۵ پاسخ

بعضی ازپدرومادرااصلا شعور ندارن ومتاسفانه همین بیشعوری روبه بچه ام انتقال میدن. آفرین به شوهرت خوب جوابشونو داده

برن گمشن بابا
یه ذره شعور و درک و عقل ندارن
دختر باید با ناز و نوازش بزرگ بشه
مگه میدون جنگ یا مسابقه مردان آهنین هست

من پارسال شب یلدا مهمون بودیم خونه مادر شوهرم دختر جاریم با دختر خودم ۹ ما فاصله سنیشونه دختر جاریم یاد گرفت بود بزنه فقط تا اومد سراغ دختر موهاشو بکشه من یهو صداش ععع نه رومیسا کارت بده جاریمم هیچ نمیگفت فقط نگاه میکرد دیدم اونم دخترشدپرو باز اومد ادامه بده منم گفتم عمو دعوات میکنها تا بلکه حساب ببره اینو گفتم عقب نشینی کرد رفت دیگه نیومد سمت دخترم جاریم داشت اتیش میگرفت که چرا جلو بچشو جمع کردم بعد چند دقیقه اومده بود تو جمع میگفت ادم نباید اینقدر رو بچش حساس باشه من بچمو میزارم به با بچه های خواهرم بازی کنن یا دعوا کنن منم بدم اومد گفتم نمیشه که ولشون کنی یهو اینا که متوجه نیستن یه موقع انگشت میکنن تو چش وچال هم بعدشم اینقدر حسو شده بود از حرف من تا دخترش کاری میکرد میگفت نکن مامان عمو میزننتا والا من اصلا منظوری نداشتم نه عموش دلش میاد نه من ولی یه جوری گفتم بلکه بچه حساب ببره زدن از سرش بیوفته

پسر من از دوس داشتن زیاد بچه هارو میکشه تو بغلش بوسشون میکنخ ک معمولا بچه ها گریه میشن ولی اگه کسی اذیتش کنه میزنه هرچی ام دستاشو میگیرم میگم زدن بده با این دستا باید ناز کنی یکی ام ب خودم میزنه واقعا ما مامانای پسر دار سعیمونو میکنیم بچه ها خیلی شیطونن ماهم گناه داریم 🤣من توی یه جمع ک میرم فقط کنار پسرمم هیچی از دورهمی نمیفهمم

واه 😶واقعا حرفی ندارم فقط متاسفم براشون همینو بس

سوال های مرتبط

مامان ماندانا مامان ماندانا ۲ سالگی
سلام عصرتون بخیر باشه یه موضوعی که واقعا منو اذیت میکنه در مورد دخترم می خواستم با شما در میون بذارم ببینم بچه های شماهم اینجورین یا فقط دختر من اینجوریه امروز بعد مدتی رفته بودیم مهمونی بعد اونجا یه پسری بود از دختر من پنج شش ماه کوچیکتر بود دختر من داشت بازی می کرد مثلا اون پسره اومد با دختر من بازی کنه دختر من هیچیشو به اون نداد وسایلاشو وقتی که به وسایلش دست می زد دختر من جیغ می زد می گفت دست نزن بعد پسره رفت با وسایلای خودش بازی کنه دختر من رفت سریع ازش گرفت نمیذاشت به چیزی دست بزنه حتی مثلا وسایل خود پسره نهمیذاشت به بالش دست بزنه به هیچی نمیذاشت دست بزنه وقتی که دست می زد گریه می کرد دخترم یا می رفت ازش می گرفت اون پسره گریه می کرد گفتم بگم ببینم شما در مورد این میتونین راهنمایی کنین یا مثلا چیکار کنم که عادتشو ترک کنه

مثلا وقتی بچه های جاری من میان خونمون یه وسیله ای دستشونه گریه میکنه میگه باید اونو به من بدین نمیدن بیشتر گریه میکنه خودشو میزنه زمین بیشتر جیغ میزنه بیشتر گریه میکنه میگه باید حتما اون وسیله رو بدین به من تو وقتی که اون وسیله رو ندی بهش آروم نمیشه هر چقدر آرومش کنم به زبون بیارمش یا یه چیز دیگه بد اطلن قبول نمیکنه میگه باید حتما همون وسایل باشه بعد اونام نمیدن بهش اینم همش گریه میکنه اعصاب من خرد میشه
مامان بردیا مامان بردیا ۲ سالگی
از بچه های بی ادب متنفرم از مادرهای سلیطه شون بیشتر
امروز بردیا رو بردیم پارک
یه خانومه هم با پسرش اومده بود پسرش ۱۰،۱۲ ساله بود
زنه رو نیمکت کنار من نشست بعد چند دقیقه پسرش اومد گفت صورتم درد میکنه یه پسره ک...س کش زد تو صورتم
مامانش با صدای بلند گفت بهش بگو کوری جلوی چشمتو نمیبینی برای چی میزنی؟ کدووووومه؟؟؟؟
برو بازی کن ولی نذار بزنه دیگه ( بچش اومده بود از پله سرسره بره بالا پای بچه جلویی یکم خورده بود تو صورتش)
بچه رفت بازی یهو دیدیم با یه پسره دیگه همدیگرو میزنن
مادره بلند شد صداشون کرد اومدن پایین
واااااای پارک و گذاشته بود رو سرش
اون پسره به این زنه میگفت خاله اومدم برم نوبت من بوده لباسمو گرفته کشیده خودش زودتر بره بعدم فحش زشت بهم داد در گوش زنه گفت چی گفته
( فکر کنم گفته بود ک‌‌‌...س کش، این پسره روش نمیشد بگه ولی اون انگار تیکه کلامش بود)
زنه با صدای بلند داد میزد حالا مگه چیکارت کرده میذاشتی بره
حالا مسابقه که نبوده
یهوووو پسرش شروع کرد جیغ زدن میخواست حمله کنه به این یکی پسره
مادره گرفتشش
مامان اونم اومد
بعد این یکی همش میگفت چون بهم فحش داد دعوامون شد
اینم میگفت من چرا نشنیدم بچم فحش بده🫠
مامان عشقم مامان عشقم ۲ سالگی
عروس خواهر شوهرم خیلی آدم حساسیه،پولدارن،بعد ۱بچه داره،عید رفتم خونشون به دخترم سپردم خونشون به چیزی دست نزنی،گفت باشه،دخترم ۴سالونیمش بود،رفتیم اونجا دخترم از کمدبچه جاسوئیچی برداشت باهاش بچه صاحبخونه رو بخندونه،من اصلا متوجه نشدم دخترم به چیزی دست زده،چون شلوغ بود خونشون،بعد عروس خواهرشوهرم دید به دخترم گفت به چیزق دست نزن بیا کنار،خواهرشوهرمم شنیدبه دخترم گفت بیا اینور،من دخترمو صدا کردم گفتم ببر بذارسرجاش،گفت با بچه خودشون بازی میکردم،گفتم باشه بازم نباید دست میزدی،دخترم برد بذاره سرجاش دوباره خواهرشوهرمو عروسش گفتن بیا کنار،گفتم برده بذار سرجاش،همونموقع پاشدم به شوهرم گفتیم بریم خونه بچه ها خستن،اومدیم خونه ناراحت شدم،چندوقت بعد بچه اونا اسباب بازی دخترمو پاره کرد دخترم چیزی نگفت،یا میان خونمون باهمه چی بازی میکنه بچشون،دخترم اومد به قمقمه بچه دست بزنه دخترخواهرشوهرم‌گفت دست نزن خراب میشه،حالا اونا خونه خریدن باید بریم خونشون دختربزرگم الان بگم دست نزن میفهمه دیگه ولی کوچیکه رو چجوری قانع کنم رفتیم اونجا سمت وسایل بچشون نره؟؟؟شوهرم‌میگه نریم‌کلا
مامان آنیسا و .... مامان آنیسا و .... هفته سی‌وچهارم بارداری
سلام خانوما میگم هرکی هرچی میدونه راجب این مشکل من بهم بگه ناراحت نمیشم
من تازگیا یعنی یکسالی میشه که خیلیا رو شبیه هم میبینم مثلا دوتا بازیگر متفاوت رو فک‌میکنم یه نفر بعد بقیه بهم میخندن میگن اینا اصلا شبیه هم نیستن چه برسه یه نفر باشن بعد توضیح میدن با تمسخر که این فلانیه این فلانیع
بعد دیروز تو یه مهمونی بودم به یکی گفتم اینا خواهر دوقلو هستن انگاری شیبو از وسط نصف کنی گفت اصلا اینا باهم فامیل نیستن چه برسه خواهر دوقلو کلی هم خندید بهم
بعد امروز رفته بودیم پارک با خواهرم بچمو برده بودم از این پارک های سرپوشیده یه دفعه من گفتم یا خدا آبجی این دختره که اون طرف بود داشت بازی میکرد الان قبل ما نشسته تو استخر توپ گفت آبجی یعنی نیک ساعته تو متوجه نشدی اینا دو تا خواهر دوقلو هستن گفتم آبجی اینا خیلی شبیه بهم هستن از کجا بدونم گفت خواهر خودتو مسخره کردی اینا زمین تا آسمون فرق دارن
من چه دکتری باید برم چرا اینجوری شدم خودمم میترسم ولی رو نمیکنم
مامان آریا مهر 👶 مامان آریا مهر 👶 ۳ سالگی
من همیشه با پسرم میریم پارک نزدیک خونمون اما دیروز با همسرو‌ پسرم. رفتیم یه جای دورتر از خونمون تقریبا از شهر دوره ، بعد من پسرم رو بردم سرسره بازی کنه یدفع چندتا موتوری اومدن که همشون پشتشون بچه مدرسه ای سوار کرده بودن بچه‌ ها از مدرسه تعطیل شده بودن با دوست پسراشون اومده بودن پارک بعد هممممممه سن پایین دخترا کلا بچه بودن، بعد یه نیم ساعتی گذشت من بین سره سره ها بودم تنها بودم زیاد مشخص نبودم بعد موتوری ها هر کدوم پارک کردن یه طرف نشستن ، یدفع یکیشونو نکاه کردم دیدم رفتن تو بغل هم دختره سرش تو خشتک پسره بود پسره هم سر دختر رو محکم گرفته بود، بالا و پایین میکرد ، منم خو فقط نگاه کردم 😁تعجب کرده بودم بچه های سن پایین اینکارارو بکنن اونم تو روز روشن تو پارک ولی خب خلوت بود،، پیش خودم گفتم اینا از خانواده هاشون نمی‌ترسن مثلا نمیگن الان خونوادمون یا اشنامون مارو میبینن یا خونواده ها نمیگن بعد از مدرسه تا الان کجا بودی؟؟؟؟خلاصه بقیش و بگم تو کامنت می‌زارم