۳ پاسخ

چی گفت؟

اره

چه بانوی زیبایی😍😍

سوال های مرتبط

مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۲ سالگی
مامانا میخوام درد دل کنم من به خاطر یه سری کار هام اومدم خونه مامانم الان ۳ روز که پسرم بمون پیش مامانم من صبح برم دنبال کارام بعد آبجیم خیلی حسودی پسرم میکنه خیلی ۱۴ سالش بعد امروز عصر خوابیده بود پاشد به من گفت بچت کجاس با حالت عصبانی گفتم که با مامان رفته حموم گفت که آره نگو حواسم نیست ها چند وقت داری بچت به مامان عادت میدی که بندازی سر ما منم گفتم بخدا مامان خودش برد گفت سرش بو میده بعد پسرم اومد بیرون یکم آب از دستم ریخت رو خواهرم شروع کرد به داد زدن بچت ادب نداره آسیبش به من میرسه تو خوشت میاد بچت بی ادب باشه نیا خونه ما ، ما مثل تو به نجس زندکی کردن عادت نداریم و اینا منم فقط لبخند زدم چیزی نگفتم بعد گرفت پسرم رو زد مامانم پاشد بزن نزاشتم گفتم ول کن بچس اینم بگم که تقصیر بابام خیلی رو داده بهش اونم به حرف هیچ کس گوش نمیده بعد شب دوباره اومد پسرم رو حل بده مامانم داد زد یدونه زد وسط کمرش بابام گفت دخترم نزن این بچه شلوغ و فلان بعد منم یدونه زدم رو دست پسرم گفتم بگیر بشین الان خیلی ناراحتم واسه بچم
از هیچ چی من شانس نیاورم همین پدری که الان با ناز خواهرم بازی میکنه تو ۱۷ سالگی به من گفت از خواستگار هات یکی رو باید بری حسودی نمیکنم که دوست ندارم خواهرم مثل من بشه خداروشکر که بابام باهاش خوبه فقط الان خیلی ناراحتم
مامان صدرا و کیا مامان صدرا و کیا هفته بیست‌وچهارم بارداری
دیروز صدرا رو بردیم شهربازی. بعد کنار شهربازی یه مرکزی زده کوچیکه اما اتاق اتاقه و هر اتاقی مخصوص یه مهارته. مثلا پراز الات موسیقی یا پر اجر برای بنایی یا لباس پلیس و ...صدرا خواست بره اونجا شوهرم گفت زوده براش گفتم بزار بره آشنا بشه. بچه رفت. ۵دقیقه بعدش گفتم بزار منم برم که راهنماییش کنم تا رفتم تو مسئولش گفت همراه نداریم و خود همکارا مراقبن. گفتم بچس یوقتی با یه بچه ای نسازن باهم گفت میسپرم حواسشون باشه.منم برگشتم. در حد دو دقیقه بعد صدرا با ترس دوید سمت در خروجی و از بس تند دوید لیز خورد ،خورد زمین و گریه کرد. رفتم بعلش کردم یه چوب های بلز دستش بود. خانم گفت بزارش و برو گفتم نه گفت وسایل دستشه چوبو گرفتم دادم بهش و صدرا رو بردم. برگشتم گفشاشو بیارم گفت چرا نیاوردیدش گفتم شما قرار شد مراقبش باشید و رفتم. نمیدونم صدرا چی دید اونجا. که دیگه هرچی چشمش میعتاد به اونجا میزد زیر گریه. درحالیکه اصلا اصلا اهل گریه نیس. تا خونه هم بهم ریخته بود و هی گریه کرد تا خوابش برد
مامان عشقم مامان عشقم ۲ سالگی
عروس خواهر شوهرم خیلی آدم حساسیه،پولدارن،بعد ۱بچه داره،عید رفتم خونشون به دخترم سپردم خونشون به چیزی دست نزنی،گفت باشه،دخترم ۴سالونیمش بود،رفتیم اونجا دخترم از کمدبچه جاسوئیچی برداشت باهاش بچه صاحبخونه رو بخندونه،من اصلا متوجه نشدم دخترم به چیزی دست زده،چون شلوغ بود خونشون،بعد عروس خواهرشوهرم دید به دخترم گفت به چیزق دست نزن بیا کنار،خواهرشوهرمم شنیدبه دخترم گفت بیا اینور،من دخترمو صدا کردم گفتم ببر بذارسرجاش،گفت با بچه خودشون بازی میکردم،گفتم باشه بازم نباید دست میزدی،دخترم برد بذاره سرجاش دوباره خواهرشوهرمو عروسش گفتن بیا کنار،گفتم برده بذار سرجاش،همونموقع پاشدم به شوهرم گفتیم بریم خونه بچه ها خستن،اومدیم خونه ناراحت شدم،چندوقت بعد بچه اونا اسباب بازی دخترمو پاره کرد دخترم چیزی نگفت،یا میان خونمون باهمه چی بازی میکنه بچشون،دخترم اومد به قمقمه بچه دست بزنه دخترخواهرشوهرم‌گفت دست نزن خراب میشه،حالا اونا خونه خریدن باید بریم خونشون دختربزرگم الان بگم دست نزن میفهمه دیگه ولی کوچیکه رو چجوری قانع کنم رفتیم اونجا سمت وسایل بچشون نره؟؟؟شوهرم‌میگه نریم‌کلا
مامان مامان نی نی مامان مامان نی نی ۲ سالگی
خدایا ممنونم ازت پسرمودوباره بهم بخشیدی
ازصبح خونه مادرم بودم البته قبلش رفتیم هیئت بعد رفتیم خونه مامانم،عصر دخترعمه هام اومدن اخه پدرم مریضه عمل کرده اومدن عیادتش ،خیلی با پسرم بازی کردم هی میگفتند اسپنددود کن براش ،بعد رفتنشون اسپنددود کرد خواهرم ،صبحشم رفتم خونه مامانم گفت دخترم ازکیفم پول بردار صدقه دربیار منم صدقه دروردم ،خلاصه خونه مامانم به خوبی گذشت ،عصر امدیم خونه ،پسرم خوابید بیدارشد شامشو دادم ،هرکار میکردم لباس تنش کنم بریم خونه مادرشوهرم دوست نداشت بریم به زور بردیم ،براش اسباب بازی برده بودم کلی بازی کرد ،باباش رفت چای بیاره ،پسرم هی میرفت از گاز مادرشوهرم قابلمه میورد بازی میکرد ،کلی قابلمه و درقابلمه سبد اورد رفت دوباره بیاره یهو یه صدا وحشتناک اومد برادرشوهرم دوید سمت اشپزخونه یهو گفت یا حضرت عباس ،وای من نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم اشپزخونه ،دیدم اجاق گاز افتاده رو بچم ،فقط جیغ میزدم گریه میکردم یهو از حال رفتم ،جاریمو دخترش هی اب میریختن روصورتم ،دنیا روسرم خراب شد گفتم بچم چیشده ،فقط گریه میکردم بچه رو اوردن پیشم، از گریه من ،نویان هم گریه میکرد ،یه خش رو دستو پای بچم نیوفتاد،خدایا شکرت خدایا شکرت ،هنوز اروم نشدم بچه رو از زیر گازاوردن بیرون ،لباسشو دروردم لختش کردم 😭😭،بچم سالم ،خدایا تودوباره پسرمو بهم دادی ،خیلی شکرت ،خدایا خودت مواظب تک تک بچه ها باش به حق این روز و ماه عزیز ❤️
مامان Nelin مامان Nelin ۳ سالگی
مادرا دیشب رفتم سوپری نلینم باهام بود یه خانم یه عروسک دلد نلین گفت تولد انام رضاس از طرف اقاس یه دخترخانمت ما به تموم بچه ها یه عروسک کادو میدیم این خیلی نگاه میکرد نلین ازش خوشش اومد منم ترسیدم سریع عروسک از دست نلین گرفتم و گذاشتم نایلون اخه ادم میترسه اعتماد کنه خلاصه خانم دنبالم اومد گفت میشه شما بچه کوچیک دارین کمک کنید بگین چی برا بجه ها بخریم گفتم من محسولات ماجان میخرم اخه سوپری چی داره چندتا غللت صبحانه برداشت گفت جطورن اینا بهش گفتم کدوم یرا چند ساله بعد گفت دلم میخاد دخترت بغل میکنم میشه منم گفتم زشت نلین دادم بغلش کرد ازبس دوسشداشت دوباره یه عروسک دیگه براش خرید دوتا غلات صبخانه بهش داد گفتم نه همون یکی کافیه خانم زور زور بردار گفتم باش برمیدارم وری یکیش میدم یه بچه دیگه تو ساختمونمون هستن بعد خانم گفت خب اینجوره همشا بردار پخش کن بین بچه ها گفتم اخه من این همه بچه نمیشناسم نهایتن دوتا سه تا بچه داریم گفت طوری نیست به هرکدوم دوتا بده کادو اقاس هیچی دیگه من اوردم و دادم بجه ها یه حسی بودا خانم میگفت خدا خواست شما واسته باشین بدین بچه ها ولی اونجا شوهرم خندش گرفت گفت اینقدر اصرار میکرد توام چسی میومدی نمیخام خخخخخخ ولی خیلی خوب بود یه حس خوبی بود از طرف امام رضا کادو دادن دخترم 🤩🥰😍
مامان مهدیار❤️ مامان مهدیار❤️ ۱ سالگی
بچه ها از روز اول از شیر گرفتن مهدیار بخام بگم
اینجوری بود که ساعت ۱۲ رسیدم خونه مامانم اینا
چون باهاش بازی میکنن
بعد خلاصه ک اولین کاری ک کردم همین رسیدم گفتم و اعلام کردم ک میخام از امروز ۳ روز بمونمو بچه رو از شیر بگیرم باید بازی کنن باهاش.
بعد رفتم داروخونه تلخک گرفتم ۵۰هزارتومن داد
بعد گفت خیس کن بمال به نوک سینه ت
یکوچولو زدم انگار بدش اومد اوق زد
دیگه نخورد بعد تو روز چندین بار اومد با بغض خیلی زیاد گفت مامان اوووف؟ دست میزد به سینه م میگفت اووف؟
ولی بیشتر اوقات همشون با مهدیار بازی میکردن
داداشم گفت اماده شید ببریمش بیرون دور بزنیم ک جاتون خالی یه عصرونه جم کردیم رفتیم چیتگر
بازی کرد یکم فراموش کرد
خابه ظهرشم تو ماشین کرد
ولی خیلی دیر خابید ساعت ۶ بود
شبم که ساعت ۱۲ خابید همینجوری برقارو خاموش کرده بودم از ساعت ۱۱
اگه خونه خودمون باشه از ساعت ۹
ولی اینجا دیگه بقیه رو به زور مجبور کردم ساعت ۱۱ دیگه خاموشی مطلق
بعد کمرشو مالیدم و پیش پیش کردم
و بلاخره خابید
یه روز گذشت خداکنه بتونم🫶