چقدر مادرشوهرم( عو. ضیه )منو مادرشوهرم تو یه حیاطیم برادرشوهرم اینا خونشون دوره چند ماهی یکبار میان اینجا بعد دو روز بود برادرشوهرم اینا اومده بودن خونه مادرشوهرم دیشب مادرشوهرم بچم داشت گریه میکرد یهو دیدم اومد خونمون ۱۱ شب بچمو برد گفتم نبرش گفت هیچکی خونمون نیست خودمو باباتم یعنی پدرشوهرم بعد چند دیقه دیگ من رفتم پسرمو بیارم دیدم برادرشوهر اینام اونجان من دوست ندارم بچمو وقتی کسی خونشونه برداره ببره باید با خودم ببرمش نمیدونستم اونام اونجام وگرنه زودتر میرفتم پیش بچم اخه برادرشوهرم سه تا بچه داره خیلی بچمو اذیت میکنن و حرصوش کردن رفتم اونجا بعد پسر برادر شوهرم دیدم پسرمو هل میداد مینداختش زمین اون بزرگ تره بعد من هیچی نگفتم سه سال از پسر من بزرگ تره بعد دخترش که اونم فک کنم ۶ سال بزرگ تره پسرم داشت صورتشو ناز میکرد جاریم گفت عه دست نکنی تو چشم دخترم خیلی بهم بر خورد چون بچم اصلا نمیخواست دست کنه تو چشمش اومدم خونمون خیلی اشک بچمو هی درآوردن داشت پسرم تو خونه خودمونم هی گریه میکرد دوباره مادرشوهرم اومد انگار ن انگار من مادرشم مادرشوهرم تا بچه گریه میکنه میدوعه میاد بعد به مادرشوهرم گفتم از اونموقع کع خونه شما بودیم داره گریه میکنه گفتم پسر عموش هی هلش داد و اذیت کرد بخاطر اون بود الان هی بچم بیقرار شده برگشت گفت کمتر زر بزن میخوای برداری شوهرتو برادرشوهرتو خراب کنی ذاتت خرابه اینا بچه ان حالشون نیست خب اگه بچن پس بچه منم بچس جاریم زودی میگ دست نکنی تو چشم بچم پس چرا به جاریم چیزی نمیگن ؟

۱۶ پاسخ

مادرشوهرت حرف بدی زد
ولی ب نظرم یکم داری حساسیت نشون میدی

من دوسال طبقه بالا پدرشوهرم زندگی کردم
بلایی نبود که سرم نیاورده باشن
الان یک ساله دور شدیم
راحت تریم
دور باشی عزیزتری

ان شالله زودی دور بشی ازشون🥲🖐️

بش بگو همه زرا رو میزاریم شما بزنی

چی بگم انشالله زودتر نجات پیدا کنی خواهر

فقط ده تا صلوات گفتم که زودتر تا دیوونه نشدی خونتو جدا کنی کلا ازشون دورشی بخدا بچت گناه داره بابا بچه میحط اروم میخاد

بسیار مادر شوهر بیشعوری داری جوابشو میدادی میگفتی بچه اون از بچه ی من بزرگتره

فقط میتونم بگم الهی که زودتر مستقل بشی و راحت شی

چقد متنفر م از این بی انصافی ها اهمیت نده و اجازه نده بچه تو ببره جوابشون بده

چرا بهش احترام می آری از این به بد تو هم بد باش نرو نزار بچرو ببرند بعدم همجا پشت سرشون بگو کثیف هستند با دست کثیف به بچه غذا میده فضول هست هر موقع کسی اومد خونتون آوتم اومد بگو برید بیرون می‌خوام با مامانم راحت باشم

خدا نجاتتتتتت بده.اگه مادرشوهر من ب من بگه زر نزن جرش میدم.اتفاق تو خیلی صبوری

همون موقع ك ميگف زر نزن دستشو ميگرفتي پرتش ميكردي در ميگفتي گم شو

خدا لعنتش کنه شعور هم خوب چیزیه

ای خواهر اینا از خدا نمیترسن
من جای تو بودم یک روزم تو اون خونه نمیموندم

الان نمیدونم واسه تو یه حیاط زندگی کردنتون ناراحت شم یا واسه اون حرف بدی که بهت زد .....یا واسه حرف جاری😐

بعد اینم بگم من اگه مادرشوهرم چیزی بهم بگه با احترام جوابشو میدم اما جاریم خیلی سیاست داره هر چی بهش میگن زیاد جواب نمیده اصن خب راهشم دوره اینا همش منو اذیت میکنن هر چی ام خوبی کنم به چششون نمیاد به همه چیم کار دارن من حساسم کسی با دست نشسته به بچم چیزی بده مادرشوهرم اینه آبرومو همه جا بردن میگن دیوونس عروسمون🥺

سوال های مرتبط

مامان مامان نی نی مامان مامان نی نی ۲ سالگی
خدایا ممنونم ازت پسرمودوباره بهم بخشیدی
ازصبح خونه مادرم بودم البته قبلش رفتیم هیئت بعد رفتیم خونه مامانم،عصر دخترعمه هام اومدن اخه پدرم مریضه عمل کرده اومدن عیادتش ،خیلی با پسرم بازی کردم هی میگفتند اسپنددود کن براش ،بعد رفتنشون اسپنددود کرد خواهرم ،صبحشم رفتم خونه مامانم گفت دخترم ازکیفم پول بردار صدقه دربیار منم صدقه دروردم ،خلاصه خونه مامانم به خوبی گذشت ،عصر امدیم خونه ،پسرم خوابید بیدارشد شامشو دادم ،هرکار میکردم لباس تنش کنم بریم خونه مادرشوهرم دوست نداشت بریم به زور بردیم ،براش اسباب بازی برده بودم کلی بازی کرد ،باباش رفت چای بیاره ،پسرم هی میرفت از گاز مادرشوهرم قابلمه میورد بازی میکرد ،کلی قابلمه و درقابلمه سبد اورد رفت دوباره بیاره یهو یه صدا وحشتناک اومد برادرشوهرم دوید سمت اشپزخونه یهو گفت یا حضرت عباس ،وای من نفهمیدم چجوری خودمو رسوندم اشپزخونه ،دیدم اجاق گاز افتاده رو بچم ،فقط جیغ میزدم گریه میکردم یهو از حال رفتم ،جاریمو دخترش هی اب میریختن روصورتم ،دنیا روسرم خراب شد گفتم بچم چیشده ،فقط گریه میکردم بچه رو اوردن پیشم، از گریه من ،نویان هم گریه میکرد ،یه خش رو دستو پای بچم نیوفتاد،خدایا شکرت خدایا شکرت ،هنوز اروم نشدم بچه رو از زیر گازاوردن بیرون ،لباسشو دروردم لختش کردم 😭😭،بچم سالم ،خدایا تودوباره پسرمو بهم دادی ،خیلی شکرت ،خدایا خودت مواظب تک تک بچه ها باش به حق این روز و ماه عزیز ❤️
مامان ❀بنـد انگشتے❀ مامان ❀بنـد انگشتے❀ ۲ سالگی
من وقتی به مادرشوهرم گفتم بچم دختره حالش بد شد ازم پسر میخواست بماند تو حاملگی چقد استرس بهم وارد کرد وقتی دخترم بدنيا اومد اولین نوه اش هست عزیز شد بماند یه گل یا قربونی نه خودش نه شوهرم نگرفتن زنه به شوهرمم یاد نداد زنت اولین بچتو بدنيا آورده براش گل بخر خلاصه الان تو یه محلیم میگه چرا نمیذاری بدون تو بیاد خونه ما ازت ناراحتیم چرا به خودت وابسته کردیش چرا نمیذاری به منو شوهرم وابسته بشه
انقدر توی تربیتم دخالت میکنن که حد نداره وقتی هم بهشون میگم نکنید قهر و دعوا میکنن
مثلا اونروز دخترم رفت اتاق عموی مجردش درم بستن من دیدم جیغ میزنه رفتم با آرامش آوردمش بیرون دیدم پدر شوهرم خودش دست بچمو گرفت برد توی اتاق دیگه پیش خودش از لج من
یا مادرشوهرم هزار بار گفتم دست به سینه بچم نزن دوباره میزنه و قهر میکنه که تو حساسی
اونروزم قایمکی به بچم میگفت تو دختر باباتی یا دختر منی دخترمم بهش گفت دختر مامانم
بعد همش تلاش میکنه به اونم بگه مامان
کلا سعی میکنه منو به عنوان مادر نادیده بگیره و بهم بفهمونه تو کسی نیستی برای بچه ،
یه بار دخترم عصبی بود داشت مادرشوهرم میخواست ببوستش دخترم هلش داد مادرشوهرم گفت مامانتو بزن دخترمم منو زد قشنگ معلوم بود دخترم تو عصبانیت گیج شده و ناراحته منو رده منن گفتم نه مامان ما کسیو نمی‌زنیم
مادرشوهرم وقتی میریم خونشون میخوایم بیایم خونه خودمون بچمو میگیره نمیده و تا جلوی در میاره میگه بغل من باشه نه تو بعدشم در گوشش میگه مامانت رفت تو بمون نرو ببین مامانت رفتش
موهای سرم سفید شده از دستش
تولد دخترم نزدیکه از الان استرس دارم چون نمیذاره واسه خودمون باشیم میخواد بگه باید با ما تولد بگیرید برای شوهرمم اینجوریه نمیذاره من براش تولد بگیرم
مامان ناسکولکم مامان ناسکولکم ۲ سالگی