۱۴ پاسخ

اینا افکار قدیمی و پوچ بعضی آدم هاست دیگه،توجه نکن

توهم میگفتی از رفتار همسرم مشخصه چجوری تربیت شده ک توی مواقع اینچنینی همچین واکنش مذخرفی داره

بگو اول تو دهن تو میزنم که همچین پسری تربیت کردی که رفتار با بچه دوساله بلد نیست دست بزن دار بودی تو دهن پسر خودت میزدی تربیت بچه من دست خودمه

کاش می گفتی نتیجه تربیت شنا رو هم دیدیم چی تحویل دادین

میگفتی اول میزنم تو دهن خودت 😐

طفلک بچه که از قصد چای رو چپه نکرده،ولی خب شماهم نباید شوهرتو جلوی مادرش بازخواست کنی ب نظرم

مقصر شوهرته بی عقله

گوه خورده بگو باید هواسش به چای خودش باشه بچه نسوزه ن اینکه بچه دوساله رو دعوا کنه😑😑😑😑

شوهر بیشور منم چند بار بچه خواسته جایی بخوره یا بیوفته بچه هیچیش نشده این داد میزنه اگه میوفتادی چی اگه ال میشدی چی ،چند بار گفتم بچه بیوفته هیچیش نمیشه ولی داد تو باعث میشه گریه کنه اصلا بچه متوجه نیس تو چی میگی

بگو همینو کتک زدی مغزش آسیب دیده هار رفتار میکنه

متاسفم برای شوهرت و مادرش

دفعه بدی بگو اگر بزنمش مث باباشون میشن

ببخشید خواهرانه میخوام باهات حرف بزنم چند نفر دیشب اشتباه کردن
اول شوهرت که داد زد
دوم اینکه تو جمع همسرتو کوچیک کردی من شوهرم تو جنع اشتباهی بکنه هیچی نمیگم البته اونم همینه کلا تو جمع اصلا از هم ایراد نمی‌گیریم
سوم اون مادر شوهر که هنوز آپدیت نشده و تو دهه ۱۳۲۰ گیر کرده که بچه را میزدن

انقد از این پدرای بی درک بدمممم میاد ک بچرو تو جمع غرورشو میشکنن مثل پدر خودم مثل بچگیای خودم

اصلا این کارو نکنی چون باعث میشه همش بترسع تو جمع حرف بزنه یهو شما غرورشو بشکنین کم کم گوشه گیر میشه با کسی حرف نمیزنه هرکاری بکنه همش استرس داره می‌ترسه اشتباه باشه و شما تحقیرش کنین اون بچس از گل نازک تره اگه قرار بود عقل داشته باشه خودش بفهمه که خدا دست ما پدر مادرا نمی‌داد ک بزرگش کنیم مستقل خلق شون میکرد گلم گناه دارن🥺🙏🏽

سوال های مرتبط

مامان نیلا🥰 مامان نیلا🥰 ۲ سالگی
مامانا بیاین یه لحظه اینقد اعصابم خورده که نگو
رفته بودیم پارک بعد من نشسته بودم رو صندلی کنار تاب ها و شوهرم دخترمو تو سرسره ها بازی میداد بعد یه دختر بچه همسن دختر سوار تاب بود بعد مامانش به یه پسر بچه ۵ ساله گفت حواست بهش هست گفت آره
بعد منم داشتم نگاش میکردم دیدم پسر بچه عمدا میزد تو سر بچه و موهاشو میکند بچهه گریه افتاد بعد مامانش اومد گفت چرا گریه میکنه پسره گفت سرش خورد تو تاب منم گفت دروغ نگو به مامانت زدیش نباید خواهرتو بزنی . بعد شوهرم صدام زد من رفتم پیش بچم بعد یه ۵ دقیقه بعد دخترم رفت تو سرسره بزرگه میخواست بیاد پایین من دستمو گرفته بودم جلو که یوقت نیوفته یهو همون وقت پسره بچه با مامانش اومد پسره پسر عمو اون دختر کوچولو بود نه داداشش . یهو مامانش با لحن بد و بیشعوری برگشت به من گفت چرا دروغ گفتی بچه من موهاشو کشیده تو گوه خوردی من یهو حواسم به زنه پرت شد که داره اینو میگه بچم از سرسره اومده پایین بدجور سرش خورد تو سرسره و گریه افتاد منم عصبی شدم گفتم گمشو بابا بچتو جمع کن و بچم گریه میکرد اینقده اعصابم خورد شد بچم بدجور سرش خورد تو سرسره . مگه زنه ول میکرد .
#پوشک
مامان نی نی. مامان نی نی. ۲ سالگی
چقدر مادرشوهرم( عو. ضیه )منو مادرشوهرم تو یه حیاطیم برادرشوهرم اینا خونشون دوره چند ماهی یکبار میان اینجا بعد دو روز بود برادرشوهرم اینا اومده بودن خونه مادرشوهرم دیشب مادرشوهرم بچم داشت گریه میکرد یهو دیدم اومد خونمون ۱۱ شب بچمو برد گفتم نبرش گفت هیچکی خونمون نیست خودمو باباتم یعنی پدرشوهرم بعد چند دیقه دیگ من رفتم پسرمو بیارم دیدم برادرشوهر اینام اونجان من دوست ندارم بچمو وقتی کسی خونشونه برداره ببره باید با خودم ببرمش نمیدونستم اونام اونجام وگرنه زودتر میرفتم پیش بچم اخه برادرشوهرم سه تا بچه داره خیلی بچمو اذیت میکنن و حرصوش کردن رفتم اونجا بعد پسر برادر شوهرم دیدم پسرمو هل میداد مینداختش زمین اون بزرگ تره بعد من هیچی نگفتم سه سال از پسر من بزرگ تره بعد دخترش که اونم فک کنم ۶ سال بزرگ تره پسرم داشت صورتشو ناز میکرد جاریم گفت عه دست نکنی تو چشم دخترم خیلی بهم بر خورد چون بچم اصلا نمیخواست دست کنه تو چشمش اومدم خونمون خیلی اشک بچمو هی درآوردن داشت پسرم تو خونه خودمونم هی گریه میکرد دوباره مادرشوهرم اومد انگار ن انگار من مادرشم مادرشوهرم تا بچه گریه میکنه میدوعه میاد بعد به مادرشوهرم گفتم از اونموقع کع خونه شما بودیم داره گریه میکنه گفتم پسر عموش هی هلش داد و اذیت کرد بخاطر اون بود الان هی بچم بیقرار شده برگشت گفت کمتر زر بزن میخوای برداری شوهرتو برادرشوهرتو خراب کنی ذاتت خرابه اینا بچه ان حالشون نیست خب اگه بچن پس بچه منم بچس جاریم زودی میگ دست نکنی تو چشم بچم پس چرا به جاریم چیزی نمیگن ؟
مامان ... مامان ... ۲ سالگی
میاین ی لحظه ..خیلییی امشب حالم بده خیلییی.. همونجوری امروز اصلا حالم خوب نبود نه جسمی نه روحی گفتم برم‌مسجد یکم سبک شم رفتیم اونجا ی لحظه نزاشت من بشینم هی میدویید تو کوچه منم از اینو اونور دنبالش بغلش میگرفتم بین همه عینکمو پرت کرد منو چنگ انداخت خودشو رو زمین کشید یه وضعی دیگه یه ساعت وایستادم دیدم نمیشه گقتم خوب برم دیگه اینطوری نمیشه وسط کوچه گربه دیده وسط کوچه دراز کشیده ک باید اینو ببریم خونمون هرکارش کردم نیومد بزور بغلش کردم از اونجا تا خونمون خیلی دور بود تا خونه بغلش کردم اوردم کلههه راهوو گریه کردد منو چنگ انداخت .منم دیگه مغزم نکشید رسیدیم خونه باز نمیومد داخل منم بزور اوردمش خونه و سرش داد زدممم خیلی داد زدم گریه کردم یدونه ام اروم زدمش کم اورده بودم دیگه نمیکشیدممم بعدم هرکار کردم داخل خونه نیومد نیم ساعت تو نیاط گریه میکرد منم سمتش نرفتم تا خودش اروم شه بیاد ..‌ دارم ممییرم از عذاب وجدان از عصبانیت خیلی خستم خیلی خیلی خیلی .....دلم میخاد بمیرم ۶🥲

پوشک پوشک پوشک . رفلاکس رفلاکس رفلاکس