پیش رفتی به مامانم گفتم دیگه شما برو بیرون برا زایمان آماده شدن نیم ساعت بعد اومد گفت فول شدی دیگه آماده زایمان شدیم می‌گفت هروقت درد داشتی چونت و بچسبون به بدنت و روند پاهات و بیار بالا و جیغ نزن فقط زور بزن گفت سر بچه معلومه برش داد اما من هیچی نفهمیدم بعد فقط می‌گفت زور بزن یه نفس و کم نیار با تمام وجودم زور میزدم خیلی سخت بود
مامان شکلات مامان شکلات ۹ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
جمعه شب همش دستشویی داشتم یه پام تو دستشویی بود یکی تو خونه یکمی احساس دل درد داشتم ولی گفتم شاید درد کاذب باشه زیاد اهمیت ندادم ساعت ۶ صبح رفتم دستشویی دیدم ترشح خونی ازم خارج شد سریع اومدم رفتم حموم شیو کردم دیگه همش راه میرفتم تو خونه ورزش میکردم تا ساعت ۴ بعدازظهر
ساعت ۴ رفتم بیمارستان فشارمو گرفتن و معاینه کردن گفتن ۲ سانتی برو یه ان اس تی هم بده
رفتن ان اس تی بدم یه زنی داشت زایمان می‌کرد منم رو به رو اتاق زایمان بودم قشنگ دیدم چطور زایمان کرد و شر شر براش اشک می‌ریختم ان اس تی که تموم شد رفتم پیش دکتر گفت یک ساعت راه برو
یک ساعت پیاده رویی کردم و دوباره معاینه شدم گفت از دوسانت یه کمی بیشتر باز شدی ولی سه سانت نشده برو بگو همراهت برات پک بیمارستان بگیره بستری بشی دیگه بستری شدم دکتر اومد بهم ورزش داد و توپ داد دیگه ورزش میکردم و رو توپ حرکاتی رو که میگفت انجام میدادم تا سر بچه بیاد پایین تا ساعت ۱ شب با درد طبیعی خودم ۵ سانت باز شدم
مامان دخملم مامان دخملم ۲ ماهگی
خب اینم تجربه من از زایمان طبیعی

دیروز ساعت شش صب با درد های خیلی خفیف پریودی بیدار شدم فک کردم سردمه چون نمیگرفت ول نمیکرد یکسره بود ولی کم تا ساعت هفت بعد ساعت هفت ک رفتم حموم اب گرم و اسکات اینا یهو دردام شروع به گرفتن و ول کردن کردن و نامنظم و کم بودن دوربرای ساعت ۱ اینا دردام یواش یواش بیشتر شد و منظم گرفت و ول کرد منم هر راه میرفتم پیاده روی میکردم ساعت دو رفتم زایشگاه گفت انقباض داری تقریبا دو سانت بودم شوهرم اومد خواهر شوهرم برداشتیم وسایلم جمع کردیم اومدیم بیمارستان ساعت ۴ بیمارستان اومدیم دردام هی بیشتر میشد تو بیمارستان گفتن ک ۳ سانتم و منو بستری کردم منم هی راه میرفتم ورزش میکردم معاینه کردن کیسه ابم سوراخ شد و دوربرای ساعت ۱۱ شب پنج سانت شدم با درد گفتن ببرین اتاق زایمان چون میتونشتم طبیعی بیارم خب رفتم دستگاه ان اس تی بستن سرم بستن معاینه کردن سر بچه هنوز اماده نبود پایین نبود زیاد هر وقت دردم میومد زور میدادم به خودم تا بچه پایین بیاد خلاصه دوربر ساعت ۱ سر بچه اومد
مامان اراد و جوجه مامان اراد و جوجه ۶ ماهگی
تجربه زایمان دوم
پارت ۲

دیگه هی دردام بیشتر میشد منم گفتم احتمالا درد الکی هست چون هنوز یک سانت بودم هفته قبلش که رفته بودم دکتر میگفت وزن بچت کمه استراحت کن که تا دوهفته دیگه بشه ۲۷۰۰ ساعت گرفتم هر دردم پنج دقیقه یبار میگرفت و یک دقیقه طول میکشید تا اروم بشه رفتم دوش گرفتم دردش دیگه غیر قابل تحمل بود زنگ شوهرم زدم باشگاه بود ماشین هم نداشتیم گفت طول میکشه اگه دردت زیاده زود بیام گفتم نه کارت انجام بده الکیه دردم تا مادرشوهرم فهمید من میگم درد دارم گفت ای فشارم رفت بالا قندم رفت بالا پاشو برو دکتر من جرئت نداشتم دیگه چیزی بگم فقط با هر درد شکممو میچسبوندم به بخاری که کمی اروم تر بشه شوهرم ساعت ۹اومد رفتم بیمارستان نوارقلب که گرفت گفت هشتا درد داری باید سریع بستری بشی مسکن بگیری چون بچت وزنش ۲۵۰۰هست احتمال داره نارس باشه بره دستگاه منو میگی فقط گریه میکردم مسکن که زدن اومد بالا سرم دست گذاشت شکمم گفت درد داری منم واقعا اروم شده بودم گفتم نه گفت پس یه نوار قلب بگیریم اگه خوب باشه تا صبح مرخصت میکنیم منم خوشحال به شوهرم زنگ زدم ساک بچرو نیاره من تا صبح مرخصم اونم رفت خونه که بخوابه همین که نوار قلب گرفتن دردام شدید تر شده بود و چهار سانت شده بودم که گفتن سریع بگو شوهرت برگرده باید بری عمل منم مثل بید میلرزیدم شوهرمو که دیدم کمی اروم شدم چون از قبل به دکترم گفته بودم از بیحسی و سوند میترسم توی اتاق عمل اومد داشت باهام حرف میزد که یهو گفتن بخوام گفتم عه بیهوشم میکنید گفتن نه بیحسی زدیم من اصلا نفهمیدم و بعد سوند گذاشت برام و عمل شدم