۳ پاسخ

عزیزم خداروشکر با مامانت آشتی کردی اشکال نداره تو ببخش میدونم از رفتار مادرت ناراحت شدی ولی باز مادره دیگه هیچکسی تو دنیا جاش نمیاد

هرکار که حالت خوب میکنه بکن من برای حال خوبم خیلی جا ها غرورم زیرپام گذاشتم

من نفهمیدم چی شد...

سوال های مرتبط

مامان دختر ملوس مامان دختر ملوس ۲ سالگی
دیشب خونه مادرشوهرم بودم یعنی اول بچه رو با شوهرم دم در پیاده کردم خودم رفتم بازار بعد ساعت ۹/۳۰ منم رسیدم دیدم شام خوردن من رسیدم گفتن خوردی؟ گفتم ممنون بعد برادرشوهرم از سرکار رسید (دانشجو دندانپزشکی، دستیار یه دندانپزشک میمونه به صورت کارآموز) بعد با هم خوردیم دیگه من تو آشپزخونه بودم ظرف هایی که اونا قبل ما شام خورده بودن هم من شستم. ظرف ها تو طرفشویی بود دیگه همرو شستم. مادرشوهرم گفت یه بار نشور دیگه شستم اعصابم خورده چرا؟؟؟ چون شوهرم تا میبینه به اونا میرسم خوشحال میشه باهام خوب میشه همونجا جلو همه تشکر کرد تو ماشینم تشکر کرد ولی من اعصابم خورده قبلا میشستم هیچی نمیکفت اصلا بعدا تو خونه بحث میشد الان واسه همون تشکر فرمالیته کرد حالا کار به تشکر ندارم. چرا با اونا خوب باشم باهام خوبه با اونا بد باشم باهام بده

پوشک شیرمادر شیرشب خواب شب آنومالی بچه شیرخشک بارداری زایمان طبیعی سزارین واکسن پستونک شیشه شیر واکسن ۱۸ ماهگی
مامان قند عسل👼🩵 مامان قند عسل👼🩵 ۲ سالگی
خانما مادرشوهرم واسه پسرم تشک درست کرده بود قبل از بدنیا اومدنش... چند وقت پیش که روکش تشک پسرم رو در آوردم متوجه شدم که یه سوزن بزرگ توی تشک گذاشته... به همسرم نشون دادم گفت حتما یادش رفته در بیاره وقتی می‌دوخته گذاشته توی تشک... سوزن اینجوری بود که دو طرفش توی تشک بود فقط وسطش مشخص بود... تهش هم یه کم نخ بسته بود... ممکنه عمدا گذاشته باشه؟ چون کلا خیلی به منو پسرم حسادت میکنه و از وقتی پسرم بدنیا اومد کلی دعوا راه انداخت و رابطه منو و همسرم رو خراب کرد و حتی به همسرم همون اوایل زایمان گفته بود منو طلاق بده... همسرمم بعد از یه مدت گفت مامانم خیرخواه ما نیست و حسادت میکنه به ما... رابطه رو باهاش قطع کرد از پارسال فقط چندبار بهش زنگ زده ولی دیگه مثل قبل گرم نیستن و بهش سر نمیزنه... اینم بگم که موقع زایمانم نذاشت برم دکتر و گفت بمون خونه دردات رو بکش و وقتی رسیدم بیمارستان هم خودم داشتم از درد میمردم هم بچم رو نزدیک بود از دست بدم... خیلی بهم بدی کرده
مامان 🍭nabati🍭 مامان 🍭nabati🍭 ۱ سالگی
اومدم مسافرت و برای اومدن خیلی ذوق داشتم این اواخر کار خونه و بچه داری و دست تنهایی خیلی خسته م کرده بود..سال پدر همسرم بود و با همسرم برنامه ریزی کردیم که ۱ هفته ی بمونیم .دیروز بعد از مراسم همه هم عروسا و دخترا جمع شدن تنها عروسی که به صورت سنتی ازدواج نکرده منم...خیلی باهام مورد داشتن ولی رفته رفته دیدگاهشون عوض شد من واقعا ادم مغروری نیستم اتفاقا دیروز خیلی گفتم خندیدم شب همراه من یکی از هم عروسام که ۴ سال زود تر من ازدواج کرده و بچه دار نمیشه اومد خونه ی مادرشوهرم اخه اونجا الان مستقر شدیم دختر برادرشوهرم ازدواج کرده و بچه داره از میشه گفت اونم همین مدلیه😄از دیشب چپ شدن رو من مثلا جفت کردن پچ پچ میکنن میگن میخندن (حرکات واقعا بچگانه))مثلا جلوی من برنانه ریزی میکنن برن بیرون ولی تعارف نمیزنن درصورتی که من از وقتی اومدن چیزی هم میخواستم بخورم بدون تعارف نمیخوردم...
امروز که بیدار شدم خیلی انرژیم پایینه و واقعا حالم بده
پوشک#شیرخشک#پوشک#واکسن#کولیک#
مامان دلسا🩷آریسا🩷 مامان دلسا🩷آریسا🩷 ۴ ماهگی
اولین روز از شیر گرفتن به پایان رسید😁
صبح که دیگه بیدار شد اخرین وعده ی شیرشو خورد
بهش صبحونه دادم بعدش هی نق زد که شیر میخوام سر سینم چسب برق زدم گفتم می می اوخ شده درش اوردم نگاهش کرد گفتم بیا دست بزن ببین اوخ شده دیگه رفت اون طرف نشست و باز نق نق کرد تصویری زنگ زدم مامانم یکم حرف زدیم با مامانمم دردودل کرد که می می اوخ شده بهشم نشون دادیم😀
خلاصه بهش میوه دادم خورد یه یک ساعت بعدش نهارش دادم و از خونه رفتیم بیرون خونه مادر شوهرم اونحا هم چند بار نق زد که شیر میخوام گفتم می می اوخه یکم که نق زد بعدش بهش یه خوراکی یا میوه میدادم
بهتر میشد یادش میرفت دیگه عصرش خیلی داشت بهونه میگرفت بردمش تو حمام اب بازی کرد یه نیم ساعتی سرش گرم شد اومد بیرون تا یکی دو ساعت اوکی بود باز شروع کرد ارونحا اومدیم بیرون رفتیم خونه مامانم(خونه ی مادر شوهرم و مامانم به هم نزدیکه)دیگه اونجا یکم بازی کرد بستنی خورد قبلشم بهش شام داده بودم
تا ۱۲ که اومدیم خونه اومدیم تو اتاقش یکم با اسباب بازیاش بازی کردیم دیگه گفتم بخوابیم هی می می کرد گفتم اوخه گیجه خواب بود دیدم خیلی نق میزنه توی عصاری خوریش میوه ریختم اومدیم توی تشکش یکم اونو خورد یکم زدم پشت کمرش و خدا را شکر خوابید
حالا دلسا وسط شب بیدار میشد همیشه ببینم امشب چی میشه🤦🏻‍♀️
انشالله بگذره زودتر
سینه هامم سنگین شده یه بار دوشیدمش باید برم یکم دیگه بدوشمش که سبک بشه کمی
مامان امیرعلی وآریا مامان امیرعلی وآریا ۲ سالگی
خدارو شکر منم اریا رو از شیشه شیر گرفتم....ولی خداییش یه اتفاق خیلی باور نکردنی باعث شد وگرنه من میخاستم از دوسالگی بگیرم....من چهارشنبه ها میرم خونه ی مامانم وپیشش میمونم...چون این سری برف زیاد بود تو مسیر ماشین نبردمو باآژانس رفتم....یه مسیری رو هم پیاده رفتیم چون ماشبن نمیشد بره کوچه پربرف بود...تو کوچه انگاری بهم الهام شد شیشه شیر نیست ...اونو گذاشته بودم توجیب بغل کیف اریا....نگاه کردم دیدم نیست ..این ور اون ور....نبود...شبم بود دیگه ول کردم رفتم خونه مامانم....به شوهرم زنگ زدم گفتم از آژانسیه بپرسه ببینه تو ماشین افتاده بیاره بده....اونم عصبانی شد که گیجی واین حرفا....منم از خدا خواسته گفتم عیب نداره دوماه دیگه یاالان....خواهرم اما شیشه شیر دخترشو داد تا یه موقع اگه شب اذیت کرد بهش بدم...تا۲ شب بازی کردو موقع خواب حسابی بهش غذا دادمو خواست بخابه گفت شیرررر.....گفتم شیشه تو پیشی برده بیا توولیوان بهت بدم بخور....اون خوردو ما تشویقش کردیم...خوشش اومده بود ..بالاخره به هر زحمتی بود خوابید .فقط صبح تو خواب باز،شیر خواست گفت نیست پیشی برده....دوباره خوابید..هروقت شیر خواست تو لیوان بهش دادم ولی دوقلپ بیشتر نخورد...الانم سه روز که خدارو شکر عادی شده براش..اما وقتی شیر میدم پس میزنه وبجاش آب میخاد..فقط یکم موقع خواب اذیت میکنه جون عادت داشت با شیشه میخابید نه روی پا نه چیز دیگه...خدا کنه همین جوری راحت هم از پوشک بگیرمش...هرچند میبرم جیش میکنه ولی بلد نیست بگه جیش دارم هی باید خودم ببرم....😘😘