عروس خواهر شوهرم خیلی آدم حساسیه،پولدارن،بعد ۱بچه داره،عید رفتم خونشون به دخترم سپردم خونشون به چیزی دست نزنی،گفت باشه،دخترم ۴سالونیمش بود،رفتیم اونجا دخترم از کمدبچه جاسوئیچی برداشت باهاش بچه صاحبخونه رو بخندونه،من اصلا متوجه نشدم دخترم به چیزی دست زده،چون شلوغ بود خونشون،بعد عروس خواهرشوهرم دید به دخترم گفت به چیزق دست نزن بیا کنار،خواهرشوهرمم شنیدبه دخترم گفت بیا اینور،من دخترمو صدا کردم گفتم ببر بذارسرجاش،گفت با بچه خودشون بازی میکردم،گفتم باشه بازم نباید دست میزدی،دخترم برد بذاره سرجاش دوباره خواهرشوهرمو عروسش گفتن بیا کنار،گفتم برده بذار سرجاش،همونموقع پاشدم به شوهرم گفتیم بریم خونه بچه ها خستن،اومدیم خونه ناراحت شدم،چندوقت بعد بچه اونا اسباب بازی دخترمو پاره کرد دخترم چیزی نگفت،یا میان خونمون باهمه چی بازی میکنه بچشون،دخترم اومد به قمقمه بچه دست بزنه دخترخواهرشوهرم‌گفت دست نزن خراب میشه،حالا اونا خونه خریدن باید بریم خونشون دختربزرگم الان بگم دست نزن میفهمه دیگه ولی کوچیکه رو چجوری قانع کنم رفتیم اونجا سمت وسایل بچشون نره؟؟؟شوهرم‌میگه نریم‌کلا

۳۱ پاسخ

به دخترمم یاد دادم دیگه چیزی نده به بچه اونا،چندوقت پیش بچشون گریه کرد عروسک دخترمو خواست،همه به دخترم گفتن بده بهش،دخترم گفت نه،چطور من میرم خونشون اجازه ندارم به چیزی دست بزنم پس منم چیزی نمیدم بهشون،قیافه همشون یجوری شد

شوهرت راست میگه خب
نرو
اگرم چیزی گفتن بگو شما حساسی گفتم نیاییم بچه ها ب چیزی دست بزنن ناراحت شین

من بودم نمیرفتم
بگو خودتون حساس هستین
کادو بفرس به دستشون
هم احترام و هم ذلت برای اونا باشه نه شما🌸

عزیزم من بشخصه دوست ندارم جایی برم که حرمت مهمونو نگه نمیدارن حتی اگر دعوت بشم چ برسه ب اینکه خودم بلند شم برم
خب بچه کوچیک کنترل کردنش خیلی سخته خوب و بدو نمیتونه تشخیص بده ک ب چی دست بزنه ب چی دست نزنه ، یبار تو جمع ک همه بودن شوخی شوخی بگو من بشدت رو بچهام حساسم اگر اشتباهی کنن ترجیح میدم خودم بهشون تذکر بدم و خیلی بهم برمیخوره کسی با لحن بد یا با صدای بلند با بچهام حرف بزنه حتی اگر فامیل درجه یک باشه
دیگه بعدش خودشون متوجه منظورت میشن

بچه هاتو یه ساعت بسپر به مادر یا خواهرت
برید نیم ساعت بشینید برگردید

من اصلا با این طور آدم های ندید پدید رفت و آمد نمیکنم

همون به حرف شوهرت گوش کن بهتره که با اینجور ادما رفت وامد نکنی

بنظر به حرف شوهرت گوش بده

وای چقد ندیده و بی شخصیت
ما یه روز اتفاقی رفتیم خونه ی صاحب کار همسرم
همسر من کارگره شاگرد جرثقیله صاحب کارش اوضاع مالی توپی داره خلاصه که بگم رفتیم‌خونشون با اینکه اولین بار بود رفتم نگم که چقد رفتار خوبی داشتن یه دختر داره از دختر من یه سال بزرگ تره هرچی اسباب بازی داشتن آوردن وسط تا دختر من بازی کنه سرسر داشت دخترش خانومش آورد نصب کرد تا بازی کنن بعضی ها چشم دل سیرن بعضی ها هم هرچی داشته باشن بازم گشنه ان

راست میگه شوهرت بنده خدا،خب نرو،بعدم بگو خواستم بچه ب وسایلتون دست نزنه ضریحه امامه خونتون اخه😂😂

چرا رفت و امد میکنی
خودتو و شوهرت دو تایی برید و کادوش نو بدید
بگید بچه ها موندن خونه میش مامانم

عزیزم مامان پناهم اکانت قبلیم مسدود شد درخواست میدی

خب جرا شما مثل خودشون رفتار نمیکنین یعنی چی تو میزاری نزاررررر

به نظرم برو دیدی کوچیکه بلند شد از سر جاش بگو میره وسیله دست میزنه با بچه ها دعوا در میاد ما دیگه بریم خودت باز بهتر میدونی چی بگی ولی برو رفت و آمد و قطع نکن چون بچه ها از کودکی باید خاطره رفت و آمد با فامیل رو داشته باشن

عزیزم اصلا نرو خونشون تا نیان خونتون اگر منطقی نگاه کنی جز فامیل حساب نمیشن ؛عروس خواهر شوهر
خواهر شوهر بزور سالی یه بار میریم خونشون دیگه عروسش که به کنار

از این جاسوئیچیا بود

تصویر

ببخشیدا یه بار قشنگ حالشونو بگیری دیگه غلط اضافه نمیکنن من باشم یا نمیرم یا اگه رفتم وچیزی گفتن مثلا همون جاسوییچی بگو خراب که نمیشه اگه شد هم فدای سر دخترم هزینشو میدم مال دنیا انقدر ارزش نداره بعد با ناراحتی میام از خونشون بیرون تا دفه ی بعد این کار رو نکنن

ما هم همچین فامیلی داریم .البته مادر پدرش اینجوری نیستن خدایی .نمیگن دست نزن. ولی دخترشون لوسه .
من جای تو باشم نمیرم .هر چی هم دوست دارن بگن .ارزش بچه هات مهمتره .اگه جایی هم شنیدی پشتت حرف زدن بگو جایی که به بچه هام سخت بگذره و بخوان مثل مجسمه بشینن نمیرم

تا عید نرو من بودم کادو می‌فرستادم خودم نمی‌رفتم خب بچه هست دیگه مگه چی میشه با هم بازی کنن

بچه هاتو در حد یکساعت بزار خونه مادرت یا مادر شوهرت برید کادوشونو بدین برگردین ازبچه هات مهم تر که نیست

برعکس همه من بااینکه مادرشوهرم باهام خوب نیس ولی بین نوهاش فرق نمیذاره ۳تانوه داره هر۳دختر ولی دخترمن اخریشونه ایقدنسبت به اون دوتا روش حساسه حتی عمه وعموهاش هم همیطوره بچهای خودشون بااینکه سنی هم ندارن یه حرفی به دخترم بزنن نهیبشون میدن ولی منم متقابل بچهاشونو دوستدارم احترامشون میکنم بااسم کوچک تابحال صداشون نکردم

اکه اینقد حساسن نرو عزیزم هروقت هم گفتن بگو شما حساسین منم همش نمیتونم‌بگم ب دخترم بکن نکن

عزیزم وقتی حساس به وسایلش اونم اومد خونت نباید اجازه بده بچش به وسایل دخترت دست بزنه .
من با این جور ادما رفت امد نمیکنم اصلا چون به بچه کوچیک چه جوری بگی دست نزن چه جور بفهمونی .
اگرم مجبور شدی بری بنظرم بچه هاتو نبر برو نیم ساعت بشین و برگرد

حالا نرو تاعید خدابزرگه

یبار رفتم خونه مادر شوهرم جاری کوچیکم با اونها زندگی میکنن البته توی یه حیاط خونشون جداس از در رفتین تو یهو گفت خدایاشکر پوشک هست.منم با لبخند گفتم فدات بشم من روز اول توی بیمارستان خودت بودی پوشک زدم.عادت ندارم نکن بچه رو خودتو دیدم چه زجری کشیدی درس شد برام بچه دار شدم یادگرفتم ...بعدش هروقت اومدیم خونت بچم دوساله از کنار خانه رد میشیم اونم مجبوریم ولی از پله بالا نرفتیم.بدای خودمو بچم ارزش قاعلم

نرو مگه مجبوری با همچین ادمایی رابطه داشته باشی والا چه پروعن

واقعا میخای بری ؟
من جای تو بودم جواب سلامشونم نمیدادم

وایی تورو خدا برا خودت و بچه هات ارزش قایل باش حالم بد شد اینقدر تو چوس اخه ؟؟ بیخیال رفت و آمد نکن گفتن چرا بگو به این دلیل دوروز دیگه بچه ش با بچه هات همین رفتارو میکنه هااا از بالا نگاه میکنه به بچه هات ، همش بچه‌ت هات باید مراقب باشن بچه اینا ناراحت نشه

من با اینجور ادنهای هی سلام نمیکنم ولم کن نرو شوهرم میگه نرو نرو

بچه هستش دیگه متوجه نمیشه که دست نزن یعنی چی آسمون به زمین نمیاد که حالا یه بازی هم بکنن بچه ها هرچی پولدار تر خسیس تر بخدا

چه خوبه که شوهرت درک کنه دوست نداری و شوهرت موافقه نرو خوب گلایه ای هم کردن بگو بچها میان دست میزنن به وسایل میترسم چیزی خراب بشه

سوال های مرتبط

مامان آنیسا مامان آنیسا ۱ سالگی
یعنی اگه بخوام یه تازه عروس رو نصیحت کنم بهش میگم نه مادرشوهر مادر آدم میشه نه خواهرشوهر خواهر آدم!
ما دیروز عصر رفتیم خونشون، دخترم چون دندون نیش داره درمیاره خیلی بی قراره شروع کرد به گریه که بریم سرسره، سری قبل خواهرشوهرم همراه ما اومده بود بعد آنیسا مدام دستش رو می گرفت که مثلا عمه منو تاب بده یا عمه ببرم سرسره خلاصه کمکی به ما داد تو مارک، دیروز که خواستیم بریم پارک گفت نمیام ، مادرشوهرمم گفت غذام رو گازه نمیام، ما بچه رو بردیم یا دو ساعتی بازی کرد برگشتیم اومدیم آنیسا دوباره شروع کرد به گریه های شدید منم پاراکید نبرده بودم، بعد مادرسوهره برگشته میگه مادرم دوازده بچه خودمم دست تنها( پنج شیش تا خواهر داره)
چهارتا بزرگ کردم ولی شما همین یدونه رو نمی تونین، حالا من خسته و له از صبح دنبال بچه، اینم تیکه می پروند و من از شدت عصبی بودن نتونستم اون لحظه جوابش رو بدم، زنیکه بیمار هر موقع بچه من تو شرایط گریه و مریضیه یه تیکه میندازه