۸ پاسخ

اینجور ادما بچه ها معمولا مامانشونم حواسشون نیس کلا🫠من قاطی میکنم

پارک گلها بردی؟وای من چندبار پارک گلها بردم چون خونمون نزدیکه راحت قدم میزدم میرفتم..هر سری چندتا دختر تقریبا ده ساله اطراف ما بودن ینی واقعا هر سری رفتم اونا بودن انگار پدر مادرشون ولشون میکردن پارم.اصلا هم توجه نمیکنن بچه کوچیک اطرافشونه یا نه..یکبار سرسره کوچیک رو سوارش کردم با اینکه اصلا اون سرسره برای سن اونا نیست یهو دیدم آویزون سرسره شدن با سرعت خوردن به پشت بچه م.به حدی که بچه م بلند شد کمرشو گرفت برگشت نگاشون کرد...یکبارم دیدم بالای بلندترین سرسره روی سقفش نشستن آویزون میکنن خودشونو..یکبارم بچه رو هل دادم..کلا ترجیح دادم دیگه پارک زیاد نبرمش بیشتر خانه ی بازی ببرم..خانه ی بازی هم هر سری یکجا میبرم چرخشی

من که همش دنبال بچه ها میرم رو سرسره تا سر بخورن شوهرمم اون پایین منتظره که بچه بیاد پایین بگیرتش😂
هنوز برای رویارویی با بچه های قلدر خیلی کوچیکن. ممکنه هل بدن خیلی حواست باشه

واسه منم پیش اومده .😅 گفتم برای چی اونجا نشستی سر بخور دیگه. بعد بچه از نگاه من ترسید به دوستش گفت بریم یه سرسره دیگه بازی کنیم😅
یک بار هم دخترم داشت تاب میخورد یه بچه اومد گفت میشه بلند شی من بشینم؟ گفتم برو تاب های دیگه خالیه. گفت من اینو دوست دارم تاب های دیگه هم نشستم دوست ندارم همینو می‌خوام. منم گفتم متاسفم دختر منم نمیتونه بیاد پایین داره تاب میخوره پس منتظر باش هر وقت تموم شد تو بشین. بعد هم رفت پیش باباش نمی‌دونم چی چی گفت بعد رفت سوار الاکلنک شد بعد همون‌جوری منو چپ چپ نگاه میکرد منم همون‌جوری چپ چپ نگاهش کردم🤣🤣

اشتباه کردی
چرا کوتاه اومدی؟

برای منم پیش اومد این رفتارتوپارک جانبازان ولی ازبچه ام دفاع کردم وباهاش رفتم بالا که سواربشه

خوب کردی عزیزم

منم اون هفته پسرمو برده بودم پارک دقیقا ی دختر بچه همینکارو میکرد هرکی میخواست سرسره بازی کنه نمیذاشت اینقد حرصم گرفته یود

سوال های مرتبط

مامان آریا مهر 👶 مامان آریا مهر 👶 ۲ سالگی
من همیشه با پسرم میریم پارک نزدیک خونمون اما دیروز با همسرو‌ پسرم. رفتیم یه جای دورتر از خونمون تقریبا از شهر دوره ، بعد من پسرم رو بردم سرسره بازی کنه یدفع چندتا موتوری اومدن که همشون پشتشون بچه مدرسه ای سوار کرده بودن بچه‌ ها از مدرسه تعطیل شده بودن با دوست پسراشون اومده بودن پارک بعد هممممممه سن پایین دخترا کلا بچه بودن، بعد یه نیم ساعتی گذشت من بین سره سره ها بودم تنها بودم زیاد مشخص نبودم بعد موتوری ها هر کدوم پارک کردن یه طرف نشستن ، یدفع یکیشونو نکاه کردم دیدم رفتن تو بغل هم دختره سرش تو خشتک پسره بود پسره هم سر دختر رو محکم گرفته بود، بالا و پایین میکرد ، منم خو فقط نگاه کردم 😁تعجب کرده بودم بچه های سن پایین اینکارارو بکنن اونم تو روز روشن تو پارک ولی خب خلوت بود،، پیش خودم گفتم اینا از خانواده هاشون نمی‌ترسن مثلا نمیگن الان خونوادمون یا اشنامون مارو میبینن یا خونواده ها نمیگن بعد از مدرسه تا الان کجا بودی؟؟؟؟خلاصه بقیش و بگم تو کامنت می‌زارم
مامان سارا جون مامان سارا جون ۲ سالگی
چند روز پیش سارارو بردم پارک یچیزایی دیدم و شنیدم که حقیقتا برگام ریخت....




رفته بودیم یه پارک تقریبا خلوت موقع ظهر
سارا داشت سرسره بازی میکرد

ی پسر بچه و مامانش هم اومدن که پسره از این ماشینا سوار شده بود مامانشم هل میداد

اومدن پسره رفت تاب بازی کنه

سارا ماشینو دید بدو بدو رفت پیش ماشین من چند باری گفتم سارا نرو برا تو نیست دست نزن

دیدم مامان پسر اومد به سارا با اخم نگا کرد گفت دست نزن بعد ماشینو با خودش برد
یکم بازی کردیم و برگشتیم خونه


فرداش دوباره رفتیم پارک بازم خلوت بود و بجز ما ی پسر بچه با مامانش و عمش اومده بودن

این پسره هم سه چرخه اورده بود با خودش من دیگه دیروز دیدم خانومه اونطوری اخم کرد اینبار دیگه سارارو نزاشتم بره سمت سه چرخه و گفتم برا مانیست مامان نباید دست بزنی

دیدم خانومه سه چرخه رو اورد گفت سارا جون بازی کنه
سارا با ذوق سوار شد و ی ذره بعد پیاده شد رفت پیش پسره که سرسره بازی کنن

موقع سرسره رفتن دیدم خانومه به پسرش گفت مامان جون خانوما مقدم ترن بزار سارا جون اول بره


واقعا چقدر از لحن حرف زدن اون خانوم خوشم اومد که از همون اول داشت به پسرش یاد میداد که با دخترا چطوری رفتار کنه
و ناخوداگاه مقایسه کردم با خانوم دیروزی که چقدر رفتار مادرا میتونه الگو باشه برای تربیت بچه ها و رفتارشون در اینده


به بچه هاتون محبت کردن به دخترارو یاد بدین تا در اینده بلد باشن چطور با دخترا رفتار کنن
به بچه هامون یاد بدیم چطور محبت کنن و عشق بورزن و با محبت رشد کنن⚘️🌱


بارداری فرزندپروری پوشک بچه شیرخشک پستونک مادر بچه سونو انومتلی پوسک شیرخشک جنین پوشک عرزندپروری
مامان رستا🌸💞 مامان رستا🌸💞 ۱ سالگی
امروز رستا رو برده بودم پارک ، دو سه تا بچه تقریبا هم سن و سال رستا بودن به همراه پدر و مادراشون . یکی از بچه هارو پدر و مادرش با ترس و لرز میزاشتنش رو تاب و خیلی اروم هلش میدادن و یکیشون از پشت و یکیشون از جلو مواظبش بودن که نیوفته و سرسره هم که اصلا نبردنش و میگفتن خطر ناکه(در حالی که من تو پارک فقط مواظب رستا هستم و سعی میکنم خودش از پس بالا رفتن از سرسره و پایین اومدن ازش بربیاد و روی تاب هم محکم هلش میدم)(کلا تلاشم رو اینه که دخترم مستقل بار بیاد و از چیزای الکی نترسه،البته که خودم همیشه حواسم بهش هست) . یکی دیگه از بچه ها روی سرسره وایستاده بود و راه بقیه بچه ها رو بسته بود و بچه پشت سرش که هم سن بودن یکم سرش داد زد . مامان اون بچه که وایستاده بود اومد و با الفاظ خیلی رکیک به بچه ای که داد زد توهین کرد و بچشو برداشت و برد . (میخواستم بهش بگم اون بچه هم سن بچه خودته و این نوع فحش دادن بهش درست نیست) دارم به این فکر میکنم که چقدر سبک های تربیتی مختلفی وجود داره و در آیند ه قراره بچه ای که کلی روی تربیتش حساسیم با هر نوع بچه ای و از هر نوع خانواده ای هم کلاس بشه و احتمالا اکثر اون کارها رو یاد بگیره . به نظرتون از الان چیکار باید کرد که این جور بچه ها روی بچه های ما تاثیر نزارن ؟ من خیلی بچه هایی رو دیدم که واقعا هر نوع فحشی رو بلدن و از گفتنش خجالت نمیکشن.
مامان آنیسا مامان آنیسا ۱ سالگی
یعنی اگه بخوام یه تازه عروس رو نصیحت کنم بهش میگم نه مادرشوهر مادر آدم میشه نه خواهرشوهر خواهر آدم!
ما دیروز عصر رفتیم خونشون، دخترم چون دندون نیش داره درمیاره خیلی بی قراره شروع کرد به گریه که بریم سرسره، سری قبل خواهرشوهرم همراه ما اومده بود بعد آنیسا مدام دستش رو می گرفت که مثلا عمه منو تاب بده یا عمه ببرم سرسره خلاصه کمکی به ما داد تو مارک، دیروز که خواستیم بریم پارک گفت نمیام ، مادرشوهرمم گفت غذام رو گازه نمیام، ما بچه رو بردیم یا دو ساعتی بازی کرد برگشتیم اومدیم آنیسا دوباره شروع کرد به گریه های شدید منم پاراکید نبرده بودم، بعد مادرسوهره برگشته میگه مادرم دوازده بچه خودمم دست تنها( پنج شیش تا خواهر داره)
چهارتا بزرگ کردم ولی شما همین یدونه رو نمی تونین، حالا من خسته و له از صبح دنبال بچه، اینم تیکه می پروند و من از شدت عصبی بودن نتونستم اون لحظه جوابش رو بدم، زنیکه بیمار هر موقع بچه من تو شرایط گریه و مریضیه یه تیکه میندازه