۸ پاسخ

وای پسر منم چند روز پیش همش الکی نق میزد گریه میکرد منم اعصابم خورد شد گفتم مرض همون ی کلمه بس بود می‌ره میاد میگه مامان مرض🤣🤣🤣🤣

همتون بچتون کامل حرف میزنن؟

وااااای😂😂😂😂

وااای یه بار همسرم تو ماشین گفت کوپویولو یعنی پدرسگ بعد پسرم توماشین گفت کوپو گفتم حسین میشنوی چی میگه بیچاره گفت اشتباه کردم 🤣 از اون روز پسرم همش میگه کوپو ماهم محل نمیذاریم هفت هشت بار میگه ول میکنه الان کمتر شده ری اکشن نشون ندادیم ولی خیلی شیرین میگن😂😂

نورام دیروز گوشیم و میخواست ندادم دیدم گفت مامان بیشعور 😐😂محو شدم تو افق

ای خداااا🤣🤣🤣🤣

پسرمنم تیکه کلامش شده ددش یعنی ک ص کش

منم دیشب پسرمو گزاشته بودم رو پام داشتم میخوابوندمش همش گیر داد چراغ خواب رو روشن کن منم هی الکی گفتم خراب شده بلکه بخوابه گفتم چراغ خواب رو روشن کنم میخواد بیدار بمونه خلاصه چندباری گفت منم پیچوندمش یهو گفت مامان خیلی بیشعوری😂🤣
اصلا هنگ کردم همچین چیزی گفت😂
قایمکی داشتم می‌خندیدم بهش

سوال های مرتبط

مامان همتا مامان همتا ۲ سالگی
سلام
روز اول از شیر گرفتن
روز سختی‌بود صبح که بیدار شد سراغ می میو گرفت حواسشو پرت کردم براش تخم بلدرچین نیمرو‌کردم ی کوچولو خورد بعدشم‌فیلم‌دید
میان وعده دادم طبق معمول همشو پخش زمین کرد و چیزی نخورد تا ظهر که باز سراغ می می گرفت و ناهارم یکی‌دو قاشق بیشتر نخورد
میگفت برو‌بشور خوب بشه،اجازه دادی می می بخورم ؟و....😭
گفتم‌پاشم برم‌یکم‌حرم‌وقت بگذره خسته بشه بیاد بخوابه رفتم‌حرمو برگشتم بهونه گیری شروع شد چون عادت داره با شیر میخوابه
خلاصه خیلی گریه کرد و اذیت شد بچم و نخوابید
باز غروب گفتم برم بیرون شاید یادش بره و خسته بشه شب دیگه راحت بخوابه
۱ساعت بیرون بودیم بعدش اومدیم‌خونه شام به اندازه ۲قاشق فقط خورد ویکم‌بازی کرد وگیج خواب بود ولی نمیخوابید تا باباش اومد یکم‌بازی کردن بعدش هرکار کردم رو پا بخوابه باز نخوابید و همش سراغ می می میگرف
مجبور شدم ننو بچگیشو بیارم شاید براش جدذابیت داشت و‌خوابید روش
بعد از یکساعت بالا پایین کردنش بالاخره بچم بدون شیر خوابید
نمیدونم ناراحت باشم یا خوشحال خیلی سخت گذشت بچم اشک میریخت بدجور
چقدر این دوره سختو عذاب اوره فقط دعا میکنم زود بگذره و این روزا یادم بره
مامان همتا مامان همتا ۲ سالگی
سلام
روز اول از شیر گرفتن
روز سختی‌بود صبح که بیدار شد سراغ می میو گرفت حواسشو پرت کردم براش تخم بلدرچین نیمرو‌کردم ی کوچولو خورد بعدشم‌فیلم‌دید
میان وعده دادم طبق معمول همشو پخش زمین کرد و چیزی نخورد تا ظهر که باز سراغ می می گرفت و ناهارم یکی‌دو قاشق بیشتر نخورد
میگفت برو‌بشور خوب بشه،اجازه دادی می می بخورم ؟و....😭
گفتم‌پاشم برم‌یکم‌حرم‌وقت بگذره خسته بشه بیاد بخوابه رفتم‌حرمو برگشتم بهونه گیری شروع شد چون عادت داره با شیر میخوابه
خلاصه خیلی گریه کرد و اذیت شد بچم و نخوابید
باز غروب گفتم برم بیرون شاید یادش بره و خسته بشه شب دیگه راحت بخوابه
۱ساعت بیرون بودیم بعدش اومدیم‌خونه شام به اندازه ۲قاشق فقط خورد ویکم‌بازی کرد وگیج خواب بود ولی نمیخوابید تا باباش اومد یکم‌بازی کردن بعدش هرکار کردم رو پا بخوابه باز نخوابید و همش سراغ می می میگرف
مجبور شدم ننو بچگیشو بیارم شاید براش جدذابیت داشت و‌خوابید روش
بعد از یکساعت بالا پایین کردنش بالاخره بچم بدون شیر خوابید
نمیدونم ناراحت باشم یا خوشحال خیلی سخت گذشت بچم اشک میریخت بدجور
چقدر این دوره سختو عذاب اوره فقط دعا میکنم زود بگذره و این روزا یادم بره