۱۷ پاسخ

معصومه بااین کارت اینو وابسته خودت کردی میخوای درحقش لطف کنی غذابپز بده مادرش بده بهش بچه ۶ ماهه اگه تعداد وحجم شیرش مناسب باشه حتی باشیر هم سیرمیشه

خدا بگم چکارش کنه 😔
چجوری دلش میاد😔
خدا خیرت بده عزیزم🌹
واقعا خدا چرا به اینا بچه میده

خودت چطوری جواب آزمایش تو گرفتی

معصومه نمیده بچه رو به خودت بزرگش کنی؟ یا اگر خیلی میبینی شرایط بچه بده بگو من آشنا دارم میدم پدرشو بیارن بچه بره بهزیستی بهتراز اینه که دست همچین مادری بزرگ شه

اخه اگر نمیخاست خوب در گاله شو می‌بست این طفل معصوم چه گناهی کرده

مامانش نمیخاد اینو بگو بده ب من حلما دوس دارم خاهرم داشته باشه

احتمالا مامانش افسردگی بعد زایمان داره بعضیا حتی اگه عاشق بوه هم باشن بعد زایمان افسردگی میگیرن از بچشون بدشون میاد مورد بوده افسردگی باعث شده بچشو بکشه

وای همون بچه آیه ک حالش بد بود بمیرم الهی

خدا لعنت کنه مامانشو چقد ناراحت میشم براش بهش بگو خدا لعنتت کنه خدت میتونی دو روز هیچی نخوری گرسنه بمونی ظالم خدا بهت قوت بده عزیزم انشالله هر چی از خدا میخوای بهت بده

خاک بر سرش واقعا چرا بعضیا اینجورین چطور دلش میاد بچه من بخدا بزور شیر میخورد من چندساعت بالاسرش میشتم با قطره چکون بهش شیر میدادم تا گشنه نمونه

شوهرش به زنش هیچی نمیگه؟؟ تین زن مادرشوهرنداره بندازی به جونش

به مادرش بگو نمبخوایش بده خودم بزرگش میکنم

وای مگ میشه یه مادر درحق بچه خودش جفا کنه

خب چرا با این بچه اینجوری میکنه !؟
نمیخوادش !؟

خدا لعنت کنه مادر آشغالشو به بچه غذا نمیده

بچه کیه؟

مگه این بچه کیه؟؟

الاهی روزی بیاد اون مادر احمق بیعشور هر ساعت هر دقیقه از عمرشو محتاج همین بچه باشه

سوال های مرتبط

مامان سبحان وبهار🇮🇷 مامان سبحان وبهار🇮🇷 ۶ ماهگی
من واقعا آمادگی روانی از شیر گرفتن سبحان رو نداشتم. نمیدونم این چه کاری بود کردم 🫠
از یه طرف از بعد مریضیش مدام آویزون سینه بود و غذا نمیخورد، از یه طرف هم هردفعه ناراحت بود میخواست با سینه خودشو آروم کنه.
الان ولی دو هفته تقریبا میگذره از وقتی از شیر گرفتمش، به شدت غرغروتر شده و از یه طرف عذاب وجدان دارم و دلم میسوزه براش میگم کاش از شیر نمی‌گرفتم. این عذاب وجدانه یقه منو ول نمیکنه.
بعضی وقتا با خودم میگم بدم دوباره بخوره تا آخر تابستون، ولی باز با خودم میگم خودت میدونی این کار اشتباهه و بچه بیشتر زجر میکشه از اینکه بخوای دوباره از اول از شیر بگیریش.
مایعات و میوه و غذا و اینا خوب میخوره و از اون بابت نگرانی ندارم ولی اصلا از لحاظ ذهنی نتونستم هنوز به پذیرش این برسم که دیگه شیر نمی‌خوره 🥲
امروز بعد دو هفته یهو وسط گریه گفت می می و گفتم می می تموم شده دیگه مامان. ولی یهو دادم دو تا میک بزنه که مطمئن بشه تموم شده 🫠 دارم دیوونه میشم فکر کنم 😶
مامان هانا مامان هانا ۱ سالگی
سلام مامانا شب بخیر من خیلی حالم بده آنقدر گریه کردم سردرد گرفتم از پریشب هانا بی دلیل تب کرد خیلی بی قراری میکرد اذیتم می کرد البته دندون آسیاب هم در میاره میگه دوقلو ها رو بغل نکن مدام امروز اونا رو می زد سر شب دیگه واقعا طاقتم تموم شد شروع کردم به گریه کردن به خدا با صدای بلند گریه می کردم بچه ها خواب بودن
بعد شوهرم معمولا تا ساعت 10اینا نمیاد خونه سر کار عصر هم مادر شوهرم دوبار زنگ زده بود من گوشی سایلنت بوده جواب نداده بودم اون هم زنگ زده شوهرم که زنگ زدم حنا جواب نداده خودت خونه ای یا سر کار نگران شده بوده دیگه امشب شوهرم زود اومده خونه از در وارد شد دید من اینطوری گریه می کنم خیلی ترسید بعد که فهمید به خاطر گریه واذیت بچه ها گریه میکنم اول که گفت عقلت رو از دست دادی این کارا چیه بچه هست بدون گریه ومریضی بزرگ نمیشه منم این حرف قبول دارم ولی من هم خسته شده بودم حالا میگه پاشو بریم خونه مادرم چند روز بمونیم حالت بهتر بشه وقتی هم اومدیم یکی از قل ها رو بزاریم پیش مادرم یک هفته بعد بریم دنبالش شما باشین قبول می کنید بچه رو بزارید بیاید فکر کنم راست میگه من خیلی کار بچه گونه انجام دادم به خدا آنقدر کردم نفسم بالا نیومد
مامان مهراد و 🐣 مامان مهراد و 🐣 هفته شانزدهم بارداری
من میخواستم به مهراد تا دوسالگی شیر بدم ، یازده مهر دو ساله میشه ولی تا فهمیدم باردارم ، تصمیم گرفتم از شیر بگیرمش ، چون خیلی اذیت می شدم ، شیر شب رو خیلی وقت بود قطع کرده بودم و کارم خیلی سخت نبود ، در کل دیگه روزی دوبار شیر می‌خورد ، یه بار صبح حدود ساعت شش هفت ، یه بارم ساعتای چهار بعد ازظهر ...
همیشه یادتون باشه اول شیری رو قطع کنید که کمترین وابستگی رو داره معمولا بچه ها به شیر آخر شب و اول صبح خیلی وابسته ان، منم اول شیر ظهر رو قطع کردم... در کمال ناباوری خیلی راحت همکاری کرد 👀
دو روز بهش شیر ظهر رو ندادم ، معمولا بعداز چرت ظهرش اون شیر رو می‌خورد ، دیگه بیدار می شد دنبالم یکم می گشت ولی من خودمو در دسترس قرار نمی دادم مثلا می رفتم آشپزخونه میگفتم: اینجام مامان ، بیا اینجا ، بعد می‌دیدم بچم از تخت می اومد پایین و می اومد آشپزخونه🥺 دیگه بغلش می کردم و دستش رو می برد به سینم ولی با آب میوه و خوراکی مورد علاقه اش زود راضی می شد و می رفت ، دو روز بعدم با همین منوال شیر صبح رو ندادم 👀 به حاش آب میخورد می‌خوابید بعدم خداروشکر بیدار میشد و صبحونه میخورد ...🥺 خلاصه بچم خیلی باهام راه اومد ، ولی هنوزم میاد بغلم سینمو بو می‌کنه ، دستش رو میزاره رو سینم و می‌خوابه اما اصلا نمیخواد که بخوره...🥺 وقتی واسه بار آخر بهش شیر دادم دلم داشت می ترکید ، خیلی بغض کردم و گریه کردم ، دلم برای نگاهاش موقع شیر خوردن و شیطنتاش و از این سینه به اون سینه رفتناش تنگ شده واقعا🥺