۱۳ پاسخ

ب نظرم ی بار خودت بگیر بچه روبترسون بگو دست بش بزنی دستاتومیشکونم

نزار بره کوچه

همینکه شما گفتی و مادرش عذر خواهی کرد کافیه
شوهرتم هر وقت باباشو دید ی تذکر بده

نه گلم بچه هست اتفاق افتاده همسرم همیشه این میگخ

اینکه میره تو‌کوچه‌خطرناکه الان دیگه‌قدیم نیست بچه ها قبح‌تا شب تو کوچه بودن الان فارق از خطر بچه همسایه خطر دزدیدن و دور از جون‌ازار جنسی بچه ها زیاده،اونم توی این‌وضعیت

خودت بجه رو بترسون دختره خرس گنده چ بچه ای

من باشم بچه خودمو دور میکنم ازش
دیگه نمیزارم بره اون سمت کوچه

نزار بره کوچه اصلا هزار جور آدم میاد و می‌ره خطرناکه من میترسم . وشوهرتم تذکر بده حتما

بعدشم ۶ ساله که ماشالا بزرگ و فهمیده هست بچه که نیست که بزنه باید بهش بگید

یجوری ب بچهه بفهمون کتک زدن کارخوبی نیست بترسونش تا دیگه نزنتش بگو یباردیگه بزنیش من میام میزنمت
ننه ژنده

بلهههههه صدرصد باید بگه بیخود میکنه بچه مردم رو میزنه

کلا نزار بچه بره کوچه ،امروز میزننش فردا خدایی نکرده سرشو میشکونن پس فردا هزارتا چیز دیگه،هزار مدل بچه هم میاد توی کوچه با صدنوع تربیت متفاوت

اره دیگه چون تکرار کرده باید بگه

سوال های مرتبط

مامان صدرا و سهند مامان صدرا و سهند هفته هجدهم بارداری
دیروز صدرا رو بردیم شهربازی. بعد کنار شهربازی یه مرکزی زده کوچیکه اما اتاق اتاقه و هر اتاقی مخصوص یه مهارته. مثلا پراز الات موسیقی یا پر اجر برای بنایی یا لباس پلیس و ...صدرا خواست بره اونجا شوهرم گفت زوده براش گفتم بزار بره آشنا بشه. بچه رفت. ۵دقیقه بعدش گفتم بزار منم برم که راهنماییش کنم تا رفتم تو مسئولش گفت همراه نداریم و خود همکارا مراقبن. گفتم بچس یوقتی با یه بچه ای نسازن باهم گفت میسپرم حواسشون باشه.منم برگشتم. در حد دو دقیقه بعد صدرا با ترس دوید سمت در خروجی و از بس تند دوید لیز خورد ،خورد زمین و گریه کرد. رفتم بعلش کردم یه چوب های بلز دستش بود. خانم گفت بزارش و برو گفتم نه گفت وسایل دستشه چوبو گرفتم دادم بهش و صدرا رو بردم. برگشتم گفشاشو بیارم گفت چرا نیاوردیدش گفتم شما قرار شد مراقبش باشید و رفتم. نمیدونم صدرا چی دید اونجا. که دیگه هرچی چشمش میعتاد به اونجا میزد زیر گریه. درحالیکه اصلا اصلا اهل گریه نیس. تا خونه هم بهم ریخته بود و هی گریه کرد تا خوابش برد
مامان شاهان مامان شاهان ۲ سالگی
من همیشه لباسامو انلاین میخرم راضی هم هستم امروز میخاستم برا پسرم برم لباس خونگی بخرم گفتم بذار اینبار برم بیرون ببینم چی هست یکمم هوا بخوریم رفتم تو مغازه یه دختر از پسر خودم کوچیکتر بود شاید یکسال و پنج ماه اینا بود پسرم عاشق بچه هاس رفت پیشش گفت نینی خوشکله. و میخاست دستش بگیره رفت جلو دختره پسرمو چنگ زد پسرم ترسید اومد عقب اخه یه دختر عموهم دارم از شاهان کوچیکتره خیلی شاهان میزنه شاهان دیگه ترسید ازش اومد کنار من اما هی دلش میخاست بره پیشش و هی میگفت نینی خوشکله بعد اینم مامانش و خاله اش و مادربزرگش ک یه ۲۰۰ کیلو وزن داشت اومدن یدونه شلوار فقط برا این بخرن دسته جمعی😂این مادربزرگ گامبو ب پسر من گفت بیا پیش نینی حالا با لبخند پسر منم بمن نگاه کرد گفتم برو مامان باش بازی کن اخه پسرم عاشق اینه با بچه ها بازی کنه همین رفت سمتش مادربزرگ بیشعورش ب دختره گفت دلسا بزنش منو ببینی اینقدر عصبی شدم گفتم خانم از سن و سالت خجالت نمیکشی از هیکلت بکش یعنی چی ک بهش میگی بزنش واقعا نمیدونم مریض بود روانی خر