۱۵ پاسخ

کناریش باباشه لایک کن بالا بمونه

اخه خیلی سنت پایین میزنه عزیزم، بخاطر همین گفته فک کنم

چند سالت اخه کم سن میخوری

کناری همسرته؟

همسرته،اختلاف سنیتون زیاده

اره ب قیافت نمیخوره گلم🎀

عزیزم پدرتون بهتر شدن انشالله؟

خوب یه مامان کوچولو هستی دیگه فکر کردن مجردی بچتم داداشته

شاید قصد مزاحمت داشتن چون میاد بهتون بچه داشته باشید نه اینکه بگم سن تون زیاد نشون میده نه ولی زیادی هم بچه سال دیده نمیشید گلم

چقدررررررشبیه باباتییییی

چن کیلویی عشقم

عزیزم همسر تون هست این اقا

فک کرده مجردی بخاطرهمون گفته بچه کیع

خخخخ خودت چن سالته گلم

شبیه دخترداداش منی ۱۴سالشه🥰

سوال های مرتبط

مامان صدرا و آرش مامان صدرا و آرش هفته نوزدهم بارداری
دیروز صدرا رو بردیم شهربازی. بعد کنار شهربازی یه مرکزی زده کوچیکه اما اتاق اتاقه و هر اتاقی مخصوص یه مهارته. مثلا پراز الات موسیقی یا پر اجر برای بنایی یا لباس پلیس و ...صدرا خواست بره اونجا شوهرم گفت زوده براش گفتم بزار بره آشنا بشه. بچه رفت. ۵دقیقه بعدش گفتم بزار منم برم که راهنماییش کنم تا رفتم تو مسئولش گفت همراه نداریم و خود همکارا مراقبن. گفتم بچس یوقتی با یه بچه ای نسازن باهم گفت میسپرم حواسشون باشه.منم برگشتم. در حد دو دقیقه بعد صدرا با ترس دوید سمت در خروجی و از بس تند دوید لیز خورد ،خورد زمین و گریه کرد. رفتم بعلش کردم یه چوب های بلز دستش بود. خانم گفت بزارش و برو گفتم نه گفت وسایل دستشه چوبو گرفتم دادم بهش و صدرا رو بردم. برگشتم گفشاشو بیارم گفت چرا نیاوردیدش گفتم شما قرار شد مراقبش باشید و رفتم. نمیدونم صدرا چی دید اونجا. که دیگه هرچی چشمش میعتاد به اونجا میزد زیر گریه. درحالیکه اصلا اصلا اهل گریه نیس. تا خونه هم بهم ریخته بود و هی گریه کرد تا خوابش برد
مامان آقا آرتا مامان آقا آرتا ۲ سالگی
اقا امروز یه پسره بهم تیکه انداخت🤣
من رفته بودم تا یه مراسمی
با ارتا داشتیم برمیگشتیم خونه
بعد ارتا جلو پیشم نشسته بود بچم خوابش برده بود من صندلی رو خوابونده بودم
تو راه برگشت بیدار شد
من میخواستم صندلیشو درست کنم
شنیدم یه پسره گفت عععع از این دختر نچرال ها
من بدون اینکه فکر کنم که پسره با منه
خم شدم صندلی ارتارو درست کنم
یهو گفت رفت یه چیزی بیاره منو بزنه
من صندلی ارتا رو درست کردم برگشتم نگاش کردم
گفت اووو سلام
گفتم با منی
یهو دوستش برگشت گفت بچه داره
پسره هنگ بود
گفت نه😂
چراغ سبز شد
من حرکت کردم
به دوستش گفت خداوکیلی بهش نمیاد بچه داشته باشه
اومدم خونه واسه شوهرم تعریف کردم
شوهرم گفت وقتی گفت سلام باید یه فحش ابدار میدادی
گفتم بخدا من اصلا فکر نمیکردم با من باشه
انگار مردم با دیدن قیافه ی من باید بفهمن من متاهلم و بچه دارم
بخدا اخرین بار فکر کنم تو دوران دبیرستانم بود همچین چیزایی
حالا شوهرم هی میگه چه شکلی بود
پلاکش واسه کجا بود
ماشینش چی بود😂😂😂
مامان عشقم مامان عشقم ۲ سالگی
عروس خواهر شوهرم خیلی آدم حساسیه،پولدارن،بعد ۱بچه داره،عید رفتم خونشون به دخترم سپردم خونشون به چیزی دست نزنی،گفت باشه،دخترم ۴سالونیمش بود،رفتیم اونجا دخترم از کمدبچه جاسوئیچی برداشت باهاش بچه صاحبخونه رو بخندونه،من اصلا متوجه نشدم دخترم به چیزی دست زده،چون شلوغ بود خونشون،بعد عروس خواهرشوهرم دید به دخترم گفت به چیزق دست نزن بیا کنار،خواهرشوهرمم شنیدبه دخترم گفت بیا اینور،من دخترمو صدا کردم گفتم ببر بذارسرجاش،گفت با بچه خودشون بازی میکردم،گفتم باشه بازم نباید دست میزدی،دخترم برد بذاره سرجاش دوباره خواهرشوهرمو عروسش گفتن بیا کنار،گفتم برده بذار سرجاش،همونموقع پاشدم به شوهرم گفتیم بریم خونه بچه ها خستن،اومدیم خونه ناراحت شدم،چندوقت بعد بچه اونا اسباب بازی دخترمو پاره کرد دخترم چیزی نگفت،یا میان خونمون باهمه چی بازی میکنه بچشون،دخترم اومد به قمقمه بچه دست بزنه دخترخواهرشوهرم‌گفت دست نزن خراب میشه،حالا اونا خونه خریدن باید بریم خونشون دختربزرگم الان بگم دست نزن میفهمه دیگه ولی کوچیکه رو چجوری قانع کنم رفتیم اونجا سمت وسایل بچشون نره؟؟؟شوهرم‌میگه نریم‌کلا
مامان Nelin مامان Nelin ۳ سالگی
مادرا دیشب رفتم سوپری نلینم باهام بود یه خانم یه عروسک دلد نلین گفت تولد انام رضاس از طرف اقاس یه دخترخانمت ما به تموم بچه ها یه عروسک کادو میدیم این خیلی نگاه میکرد نلین ازش خوشش اومد منم ترسیدم سریع عروسک از دست نلین گرفتم و گذاشتم نایلون اخه ادم میترسه اعتماد کنه خلاصه خانم دنبالم اومد گفت میشه شما بچه کوچیک دارین کمک کنید بگین چی برا بجه ها بخریم گفتم من محسولات ماجان میخرم اخه سوپری چی داره چندتا غللت صبحانه برداشت گفت جطورن اینا بهش گفتم کدوم یرا چند ساله بعد گفت دلم میخاد دخترت بغل میکنم میشه منم گفتم زشت نلین دادم بغلش کرد ازبس دوسشداشت دوباره یه عروسک دیگه براش خرید دوتا غلات صبخانه بهش داد گفتم نه همون یکی کافیه خانم زور زور بردار گفتم باش برمیدارم وری یکیش میدم یه بچه دیگه تو ساختمونمون هستن بعد خانم گفت خب اینجوره همشا بردار پخش کن بین بچه ها گفتم اخه من این همه بچه نمیشناسم نهایتن دوتا سه تا بچه داریم گفت طوری نیست به هرکدوم دوتا بده کادو اقاس هیچی دیگه من اوردم و دادم بجه ها یه حسی بودا خانم میگفت خدا خواست شما واسته باشین بدین بچه ها ولی اونجا شوهرم خندش گرفت گفت اینقدر اصرار میکرد توام چسی میومدی نمیخام خخخخخخ ولی خیلی خوب بود یه حس خوبی بود از طرف امام رضا کادو دادن دخترم 🤩🥰😍