سلام خسته نباشید خوشگل خانما چطورین مامانا دیروز یه خانمی که با من همکار هست چند بار گفت عکس بچه ها تو نشونم میدی منم با خودم گفتم خب چه عیبی داره نشون بدم بهش نشون دادم نگو خانم به دخترم نظر داشته میخواسته عکس دخترمو ببینه چون هر بار دخترم زنگ میزد مامان خونه تمیزه برات غذا چای گذاشتم بیا این می‌شنید می گفت دخترت اهل زندگیه معلومه از دخترا نیس اینور اونور بره دقت کردم چه قدر خانومه منم مثل خنگ ها تشکر می کردم بعد بر گشت بهم گفت اون پسرو می بینی پسره منه مجرده من اولش متوجه نشدم گفتم دیگه سنش گذشته چرا براش زن نمیگیری بر گشت گفت خب میخوام همین کارو بکنم دختر تورو منم خیلی اعصابم خراب شد چند دقیقه مکث کردم خودمو زدم به نشنیدن برگشت دوباره گفت منم گفتم خجالت نمیکشی دختر من بچه هس هنوز نمی دونه شوهر چیه امروز پرو پرو دوباره گفت منم اخم کردم ازش دور شدم اگه دوباره بگه به نظرتون با صدای تند حرف بزنم یا احمیت ندم



#غذای #آرتام #کودک #رفلاکس #شیر

۱۶ پاسخ

ن تند نرو دختر براش براش خواستگارمیاد دیگه چ زود چ دییر...ریلکس جوابشو بده

عزیزم دخترت چند سال داره
نه دیگه چرا با لحن تند ؟
مودبانه بگو که دختر من فعلا وقت ازدواجش نیست همین

نه اینجور وقتا باید بگی ماشالله پسر شما هم خیلی آقاست ولی دختر من الان خیلی کوچیکه و اختلاف سنی زیادی دارن که خوب نیست ما قصد نداریم الان دخترمون رو شوهر بدیم به تلخی نگو، چون واقعا یه روز خودتم بخوای پسرت رو زن بدی باهات بد برخورد کنن درست نیست که

عصبی شدن نداره بلاخره خواستگار میاد واسش همکارتو ناراحت نکن بگو نه دخترم خیلی سنش کمه یکی از فامیلامون اومد شوهرم خیلی عصبانیشد

آخ برای خواهر که همین دختر شماس دوبار اتفاق افتاده
مامانم خیلی خونسرد به خانمه گفت که دختر سن ازدواجش نیست و خواهرش هم 20 سالش بود ازدواج دادیم می‌گفتیم زود ازدواجش دادیم
ولی من عصبی میشدم و به مامانم میگفتم چرا با طرف تند برخورد نکردی؟🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️🤦🏻‍♀️
به قول مامانم این فقط به درخواسته، میتونی رد کنی و میتونی قبول کنی
زوری که نیومدن یا بی احترامی که نکردن، فقط درخواست کردن

من باشم ،میگم این شوخی هارو نکن ،من عصبی میشم دیگه حرفشم نزن

عزیزم از قدیم گفتن دختر پلِ و مردم رهگذر. همین که ۱۳ رو رد کنه خاستگار میاد شمام باید به این موضوع عادت کنی .محترمانه بگو پدرش به شدت مخالف ازدواج ش زیر بیست ساله .
خدا انشالله بهترینارو قسمت پسرتون کنه

نفسم تو دختر داری واین عادیه خواستگاره دیگه ردش کردی تمام

عزیزم ی چیز طبیعیه توو هرسنی از این ب بعد ازاین حرفا میشنویی
فقط باید بگی باشه بزار ببینم نظر دخترم وهمسرم چیه بعد جواب منفی بده ک راضی نیستن یا.....

پسره هم حتما دهه شصتی بود🤣

متاسفانه دوباره باب شده میرن دنبال دخترای کم سن و سال دیگه نگاه به سن پسر خودشون نمیکنن

بگو ما رسم نداریم قبل سی سال ازدواج کنیم

نه عزیزم چرا عصبانی بشی با احترام‌بگو فعلا قصد ندارم دخترمو شوهر بدم‌سنش کمه.هر بار گفت همینو بگو

عزیزم دخترت هم مثل خدت ماشالله زرنگ و کدبانو هست بنظرم اگه گفت بگو بچه هست اگه شوهرم بفهمه دعوا میکنه

دخترت چند سالشه مگه

دخترت چند سالشه

سوال های مرتبط

مامان آقا آرتا مامان آقا آرتا ۲ سالگی
اقا امروز یه پسره بهم تیکه انداخت🤣
من رفته بودم تا یه مراسمی
با ارتا داشتیم برمیگشتیم خونه
بعد ارتا جلو پیشم نشسته بود بچم خوابش برده بود من صندلی رو خوابونده بودم
تو راه برگشت بیدار شد
من میخواستم صندلیشو درست کنم
شنیدم یه پسره گفت عععع از این دختر نچرال ها
من بدون اینکه فکر کنم که پسره با منه
خم شدم صندلی ارتارو درست کنم
یهو گفت رفت یه چیزی بیاره منو بزنه
من صندلی ارتا رو درست کردم برگشتم نگاش کردم
گفت اووو سلام
گفتم با منی
یهو دوستش برگشت گفت بچه داره
پسره هنگ بود
گفت نه😂
چراغ سبز شد
من حرکت کردم
به دوستش گفت خداوکیلی بهش نمیاد بچه داشته باشه
اومدم خونه واسه شوهرم تعریف کردم
شوهرم گفت وقتی گفت سلام باید یه فحش ابدار میدادی
گفتم بخدا من اصلا فکر نمیکردم با من باشه
انگار مردم با دیدن قیافه ی من باید بفهمن من متاهلم و بچه دارم
بخدا اخرین بار فکر کنم تو دوران دبیرستانم بود همچین چیزایی
حالا شوهرم هی میگه چه شکلی بود
پلاکش واسه کجا بود
ماشینش چی بود😂😂😂
مامان Nelin مامان Nelin ۳ سالگی
مادرا دیشب رفتم سوپری نلینم باهام بود یه خانم یه عروسک دلد نلین گفت تولد انام رضاس از طرف اقاس یه دخترخانمت ما به تموم بچه ها یه عروسک کادو میدیم این خیلی نگاه میکرد نلین ازش خوشش اومد منم ترسیدم سریع عروسک از دست نلین گرفتم و گذاشتم نایلون اخه ادم میترسه اعتماد کنه خلاصه خانم دنبالم اومد گفت میشه شما بچه کوچیک دارین کمک کنید بگین چی برا بجه ها بخریم گفتم من محسولات ماجان میخرم اخه سوپری چی داره چندتا غللت صبحانه برداشت گفت جطورن اینا بهش گفتم کدوم یرا چند ساله بعد گفت دلم میخاد دخترت بغل میکنم میشه منم گفتم زشت نلین دادم بغلش کرد ازبس دوسشداشت دوباره یه عروسک دیگه براش خرید دوتا غلات صبخانه بهش داد گفتم نه همون یکی کافیه خانم زور زور بردار گفتم باش برمیدارم وری یکیش میدم یه بچه دیگه تو ساختمونمون هستن بعد خانم گفت خب اینجوره همشا بردار پخش کن بین بچه ها گفتم اخه من این همه بچه نمیشناسم نهایتن دوتا سه تا بچه داریم گفت طوری نیست به هرکدوم دوتا بده کادو اقاس هیچی دیگه من اوردم و دادم بجه ها یه حسی بودا خانم میگفت خدا خواست شما واسته باشین بدین بچه ها ولی اونجا شوهرم خندش گرفت گفت اینقدر اصرار میکرد توام چسی میومدی نمیخام خخخخخخ ولی خیلی خوب بود یه حس خوبی بود از طرف امام رضا کادو دادن دخترم 🤩🥰😍
مامان ❀بنـد انگشتے❀ مامان ❀بنـد انگشتے❀ ۲ سالگی
مامان عشقم مامان عشقم ۲ سالگی
عروس خواهر شوهرم خیلی آدم حساسیه،پولدارن،بعد ۱بچه داره،عید رفتم خونشون به دخترم سپردم خونشون به چیزی دست نزنی،گفت باشه،دخترم ۴سالونیمش بود،رفتیم اونجا دخترم از کمدبچه جاسوئیچی برداشت باهاش بچه صاحبخونه رو بخندونه،من اصلا متوجه نشدم دخترم به چیزی دست زده،چون شلوغ بود خونشون،بعد عروس خواهرشوهرم دید به دخترم گفت به چیزق دست نزن بیا کنار،خواهرشوهرمم شنیدبه دخترم گفت بیا اینور،من دخترمو صدا کردم گفتم ببر بذارسرجاش،گفت با بچه خودشون بازی میکردم،گفتم باشه بازم نباید دست میزدی،دخترم برد بذاره سرجاش دوباره خواهرشوهرمو عروسش گفتن بیا کنار،گفتم برده بذار سرجاش،همونموقع پاشدم به شوهرم گفتیم بریم خونه بچه ها خستن،اومدیم خونه ناراحت شدم،چندوقت بعد بچه اونا اسباب بازی دخترمو پاره کرد دخترم چیزی نگفت،یا میان خونمون باهمه چی بازی میکنه بچشون،دخترم اومد به قمقمه بچه دست بزنه دخترخواهرشوهرم‌گفت دست نزن خراب میشه،حالا اونا خونه خریدن باید بریم خونشون دختربزرگم الان بگم دست نزن میفهمه دیگه ولی کوچیکه رو چجوری قانع کنم رفتیم اونجا سمت وسایل بچشون نره؟؟؟شوهرم‌میگه نریم‌کلا
مامان قلب خونه 🫶🩵 مامان قلب خونه 🫶🩵 ۲ سالگی
فرزند پروری
روز اول تجربه شیر گرفتن که خیلی هم وابسته سینم بود
دیشب از داروگیاهی صبغ زرد تهیه کردم امروز صبح مالیدم به سینم
صبحانه یدونه تخم مرغ با کمی نون خورد بعد گفت می می گفتم ببین اوف شده نخورد رفت بازی کرد منم تلویزیون زدم سرگرم بشه بعد رفتم سراغ کارام بعد یساعت بهش یکم چوب شور دادم چون اشاره کرد میخواست تا ناهار ناهار هم‌غذای مورد علاقش بود کباب تابه ای با برنج قشنگ خورد موقع خواب ظهرش باز گفت می می سریع اون صبغ و زدم به سینم گفتم مامان اوف شده یکم شیر پاستوریزه دادم خورد خوابید عصز پاشد گرسنه بود یه دونه موز با کمی مغزیجات بهش دادم بعد رفتیم خونه مادرشوهرم که با بچها بازی کنه سرگرم بشه یادش بره بازیاشو کرد اومد گفت بازگفتم اوف شده ببین گرسنش هم شده بود سریع اومدم خونه غذاشو گرم کردم خورد بعد همه میگن اشناهامون که شیر محلی بگیر پسر عموم داره ازش یک کیلو خریدم جوشوندم الان که میخواست بخوابه یه مقدار دادم بهش که سیر باشه دیگ نگفت می می ولی واقعا دلم سوخت خیلی صبوری کرد بچم‌انشالله امشب هم راحت بخوابه اذیت نکنه من هنوز سینه درد نکردم شیرمم ندوشیدم ممکنه فردا سینه درد کنم چکنم اگه سینه درد کردم ممنون میشم راهنمایی کنید
آنومالی
فرزند پروری
مامان قلب خونه 🫶🩵 مامان قلب خونه 🫶🩵 ۲ سالگی
فرزند پروری
روز اول تجربه شیر گرفتن که خیلی هم وابسته سینم بود
دیشب از داروگیاهی صبغ زرد تهیه کردم امروز صبح مالیدم به سینم
صبحانه یدونه تخم مرغ با کمی نون خورد بعد گفت می می گفتم ببین اوف شده نخورد رفت بازی کرد منم تلویزیون زدم سرگرم بشه بعد رفتم سراغ کارام بعد یساعت بهش یکم چوب شور دادم چون اشاره کرد میخواست تا ناهار ناهار هم‌غذای مورد علاقش بود کباب تابه ای با برنج قشنگ خورد موقع خواب ظهرش باز گفت می می سریع اون صبغ و زدم به سینم گفتم مامان اوف شده یکم شیر پاستوریزه دادم خورد خوابید عصز پاشد گرسنه بود یه دونه موز با کمی مغزیجات بهش دادم بعد رفتیم خونه مادرشوهرم که با بچها بازی کنه سرگرم بشه یادش بره بازیاشو کرد اومد گفت بازگفتم اوف شده ببین گرسنش هم شده بود سریع اومدم خونه غذاشو گرم کردم خورد بعد همه میگن اشناهامون که شیر محلی بگیر پسر عموم داره ازش یک کیلو خریدم جوشوندم الان که میخواست بخوابه یه مقدار دادم بهش که سیر باشه دیگ نگفت می می ولی واقعا دلم سوخت خیلی صبوری کرد بچم‌انشالله امشب هم راحت بخوابه اذیت نکنه من هنوز سینه درد نکردم شیرمم ندوشیدم ممکنه فردا سینه درد کنم چکنم اگه سینه درد کردم ممنون میشم راهنمایی کنید
آنومالی
فرزند پروری
مامان صدرا و 😵‍💫🤔 مامان صدرا و 😵‍💫🤔 هفته بیست‌ویکم بارداری
دیروز صدرا رو بردیم شهربازی. بعد کنار شهربازی یه مرکزی زده کوچیکه اما اتاق اتاقه و هر اتاقی مخصوص یه مهارته. مثلا پراز الات موسیقی یا پر اجر برای بنایی یا لباس پلیس و ...صدرا خواست بره اونجا شوهرم گفت زوده براش گفتم بزار بره آشنا بشه. بچه رفت. ۵دقیقه بعدش گفتم بزار منم برم که راهنماییش کنم تا رفتم تو مسئولش گفت همراه نداریم و خود همکارا مراقبن. گفتم بچس یوقتی با یه بچه ای نسازن باهم گفت میسپرم حواسشون باشه.منم برگشتم. در حد دو دقیقه بعد صدرا با ترس دوید سمت در خروجی و از بس تند دوید لیز خورد ،خورد زمین و گریه کرد. رفتم بعلش کردم یه چوب های بلز دستش بود. خانم گفت بزارش و برو گفتم نه گفت وسایل دستشه چوبو گرفتم دادم بهش و صدرا رو بردم. برگشتم گفشاشو بیارم گفت چرا نیاوردیدش گفتم شما قرار شد مراقبش باشید و رفتم. نمیدونم صدرا چی دید اونجا. که دیگه هرچی چشمش میعتاد به اونجا میزد زیر گریه. درحالیکه اصلا اصلا اهل گریه نیس. تا خونه هم بهم ریخته بود و هی گریه کرد تا خوابش برد
مامان ایلیا و نی نی مامان ایلیا و نی نی ۲ سالگی
امروز ایلیا رو بردم پارک یه جریانی پیش اومد اصلا هنوز تو شک هستم، لطفا نظراتتون رو بگید
رفتیم تاب سوار بشیم پر بود و وایسادیم صف منم به ایلیا گفتم مامان نینی اومد پایین ما سوار میشیم، طفلی پسرمم گوش کرد و منتظر شد، دو تا دختر بچه اونجا بودن حدود ۵ سال نهایتا
یکیشون رو تاب بود یکیش تو صف ، با هم دوست و فامیل بودن انگار این دوتا به همه میگفتن زودباش پیاده شو خودشون که سوار میشدن به بقیه میگفتن ما پیاده نمیشیم تا صبح هم وایسین نمیاین پایین، حتی یکیشون که من بهش تذکر دادم نوبتیه گفت بهم به تو ربطی نداره، مال خودمونه اصلا خریدیم،
بعد تا پسرمو سوار کردم اومده بود تاب و میکشید می‌گفت پیاده اش کن که بهش اخم کردم گفتم برو مامانتو صدا بزن
وای بچه اومده بود دستمو چنگ میزد هل میداد منو😐😐😐😐

ینی من از این همه بی ادبی و وقاحت و گستاخی پشمام ریخته بود، خلاصه کلی بچه جمع شدن صف که بازی کنند اینام نمیذاشتن منم به بچه ها گفتم این دو تا دختر خیلی وقته بازی میکنن هیچکسو نمی‌زارم سوار بشه بعد یکی از دخترا داداشش اومد ۹-۸ سالش بود بهش گفتم برو مامانتو صدا کن
مامانه اومد از بچه بدتر😂😐
اول گفت چرا نمیزارید دخترم بازی کنه بعد گفت بیا پایین مامان جان مگه نمی‌بینی بی فرهنگن اینا
من برگشتم گفتم خانوم من خیلی وقته اینجا وایسادم دخترای شما با همه دعوا میکنن حتی فحش می‌دن و نمی‌زارن کسی بازی کنه، گفت نهههه بچه من با کسی اصلااا دعوا نمیکنه، بعد برگشته به من میگه شما هنوز بچت کوچیکه بزرگ بشه میفهمی
برای چی تو که بزرگی به بچه میگی پیاده شو و از این حرفا
منم گفتم اگر خودت بچتو تربیت کنی کسی بهش چیزی نمیگه
دوبار فقط منو هل داده و چنگ زده اگر من میخواستم بهش چیزی بگم میگفتم خب
مامان محمدجواد مامان محمدجواد ۲ سالگی
مامانا میخوام درد دل کنم من به خاطر یه سری کار هام اومدم خونه مامانم الان ۳ روز که پسرم بمون پیش مامانم من صبح برم دنبال کارام بعد آبجیم خیلی حسودی پسرم میکنه خیلی ۱۴ سالش بعد امروز عصر خوابیده بود پاشد به من گفت بچت کجاس با حالت عصبانی گفتم که با مامان رفته حموم گفت که آره نگو حواسم نیست ها چند وقت داری بچت به مامان عادت میدی که بندازی سر ما منم گفتم بخدا مامان خودش برد گفت سرش بو میده بعد پسرم اومد بیرون یکم آب از دستم ریخت رو خواهرم شروع کرد به داد زدن بچت ادب نداره آسیبش به من میرسه تو خوشت میاد بچت بی ادب باشه نیا خونه ما ، ما مثل تو به نجس زندکی کردن عادت نداریم و اینا منم فقط لبخند زدم چیزی نگفتم بعد گرفت پسرم رو زد مامانم پاشد بزن نزاشتم گفتم ول کن بچس اینم بگم که تقصیر بابام خیلی رو داده بهش اونم به حرف هیچ کس گوش نمیده بعد شب دوباره اومد پسرم رو حل بده مامانم داد زد یدونه زد وسط کمرش بابام گفت دخترم نزن این بچه شلوغ و فلان بعد منم یدونه زدم رو دست پسرم گفتم بگیر بشین الان خیلی ناراحتم واسه بچم
از هیچ چی من شانس نیاورم همین پدری که الان با ناز خواهرم بازی میکنه تو ۱۷ سالگی به من گفت از خواستگار هات یکی رو باید بری حسودی نمیکنم که دوست ندارم خواهرم مثل من بشه خداروشکر که بابام باهاش خوبه فقط الان خیلی ناراحتم