یعنی اگه بخوام یه تازه عروس رو نصیحت کنم بهش میگم نه مادرشوهر مادر آدم میشه نه خواهرشوهر خواهر آدم!
ما دیروز عصر رفتیم خونشون، دخترم چون دندون نیش داره درمیاره خیلی بی قراره شروع کرد به گریه که بریم سرسره، سری قبل خواهرشوهرم همراه ما اومده بود بعد آنیسا مدام دستش رو می گرفت که مثلا عمه منو تاب بده یا عمه ببرم سرسره خلاصه کمکی به ما داد تو مارک، دیروز که خواستیم بریم پارک گفت نمیام ، مادرشوهرمم گفت غذام رو گازه نمیام، ما بچه رو بردیم یا دو ساعتی بازی کرد برگشتیم اومدیم آنیسا دوباره شروع کرد به گریه های شدید منم پاراکید نبرده بودم، بعد مادرسوهره برگشته میگه مادرم دوازده بچه خودمم دست تنها( پنج شیش تا خواهر داره)
چهارتا بزرگ کردم ولی شما همین یدونه رو نمی تونین، حالا من خسته و له از صبح دنبال بچه، اینم تیکه می پروند و من از شدت عصبی بودن نتونستم اون لحظه جوابش رو بدم، زنیکه بیمار هر موقع بچه من تو شرایط گریه و مریضیه یه تیکه میندازه

۸ پاسخ

منم حرصیم از دسشون انگلن فقط میگن چون ما بچه بزرگ کردیم باید الان کار کنه بده ما بخوریم ن خونه داریم نه ماشین داریم فقط ی سره مثل کنه چسبیدن شوهرمو دارن میمکنش

عزیزم وقتایی که بچه بهانه گیری میکنه خونه موندن بهترین کاره تو خونه خودمون بهتر میتونیم بچه رو کنترل کنیم یا مهمون رفتنی خیلی زود نرو که خیلی زیاد بشینی مثلا شام دعوتی نیم ساعت یه ساعت قبل از شام برو

خواهر همه همین حرفو میزنن(همسایه اطرافیان) که ما چن تا بچه اوردیم مثل رایان فضول نبود منم میگم شما بچه هاتون بزرگ شدن یادتون نیست وگرنه بچه سالم فضوله

مادر شوهر منم میگه چند تا آوردیم هیچکدوم اینطوری نبودن ولی خب شوهرم جواب میده

برین بهش

هی خانواده شوهر دیگه رسما برام وجود ندارن کلا گذاشتمشون کنار . منکه بخاطر دخترم میرفتم خونشون همیشه ی تیکه مینداختن ازشون تا ابد متنفرم و نمیبخشمشون بزارشون کنار مثل من

دقیقا درکت میکنم

من اگر بخوام نصیحت کنن میگم شوهرهم ادم نمیشه
خواهر
امشب بچمو بردم پارک بچه بعدش گریه این نفهم میگه دفعه اخرته میارمت اگر اوردم
رفتار با بچه خودشم بلد نیست
توقع از مادرشوعر داری؟

سوال های مرتبط

مامان عشقم مامان عشقم ۲ سالگی
عروس خواهر شوهرم خیلی آدم حساسیه،پولدارن،بعد ۱بچه داره،عید رفتم خونشون به دخترم سپردم خونشون به چیزی دست نزنی،گفت باشه،دخترم ۴سالونیمش بود،رفتیم اونجا دخترم از کمدبچه جاسوئیچی برداشت باهاش بچه صاحبخونه رو بخندونه،من اصلا متوجه نشدم دخترم به چیزی دست زده،چون شلوغ بود خونشون،بعد عروس خواهرشوهرم دید به دخترم گفت به چیزق دست نزن بیا کنار،خواهرشوهرمم شنیدبه دخترم گفت بیا اینور،من دخترمو صدا کردم گفتم ببر بذارسرجاش،گفت با بچه خودشون بازی میکردم،گفتم باشه بازم نباید دست میزدی،دخترم برد بذاره سرجاش دوباره خواهرشوهرمو عروسش گفتن بیا کنار،گفتم برده بذار سرجاش،همونموقع پاشدم به شوهرم گفتیم بریم خونه بچه ها خستن،اومدیم خونه ناراحت شدم،چندوقت بعد بچه اونا اسباب بازی دخترمو پاره کرد دخترم چیزی نگفت،یا میان خونمون باهمه چی بازی میکنه بچشون،دخترم اومد به قمقمه بچه دست بزنه دخترخواهرشوهرم‌گفت دست نزن خراب میشه،حالا اونا خونه خریدن باید بریم خونشون دختربزرگم الان بگم دست نزن میفهمه دیگه ولی کوچیکه رو چجوری قانع کنم رفتیم اونجا سمت وسایل بچشون نره؟؟؟شوهرم‌میگه نریم‌کلا
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۲ سالگی
مامانا میخوام درد دل کنم من به خاطر یه سری کار هام اومدم خونه مامانم الان ۳ روز که پسرم بمون پیش مامانم من صبح برم دنبال کارام بعد آبجیم خیلی حسودی پسرم میکنه خیلی ۱۴ سالش بعد امروز عصر خوابیده بود پاشد به من گفت بچت کجاس با حالت عصبانی گفتم که با مامان رفته حموم گفت که آره نگو حواسم نیست ها چند وقت داری بچت به مامان عادت میدی که بندازی سر ما منم گفتم بخدا مامان خودش برد گفت سرش بو میده بعد پسرم اومد بیرون یکم آب از دستم ریخت رو خواهرم شروع کرد به داد زدن بچت ادب نداره آسیبش به من میرسه تو خوشت میاد بچت بی ادب باشه نیا خونه ما ، ما مثل تو به نجس زندکی کردن عادت نداریم و اینا منم فقط لبخند زدم چیزی نگفتم بعد گرفت پسرم رو زد مامانم پاشد بزن نزاشتم گفتم ول کن بچس اینم بگم که تقصیر بابام خیلی رو داده بهش اونم به حرف هیچ کس گوش نمیده بعد شب دوباره اومد پسرم رو حل بده مامانم داد زد یدونه زد وسط کمرش بابام گفت دخترم نزن این بچه شلوغ و فلان بعد منم یدونه زدم رو دست پسرم گفتم بگیر بشین الان خیلی ناراحتم واسه بچم
از هیچ چی من شانس نیاورم همین پدری که الان با ناز خواهرم بازی میکنه تو ۱۷ سالگی به من گفت از خواستگار هات یکی رو باید بری حسودی نمیکنم که دوست ندارم خواهرم مثل من بشه خداروشکر که بابام باهاش خوبه فقط الان خیلی ناراحتم
مامان ایلیا و نی نی مامان ایلیا و نی نی ۲ سالگی
امروز ایلیا رو بردم پارک یه جریانی پیش اومد اصلا هنوز تو شک هستم، لطفا نظراتتون رو بگید
رفتیم تاب سوار بشیم پر بود و وایسادیم صف منم به ایلیا گفتم مامان نینی اومد پایین ما سوار میشیم، طفلی پسرمم گوش کرد و منتظر شد، دو تا دختر بچه اونجا بودن حدود ۵ سال نهایتا
یکیشون رو تاب بود یکیش تو صف ، با هم دوست و فامیل بودن انگار این دوتا به همه میگفتن زودباش پیاده شو خودشون که سوار میشدن به بقیه میگفتن ما پیاده نمیشیم تا صبح هم وایسین نمیاین پایین، حتی یکیشون که من بهش تذکر دادم نوبتیه گفت بهم به تو ربطی نداره، مال خودمونه اصلا خریدیم،
بعد تا پسرمو سوار کردم اومده بود تاب و میکشید می‌گفت پیاده اش کن که بهش اخم کردم گفتم برو مامانتو صدا بزن
وای بچه اومده بود دستمو چنگ میزد هل میداد منو😐😐😐😐

ینی من از این همه بی ادبی و وقاحت و گستاخی پشمام ریخته بود، خلاصه کلی بچه جمع شدن صف که بازی کنند اینام نمیذاشتن منم به بچه ها گفتم این دو تا دختر خیلی وقته بازی میکنن هیچکسو نمی‌زارم سوار بشه بعد یکی از دخترا داداشش اومد ۹-۸ سالش بود بهش گفتم برو مامانتو صدا کن
مامانه اومد از بچه بدتر😂😐
اول گفت چرا نمیزارید دخترم بازی کنه بعد گفت بیا پایین مامان جان مگه نمی‌بینی بی فرهنگن اینا
من برگشتم گفتم خانوم من خیلی وقته اینجا وایسادم دخترای شما با همه دعوا میکنن حتی فحش می‌دن و نمی‌زارن کسی بازی کنه، گفت نهههه بچه من با کسی اصلااا دعوا نمیکنه، بعد برگشته به من میگه شما هنوز بچت کوچیکه بزرگ بشه میفهمی
برای چی تو که بزرگی به بچه میگی پیاده شو و از این حرفا
منم گفتم اگر خودت بچتو تربیت کنی کسی بهش چیزی نمیگه
دوبار فقط منو هل داده و چنگ زده اگر من میخواستم بهش چیزی بگم میگفتم خب