۱۰ پاسخ

خانواده شوهر همینن هیچ درکی ندارن منکه دیگه لبریزم از دست مادرشوهرم الان بابام زنگ میزنه پدر شوهرم اگه خودش خونه نباشه مادر شوهرم جواب میده بعدا دیگه ب پدر شوهرم اطلاع نمیده ک بابام زنگ زده انقدر از خانواده ام و خودم متنفره من واگذارش میکنم ب خدا خیلی دلمو شکست امید دارم بخدا ک بدجوری دلش میشکنه توام روی خوش نده بچتم بچسبون ب خودت

عجب بیچاره بچههعهععع😐😐😐😐

ببین تنهاراهت اینه با شوهرت بری مشاوره مطمئنم اونا متقاعدش میکنن،

به حق این روز عزیز ریشه همه ظلمی خشک بشه .خاک بر سرشون

باز خدارو شکر انگشتاش بین در نرفته یا چیزدیگه ادم بزرگ میترسه تو اسانسور این یه بچه فسقلی چجور گذاشته وااای احمقانه چقد بی عقل

از یکجا زندگی کردن متنفرم...‌.!¡!!!

بیچاره طفل معصوم چقدر ترسیده ..باید قشقلق به پا میکردی بخاطر این کارشون چقدر احمقن بعضی ها بگو شوهرت بهشون بگه حداقل نکنن اینکار ا رو

وای خدا اینا دیگه کین فقط بلدنن بگن به ما وابستش کن شما که عقل ندارید فقط بلدین وابسته وابسته اصلا بچه رو تنهایی نباید گذاشت تو آسانسور میدونی چقدر خطرناکه بخدا اینا دیونه ان مثل امروز من یکساعت نشستم با هواهرشوهرم حرف نصیحت محترمانه گفتم اگه اجازه نمیدم بچم بیاد تنها بیاد بالا بخاطر اینه یه دوره حسی هست نمیخوام به جایی عادت کنه از خونه خودش سرد بشه و‌.... خیلی چیزای دیگه جوری گفتم ناراحتی پیش نیاد بعد یهو گوشیم زنگ خورد دیدم بهم میگه دارم سلین میبرم بالا اینقدر قاطی کردم شانش داشتم با گوشی حرف میزدم وگرنه جوابشو میدادم بعدش سریع رفتم اوردم تو دلم میگم بزار حداقل یکساعت از حرف زدنم بگذره بعد شروع کن بخدا خسته شدم به شوهرمم گفتم این دفعه این کارا بکنه روش وایسمش خجالت ورودروایسی رو میزارم کنار

وااای خدا چقدر که حرص میخورم از این مدل کااارا.ببین هیچ وقت هیچ وقت با کسی حتی ۱ ثانیه تنها نذار.هیچکس مثل پدر و مادر دلسوز بچه نیست.و اینکه آره من دوست دارم بچم وحشتناک بهم وابسته باشه اصلا درستش اینه

بعد جالبه پدرشوهرم قهر کرد قیافه گرفت رفت بیرون دیگه با ما حرف نمیزد حتی به بچه محل نمیداد

سوال های مرتبط

مامان ❀بنـد انگشتے❀ مامان ❀بنـد انگشتے❀ ۲ سالگی
من وقتی به مادرشوهرم گفتم بچم دختره حالش بد شد ازم پسر میخواست بماند تو حاملگی چقد استرس بهم وارد کرد وقتی دخترم بدنيا اومد اولین نوه اش هست عزیز شد بماند یه گل یا قربونی نه خودش نه شوهرم نگرفتن زنه به شوهرمم یاد نداد زنت اولین بچتو بدنيا آورده براش گل بخر خلاصه الان تو یه محلیم میگه چرا نمیذاری بدون تو بیاد خونه ما ازت ناراحتیم چرا به خودت وابسته کردیش چرا نمیذاری به منو شوهرم وابسته بشه
انقدر توی تربیتم دخالت میکنن که حد نداره وقتی هم بهشون میگم نکنید قهر و دعوا میکنن
مثلا اونروز دخترم رفت اتاق عموی مجردش درم بستن من دیدم جیغ میزنه رفتم با آرامش آوردمش بیرون دیدم پدر شوهرم خودش دست بچمو گرفت برد توی اتاق دیگه پیش خودش از لج من
یا مادرشوهرم هزار بار گفتم دست به سینه بچم نزن دوباره میزنه و قهر میکنه که تو حساسی
اونروزم قایمکی به بچم میگفت تو دختر باباتی یا دختر منی دخترمم بهش گفت دختر مامانم
بعد همش تلاش میکنه به اونم بگه مامان
کلا سعی میکنه منو به عنوان مادر نادیده بگیره و بهم بفهمونه تو کسی نیستی برای بچه ،
یه بار دخترم عصبی بود داشت مادرشوهرم میخواست ببوستش دخترم هلش داد مادرشوهرم گفت مامانتو بزن دخترمم منو زد قشنگ معلوم بود دخترم تو عصبانیت گیج شده و ناراحته منو رده منن گفتم نه مامان ما کسیو نمی‌زنیم
مادرشوهرم وقتی میریم خونشون میخوایم بیایم خونه خودمون بچمو میگیره نمیده و تا جلوی در میاره میگه بغل من باشه نه تو بعدشم در گوشش میگه مامانت رفت تو بمون نرو ببین مامانت رفتش
موهای سرم سفید شده از دستش
تولد دخترم نزدیکه از الان استرس دارم چون نمیذاره واسه خودمون باشیم میخواد بگه باید با ما تولد بگیرید برای شوهرمم اینجوریه نمیذاره من براش تولد بگیرم
مامان کارن,کایرا 🩵🩷 مامان کارن,کایرا 🩵🩷 هفته هفدهم بارداری
من عموما تلاش می‌کنم با کارن آروم و منطقی و با حوصله رفتار کنم
اما مواقعی مثل امروز که چند بار تکرار کرد یهو کنترلمو از دست دادم داد زدم و دستشو کشیدم
اصلا بابت کثیفی خونه چه می‌دونم لجبازی یا شیطونی و فلان نیست
بخاطر سلامتی خودشه
مثل امروز چند بار یهو دستشو از تو دستم می‌کشید میدوئید تو کوچه و جاده و...
چند بار با آرامش دنبالش رفتم و باهاش صحبت کردم
اما یهو دوئید یه خانومه اومد جلوم بچه یه لحظه از جلو چشمم غیب شد فکر کردم پرید تو جاده قلبم وایساد وقتی رسیدم بهش فقط داد زدم گفتم مگه نگفتم نباید بدویی تو جاده؟؟؟؟
یا مثلاً شب داشت با بچه ها بازی میکرد رفته گلی که بچه ها درست کرده بودن برا بازی گذاشته دهنش خورده با اینکه قبلش بهش توضیح دادم چیزی نکنه تو دهنش یا دستشو نکنه تو دهنش وقتی داره گل بازی می‌کنه از دور هم حواسم بهش بود هر چقدر م خرابکاری کرد اصلا بهش بکن نکن نکردم و گیر ندادم
دوباره داد زدم گفتم کاررررن چی خوردیییییی
بچم دو بار گریه افتاد
واقعا ناراحتم
عذاب وجدان دارم
احساس می کنم حقیقتا مادر خوبی نیستم
مامان نی نی. مامان نی نی. ۲ سالگی
چقدر مادرشوهرم( عو. ضیه )منو مادرشوهرم تو یه حیاطیم برادرشوهرم اینا خونشون دوره چند ماهی یکبار میان اینجا بعد دو روز بود برادرشوهرم اینا اومده بودن خونه مادرشوهرم دیشب مادرشوهرم بچم داشت گریه میکرد یهو دیدم اومد خونمون ۱۱ شب بچمو برد گفتم نبرش گفت هیچکی خونمون نیست خودمو باباتم یعنی پدرشوهرم بعد چند دیقه دیگ من رفتم پسرمو بیارم دیدم برادرشوهر اینام اونجان من دوست ندارم بچمو وقتی کسی خونشونه برداره ببره باید با خودم ببرمش نمیدونستم اونام اونجام وگرنه زودتر میرفتم پیش بچم اخه برادرشوهرم سه تا بچه داره خیلی بچمو اذیت میکنن و حرصوش کردن رفتم اونجا بعد پسر برادر شوهرم دیدم پسرمو هل میداد مینداختش زمین اون بزرگ تره بعد من هیچی نگفتم سه سال از پسر من بزرگ تره بعد دخترش که اونم فک کنم ۶ سال بزرگ تره پسرم داشت صورتشو ناز میکرد جاریم گفت عه دست نکنی تو چشم دخترم خیلی بهم بر خورد چون بچم اصلا نمیخواست دست کنه تو چشمش اومدم خونمون خیلی اشک بچمو هی درآوردن داشت پسرم تو خونه خودمونم هی گریه میکرد دوباره مادرشوهرم اومد انگار ن انگار من مادرشم مادرشوهرم تا بچه گریه میکنه میدوعه میاد بعد به مادرشوهرم گفتم از اونموقع کع خونه شما بودیم داره گریه میکنه گفتم پسر عموش هی هلش داد و اذیت کرد بخاطر اون بود الان هی بچم بیقرار شده برگشت گفت کمتر زر بزن میخوای برداری شوهرتو برادرشوهرتو خراب کنی ذاتت خرابه اینا بچه ان حالشون نیست خب اگه بچن پس بچه منم بچس جاریم زودی میگ دست نکنی تو چشم بچم پس چرا به جاریم چیزی نمیگن ؟