اقا امروز یه پسره بهم تیکه انداخت🤣
من رفته بودم تا یه مراسمی
با ارتا داشتیم برمیگشتیم خونه
بعد ارتا جلو پیشم نشسته بود بچم خوابش برده بود من صندلی رو خوابونده بودم
تو راه برگشت بیدار شد
من میخواستم صندلیشو درست کنم
شنیدم یه پسره گفت عععع از این دختر نچرال ها
من بدون اینکه فکر کنم که پسره با منه
خم شدم صندلی ارتارو درست کنم
یهو گفت رفت یه چیزی بیاره منو بزنه
من صندلی ارتا رو درست کردم برگشتم نگاش کردم
گفت اووو سلام
گفتم با منی
یهو دوستش برگشت گفت بچه داره
پسره هنگ بود
گفت نه😂
چراغ سبز شد
من حرکت کردم
به دوستش گفت خداوکیلی بهش نمیاد بچه داشته باشه
اومدم خونه واسه شوهرم تعریف کردم
شوهرم گفت وقتی گفت سلام باید یه فحش ابدار میدادی
گفتم بخدا من اصلا فکر نمیکردم با من باشه
انگار مردم با دیدن قیافه ی من باید بفهمن من متاهلم و بچه دارم
بخدا اخرین بار فکر کنم تو دوران دبیرستانم بود همچین چیزایی
حالا شوهرم هی میگه چه شکلی بود
پلاکش واسه کجا بود
ماشینش چی بود😂😂😂

۷ پاسخ

من میخواستم صندلیشو درست کنم
" پشت چراغ قرمز موندم"

من ی سری سوار ی ماشین شدم
مرد برگشت گفت ایشالا عروسیت
گفتم دوتا بچه دارم 😅
گفت اصلا بهتون نمیخوره

😂😂😂امان از این مردا که ول کن نیستن بگو یه چیزی بوده تموم شد دیگه
منم چند وقته پیش یه خانوم تو سالن دنبال دختر بود برا پسرش
بعد من گفتم یه کیس دارم اگه موافق بودن شمارتون میدم
بعد گفت خودت چند سالته دخترم😂😂😂

خب دختر نچرال عکستو بزار ماهم ببینیم عشق کنیم

من شوهرم میگه نمیدونم چراهی به توتیکه میندازن.حتماجلفی توخیوبون.ولی من بهم میگن خانم خوشکله ادرس دکترومیدی.بریم لاغربشیم

انصافااا هممون بچه ایم بهمون نمیاد بچه داشته باشیم🥹 من ارایشگاهی جایی وقتی میگم دخترم همه اینجوری میشن😳😂

😂😂😂😂

سوال های مرتبط

مامان آقا آرتا مامان آقا آرتا ۲ سالگی
امروز غروب وقتی همسر اومد خونه
نیکان(گل پسر همسایمون که ۶ سالشه)
گفت عمو ارتا رو میاری تو کوچه با من بازی کنه
شوهرم گفت باشه
همراه همسر اومد تو پارکینگ
ارتا هم نیکان و باباشو دید ذوق زده هی میگفت بریم دد
یه لحظه یه شوک بهم وارد شد
بخدا
انگار همین دیروز بود دوستام میومدن خونمون دنبالم بریم تو کوچه بازی کنیم
مامانامون میبردنمون پارک
امروز دوستِ پسرم تو پارکینگمون منتظرش بود تا باهم بازی کنن
به همسر گفتم من میبرمش تو خسته ای برو دوش بگیر استراحت کن
تو کوچه کلی باهم توپ بازی کردن
کلی دویدن
یهو ارتا بغلش کرد
نیکان گفت خاله چرا بغل کرد
گفتم چون دوست داره خاله جون
گفت عععع منم دوسش دارم🥺🥺🥺
اخه چقدر عسلن این بچه ها🥺🥺🥺
بعد ارتا گفت بابا (منظورش این بود بریم پیش بابا)
نیکان گفت ارتا بمون بازی کنیم
گفتم خاله از صبح باباشو ندیده میخواد بره پیش باباش
میگه چرا باباشو نمیبینه؟؟؟
مگه باباش کجاست؟؟؟
چرا نمیاد پیشتون؟؟؟🤣
میگم خاله از صبح میره سرکار غروب میاد
میگه ارتا یکم دیگه بازی کنیم بعد برو 🥺🥺🥺
وای من مردم واسه این دوتا😂
ولی پسر فسقل من خیلی شیطونه و غیر قابل کنترل
یه بار تو کوچه افتاد قشنگ مثل بچه پرو ها بلند شد و دوباره ادامه داد😌
مامان بردیا مامان بردیا ۲ سالگی
از بچه های بی ادب متنفرم از مادرهای سلیطه شون بیشتر
امروز بردیا رو بردیم پارک
یه خانومه هم با پسرش اومده بود پسرش ۱۰،۱۲ ساله بود
زنه رو نیمکت کنار من نشست بعد چند دقیقه پسرش اومد گفت صورتم درد میکنه یه پسره ک...س کش زد تو صورتم
مامانش با صدای بلند گفت بهش بگو کوری جلوی چشمتو نمیبینی برای چی میزنی؟ کدووووومه؟؟؟؟
برو بازی کن ولی نذار بزنه دیگه ( بچش اومده بود از پله سرسره بره بالا پای بچه جلویی یکم خورده بود تو صورتش)
بچه رفت بازی یهو دیدیم با یه پسره دیگه همدیگرو میزنن
مادره بلند شد صداشون کرد اومدن پایین
واااااای پارک و گذاشته بود رو سرش
اون پسره به این زنه میگفت خاله اومدم برم نوبت من بوده لباسمو گرفته کشیده خودش زودتر بره بعدم فحش زشت بهم داد در گوش زنه گفت چی گفته
( فکر کنم گفته بود ک‌‌‌...س کش، این پسره روش نمیشد بگه ولی اون انگار تیکه کلامش بود)
زنه با صدای بلند داد میزد حالا مگه چیکارت کرده میذاشتی بره
حالا مسابقه که نبوده
یهوووو پسرش شروع کرد جیغ زدن میخواست حمله کنه به این یکی پسره
مادره گرفتشش
مامان اونم اومد
بعد این یکی همش میگفت چون بهم فحش داد دعوامون شد
اینم میگفت من چرا نشنیدم بچم فحش بده🫠
مامان آرتام مامان آرتام ۲ سالگی
سلام خسته نباشید خوشگل خانما چطورین مامانا دیروز یه خانمی که با من همکار هست چند بار گفت عکس بچه ها تو نشونم میدی منم با خودم گفتم خب چه عیبی داره نشون بدم بهش نشون دادم نگو خانم به دخترم نظر داشته میخواسته عکس دخترمو ببینه چون هر بار دخترم زنگ میزد مامان خونه تمیزه برات غذا چای گذاشتم بیا این می‌شنید می گفت دخترت اهل زندگیه معلومه از دخترا نیس اینور اونور بره دقت کردم چه قدر خانومه منم مثل خنگ ها تشکر می کردم بعد بر گشت بهم گفت اون پسرو می بینی پسره منه مجرده من اولش متوجه نشدم گفتم دیگه سنش گذشته چرا براش زن نمیگیری بر گشت گفت خب میخوام همین کارو بکنم دختر تورو منم خیلی اعصابم خراب شد چند دقیقه مکث کردم خودمو زدم به نشنیدن برگشت دوباره گفت منم گفتم خجالت نمیکشی دختر من بچه هس هنوز نمی دونه شوهر چیه امروز پرو پرو دوباره گفت منم اخم کردم ازش دور شدم اگه دوباره بگه به نظرتون با صدای تند حرف بزنم یا احمیت ندم



#غذای #آرتام #کودک #رفلاکس #شیر
مامان صدرا و کیا مامان صدرا و کیا هفته بیست‌وسوم بارداری
دیروز صدرا رو بردیم شهربازی. بعد کنار شهربازی یه مرکزی زده کوچیکه اما اتاق اتاقه و هر اتاقی مخصوص یه مهارته. مثلا پراز الات موسیقی یا پر اجر برای بنایی یا لباس پلیس و ...صدرا خواست بره اونجا شوهرم گفت زوده براش گفتم بزار بره آشنا بشه. بچه رفت. ۵دقیقه بعدش گفتم بزار منم برم که راهنماییش کنم تا رفتم تو مسئولش گفت همراه نداریم و خود همکارا مراقبن. گفتم بچس یوقتی با یه بچه ای نسازن باهم گفت میسپرم حواسشون باشه.منم برگشتم. در حد دو دقیقه بعد صدرا با ترس دوید سمت در خروجی و از بس تند دوید لیز خورد ،خورد زمین و گریه کرد. رفتم بعلش کردم یه چوب های بلز دستش بود. خانم گفت بزارش و برو گفتم نه گفت وسایل دستشه چوبو گرفتم دادم بهش و صدرا رو بردم. برگشتم گفشاشو بیارم گفت چرا نیاوردیدش گفتم شما قرار شد مراقبش باشید و رفتم. نمیدونم صدرا چی دید اونجا. که دیگه هرچی چشمش میعتاد به اونجا میزد زیر گریه. درحالیکه اصلا اصلا اهل گریه نیس. تا خونه هم بهم ریخته بود و هی گریه کرد تا خوابش برد
مامان لنا سادات مامان لنا سادات ۲ سالگی
امروز دخترم دو ساله شد🥹
چقدر خون دل خوردم تا بزرگ شد چون بچم نارس بود ۳۳ هفته دنیا اومد خیلی سختی کشیدم و اذیت شدم
بماند از از وقتی باردار شدم تا همین الان بخاطر مشکلاتی که داشتم یه روز خوش ندیدم
از بارداریم که یه بار سه ماهم بود مج شوهرمو گرفتم
یه بار ۷ ماهم بود مچشو گرفتم که اخرشم منجر شد به زایمان زودرس من!
زایمان که کردم شوهرم ورشکست شد و چکای منو که همه رو خرج کرده بود برگشت خورد و من موندم و یه بچه ۳ ماهه و کلی بدهی و شکایت
با بچه کوچیک از شهرستان زدیم بیرون به امید اینکه کار کنه و بذهی هارو بده
اما دو ساله که هیچی تغییر نکرده
و من هر روز نگران تر و افسرده تر از دیروز که اینده دخترم چی میشه با یه مادر و پدر فراری از طلبکار😔
قراره زندگیم تبدیل بشه به قبل تولد ۲ سالگی لنا و بعد تولد ۲ سالگی لنا
به شوهرم و خانوادش یه هفته فرصت دادم بدهی های منو بدن
اگه ندن بچمو جگرگوشمو میذارم و میرم خودمو معرفی میکنم به کلانتری
یک میلیارد و پونصد با چکای من بدهی درست کرده 😞
الان خودشو خانواذش افتادن به التماس ک بخاطر بچه نرو
منم گفتم اتفاقا بخاطر بچه میرم که وس فردا بزرگتر شد نیان منو جلو چشماش ببرن😭
بدترین روزای عمرمو دارم میگذرونم خیلی برام دعا کنید