۱۶ پاسخ

کلا کسی که زایمان میکنه جاشو‌ سرد میکنن گلم خونریزیش زیاد نشه
من زمستون بود برف بود
بیتری شدم تو اتاق کولر روشن‌کرده بودن ایقد سرد بود باد سرد میخورد

خب آخرش سزارین شدی یانه

چرا نصفه میزاری

من سزارین کردم ولی با تک تک کلماتت دردشو حس کردم بچه معجزه ای که باعث میشه مادر هر دردی و تحمل کنه
خدا جفتتونو برای هم نگه داره 😍

آهان یادم رفت بگم اتاق رو هم عوض کردن منو بردن یه اتاق گرم

بله طبیعی زایمان کردم منی که خدا خدا میکردم برا سزارین ولی من اط طبیعی میترسم دوسدارم اگه روزی زایمان کردم و شرایط محیا بود سزارین کنم

بعد گفتن زور بزن منم چون از رو فیلم ها یاد گرفته بودم همونطوری زور میزدم پرستار تشویقم میکرد آفرین ادامه بده زور بزن بعد گفت نگا من دارم موهاشو میبینم تو هم میتونی دس بزنی ببینی منمدس زدم اما من چون سرش نرم بود یه گوشت لم رو حس کردم اصن فک نکردم موهاشه بازم برا بار دوم دس زدم که گفته بسه دیگه دست کثیفه بچه عفونت میگیره بعدش گفت دیگه زور نزن تا برش بزنم اما بچه داشت میومد و من نا خود آگاه زور میزدم آخرش مجعل ندادم بهش انقد زور زدم که سرش اومد بیرون و به طور کامل پاره شدم کلی اون لحظه که بچه رو کشیدن هم درد داشت اما بعدش همه دردا به یکدفعه رفتن و من یه حس سبکی و راحتی داشتم واقعن باورم نمیشد من تونستم طبیعی زایمان کنم واقعن من تونستم باورم نمیشد بعدش هم موقع بخیه زدن هم که باز درد داشت حالا ازونا گذشتیم حتی بعد زایمان هم دس از سرم بر نمیذاشتن انقد فشار میاوردن به شکمم که چیز اضافی نمونه تو شکمم بچم که دیدم واسه اولین بار گفتم خدایا چقد مو داره موی مشکی و بلند ماشالله ولی قیافش واسم عجیب بود از بس بچم ورم داشت من فک میکردم بچه ها از همون اول ابرو دارن چشای بزرگ اما دخترم ابرو کم پشت و انقد ورم داشت چشاش خیلی ریز بود و بزور باز می‌شد ای خدا شکرت بلاخره بچم دنیا آمد مادر شوهرم و بعدش مادر خودم هردو اومدن دیدنش عکس انداختیم از بچم بغلش کردم و شروع کردم به شیر دادن اما شیر نبود دخترم از همون روز اول مکش هاش ماشالله خیلی قوی بود 🥰

بعد ساعت ۶ صب شد دکتر اومد با دسش زد کیسه آب کلا جر داد و آبش کامل خالی شد و ازون به بعد بود که حس کردم داره میاد پایین و داد میزدم همش صدا میزدم خانم پرستار داشتم از حال میرفتم که اونام جواب میدادن اون رفته به زائو دیگه سر بزنه اون روز صب برعکس شبش کلی زن برا زایمان که اکثرا سزارین بودن اومدن و صدای منو می‌شنیدند که دارم درد میکشم بعد نیم ساعت قبل زایمان همش حس دفع داشتم ۳ بار رفتم دسشویی اما دیدم نه دسشویی نمیاد آخرش یاد حرف دوستم افتادم که میگفت وقتی بچه دنیا میاد حس دفع به آدم دس میده و فهمیدم که بعله زایمان نزدیکه رفتم خوابیدم رو تخت پرستار هم رسید بهش گفتم من حس دفع دارم گفت بجنب شلوارت در بیار زایمانت نزدیکه گفتم واقعن یعنی چقد مونده گفت اگه همکاری کنی نیم ساعت

ادامه شو بزار بعدش چی شد طبیعی زایمان کردی ؟

به من حتی نگفتن ورزش کن رو توپک بپر من خودم ازشون پرسیدم گفتن آره معلومه پاشو فقط ورزش کن منم که نمیخاستم طبیعی بیارم خیلی کم راه میرفتم چون با دراز کشیدن کمي از شدت اون درد کم میشد جلو اونا نمیاد میدادم که دارم ورزش میکنم وقتی رو توپ بالا پایین میرفتم میگفتم خدایا کاش درد نداشتم چه حالی میداد بپر بپر ها

تو دلم به اون پرستار فوش دادم حالم اصن خوب نبود بعدش نوار گرفت و خداروشکر من راحت شدم اون زنه خیلی از من عصبی بود انگار

پرستار ها کلافه شدن نمیذاشتن بیاد یا من برم
موند ساعت ۳ و۴۵ دیقه شد اومدن نوار قلب از بچه بگیرن گفتن نباید تکون بخورم تا نوار قلب بتونن بگیرن اما من از درد داشتم به خودم میپیچیدم و نمی تونستم یجا بند شم و نوار قلب همش خراب میشد آخر سر میخاستم دستگاه رو بکنم پرستار اومد گفت مگه بچه بازیه وای میستی تا نواز قلب بگیرم اگه وای نسی دس از سرت بر نمیدارم تا نوار و بگیرم

خجالت میکشیدم همش دنبال بهونه بودم که مامانم زنگ بزنم بگم بیا تو یه بهونه بیار بیا پیشم باش

بعدشم یبار قبل اینکه گوشیمو بگیرن زنگ زدم مامانم که بیا کمرم ماساژ بده دارم میمیرم مامانم تو اون اوضاع میگفت حالا این درد نیس درد اصلی مونده انقد داد میزنی که من از پشت درد صداتو بشنوم هنوز خوبی

اما با کلی کمر درد گریه میکردم و شب قبلش خیلی دیر خوابیده بودم و خسته بود خوابم میومد اما ده ثانیه که چشام می‌بستم درده می‌آمد و نمیزاشت از هر ۴ دقیقه درد می‌آمد خیلی بد بود اون به دیقه که آروم میشد میگفتم آخيش ولی فقط یه دیقه بود دوباره اون کمر درد وحشتناک می‌آمد سراغم هی پرستار ها برای معاینه می‌آمدن اما مننمیزاشتم میگفتم درد میکنه ساعت ۱و نیم شب بود که معاینه کردن و گفتن الان شدی ۲ سانت بعد مادرم صدا کردن گفتن بیا گوشواره و طلاهاشو در بیار ممکنه ببریمش واسه سزارین مامانم که می‌آمد انقد حالم خوب میشد دیدنش بهم آرامش خاصی میداد وسط اون همه درد که با مامانم صحبت می‌کرد یه پرستاره اومد گوشیمو هم ازم گرفت گفت اصن مجاز نیست و فلان اون شب فقط من و یه خانم که برای بار ۶ زایمان طبیعی انجام می‌داد بستری بودیم صدای تی‌وی می‌آمد تو اون اتاق تنهایی خیلی دلم می‌گرفت صدای خنده پرستار ها منم دلم میخاست زودی از درد راحت شم تی‌وی ببینم بخندم 🥺

سه دفعه پیامت پست شده گلم آخر هم ننوشتی چیشد😅

سوال های مرتبط

مامان ایلیا و نی نی مامان ایلیا و نی نی ۲ سالگی
امروز ایلیا رو بردم پارک یه جریانی پیش اومد اصلا هنوز تو شک هستم، لطفا نظراتتون رو بگید
رفتیم تاب سوار بشیم پر بود و وایسادیم صف منم به ایلیا گفتم مامان نینی اومد پایین ما سوار میشیم، طفلی پسرمم گوش کرد و منتظر شد، دو تا دختر بچه اونجا بودن حدود ۵ سال نهایتا
یکیشون رو تاب بود یکیش تو صف ، با هم دوست و فامیل بودن انگار این دوتا به همه میگفتن زودباش پیاده شو خودشون که سوار میشدن به بقیه میگفتن ما پیاده نمیشیم تا صبح هم وایسین نمیاین پایین، حتی یکیشون که من بهش تذکر دادم نوبتیه گفت بهم به تو ربطی نداره، مال خودمونه اصلا خریدیم،
بعد تا پسرمو سوار کردم اومده بود تاب و میکشید می‌گفت پیاده اش کن که بهش اخم کردم گفتم برو مامانتو صدا بزن
وای بچه اومده بود دستمو چنگ میزد هل میداد منو😐😐😐😐

ینی من از این همه بی ادبی و وقاحت و گستاخی پشمام ریخته بود، خلاصه کلی بچه جمع شدن صف که بازی کنند اینام نمیذاشتن منم به بچه ها گفتم این دو تا دختر خیلی وقته بازی میکنن هیچکسو نمی‌زارم سوار بشه بعد یکی از دخترا داداشش اومد ۹-۸ سالش بود بهش گفتم برو مامانتو صدا کن
مامانه اومد از بچه بدتر😂😐
اول گفت چرا نمیزارید دخترم بازی کنه بعد گفت بیا پایین مامان جان مگه نمی‌بینی بی فرهنگن اینا
من برگشتم گفتم خانوم من خیلی وقته اینجا وایسادم دخترای شما با همه دعوا میکنن حتی فحش می‌دن و نمی‌زارن کسی بازی کنه، گفت نهههه بچه من با کسی اصلااا دعوا نمیکنه، بعد برگشته به من میگه شما هنوز بچت کوچیکه بزرگ بشه میفهمی
برای چی تو که بزرگی به بچه میگی پیاده شو و از این حرفا
منم گفتم اگر خودت بچتو تربیت کنی کسی بهش چیزی نمیگه
دوبار فقط منو هل داده و چنگ زده اگر من میخواستم بهش چیزی بگم میگفتم خب
مامان 💙محمد💙🍓🍫 مامان 💙محمد💙🍓🍫 ۲ سالگی
همسرم درمیون گذاشتم گفتم باید محمد رو ببریم دکتر ارتوپد ببینه مشکلش چیه موضوع پاهای محمد فقط من میدونستم خانواده خودم وخانواده همسرم به کسی دیگه ایی چیزی نگفتیم چندروز از زایمانم گذشته بود ومن هر روز هردقیقه و هرثانیه به پاهای محمد نگاه میکردم واشک میریختم میدیم پاهاش کجه اصلااااا تو حال خودم نبودم اصلااااا فقط با خدا حرف میزدم میگفتم چرا پاهای پسرم اینجوری شده خلاصه اینکه رفتم اینترنت یه دکتر ارتوپد گیر آووردم گفتم باید تا زوده ببرم ببینم چی میگه پسرم یازده دوازده روزش بود که بردم دکتر دید گفت پاهاش کلاب فوت داره اون لحظه مرگ خودمو از خدا میخاستم آخه قبلش راجب کلاب فوت خونده بودم چون حدس میزدم داخل پرونده بیمارستان موقع زایمان نوشته بود کلاب فوت منم رفته بودم راجب کلاب فوت تو اینترنت یه چیزایی خونده بودم که پاهای بچه چندماه باید گچ بگیری بعدش تا چندسال کفش بریس بپوشه بعدش ببینم بتونه قشنگ راه بره یا نه اووووه خلاصه اینا اومد تو ذهنم گفتم خدایا این چی بود به سرم اومد دکتر گفت فردا بیارین تا گچ بگیریم برین وسیله هاشو تهیه کنید رفتم بیرون از مطب با گریه در
تاپیک بعد