۱۰ پاسخ

به نظرم افتخار نداره اول دوم سوم خود آدم مهمه بعد بقیه من اصلا اینجوری نیستم

منم توی شهر غریب از وقتی زایمان کردم دخترمو دادن بغلم خودم تمام کاراشو کردم حتی بیمارستان هم تنها موندم کار شوهرم تمام وقت ینی هم صبح میره هم شب تمام کارای بچه با خرید خونه با منه هرروز پیاده یا اسنپ دخترمو میبرم بیرون هرروز آشپزی خونه تمیز کردن باشگاه دخترم خودمم تو خونه یا طراحی انجام میدم یا مروارید بافی میکنم تو این سه سال هم بابامو از دست دادم هم پدرم ولی بخاطر دخترم خودمو سرپا کردم توی غربت بعضی شبا بخدا از شدت غصه حس میکنم دارم میمیرم ولی بازم فردا پامیشم موهامو شونه میکنم با یه خنده و بغل کردن دخترم زندگیمو شروع میکنم هم بابام هم داداشم بخاطر سرطان تهران بستری شدن با بچه صبح میرفتم پیششون تا شب ساعت 11 الان اینا رو تایپ کردم دلم برا خودم سوخت 🥺

دوستانی ک یدونه بچه دارید برید خداروشکر کنید😅دوتابچه پاره کننده ست پااارههههه اصلا قابل مقایسه با یدونه نیستا،البته ک قطعا مادری کردن اونم ب نحو احسنت ازبزرگترین کارای دنیاست،خداقوت ب همه خدابمنم صبر وجون زیاد بده والا،دست تنهاکه هستم کلا تنهام زیاد مجبوریم بمونیم

ماهم نمونه اش رو داریم یه بچه رو مادر،مادربزرگ،خاله مادر که همگی تویه ساختمونن نگه میدارن بازم میناله سخته اونوقت من از۱۵ روزگی دخترم تنهابودم .اتفاقا کلی هم بادخترم گشتم،همه جاهم بردمش

عزیزم خیلی خوشحالم برات و واقعا هم جای افتخار داره.
من وقتی باردار شدم و بعدش دچار افسردگی و اضطراب شدید شدم ولی خودم خبر نداشتم، به اجبار میرفتم خونه مادرم و انقد حرف از مردم بی انصاف شنیدم که حد نداره. متاسفانه بچم هم مضطرب و خیلی شیطون بود و هست و من و سال خونه مادرم خیلی میرفتم ولی همه کارها و مسئولیت هاش پای خودم بود. ولی سه سال واقعا تنها بزرگ کردم. اما من خیلی عذاب وجدان دارم بخاطر پسرم خیلی... خیلی کم گذاشتم براش بخصوص از سن یک تا سه سالگیش که میرفتم خونه مادرم و نمیتونستم غذاهای درست و حسابی بدم بهش. الانم تحت نظر پزشک هستم و خوابم زیاده. خلاصه من برای بچم کم گذاشتم متاسفانه و همیشه عذاب وجدان دارم ولی از اینکه شماها برای بچه هاتون مادری کردید و تونستید وجدانتون رو آروم کنید واقعا جای افتخار داره چون مادری کردن واقعا کار سختیه

منم همین نظر رو دارم از ۱۶سالگی مادرشدم ۱۸سالگی بچه دومم رو به دنیا آوردم اونم شیر به شیر خیلی سخت بود دست تنها
نه خریدی باشگاهی تفریحی...هیچیییی
نه مادرشوهر کمکم بود نه مادرم همسرمم شبکار بود روزا خاب بود
نگم برات خواهر با بدبختی این دوران و تموم کردم خداروهزار بارشکر ک به خیر و سلامتی گذشت و بچه هام سالمن

من به خودم افتخار میکنم، از اول مادرم شاغل بود خودم کارای بچمو کردم به بهترین نحو بزرگش کردم، هر تایمی هر چی باید بهش آموزش دادم الانم از تربیتش تا اینجاش صد در صد راضیم ، هم مودبه هم بچگی میکنه، زبان و موسیقی و شنا میره و مهد شاید همه فکر کنن خسته میشه ولی انقدر جاهای خوب براش پیدا کردم با ذوق میره و کلی کیف میکنه ، هم یاد میگیره هم بازی ، کارای خونم و حتی کارای آنلاین مغازمم انجام دادم ، در کل از خودم راضیم

دقیقاااا...خدا بهمون قوت بده عزیزم ،منم ی پسر عمو دارم زنش دوسال از من کوچیکتره ولی هیکلی چاق و بلند تر از من ، بعد وقتی بچه اولش دنیا اومد از همون اول پیش زن عموم گذاشت خودش خونش ۳ساعت فاصلس بعد دیگ هرجا میرفت میزاشت پیش زن عموم حتی میومد خونه باباش باز میزاشت پیش زن عموم 🤦‍♀️ بعد باز باردار شد شید ب شیر بخدا همون روز زایمان پسرشو گذاشت پیش مادرش تا دوسالگیش پیش مادرش بزرگ شده اصلا بچه هاش درکی از مادرشون ندارن نمیدونن مادر چیه برا خودش خوش گذرانی این ور اون ور بیخیالللل بچه چون هرکدومشون مادرش و زن عموم نگهداری میکنن این انگار نه انگار مادره بعد جالبم اینجاست میشینه پیشش چ س ناله ک خسته شدم کاش بچه نمیوردم😐خب تو فقط ۹ماه بارداری اذیت شدی و وقت زایمان😐😐🤦‍♀️
بعد من بخدا دوتا بچه شیر ب شیر ۲۱ سالگی دوتا داشتم بدون هیچچچچ کمکی نه مادرم میومد نه شرایطش داشت نه مادرشوهری هیچچچ کس بخدا ک شوهرمم یبار تو عمرش بچه نگه نداشته برم تا سرویس چ برسه بگیره استراحت کنم خیلی اذیت شدم خیلییییی و فقط سلامتی بچه هام میخام و صبر و قوت زیاد چون مغزم دیگ نمیکشه بخدا افسرده شدم

من به خودم افتخار میکنم چون خدا یه توانی به من داده که بتونم از پسر خیلی خیلی شیطونم مراقبت کنم اونم به تنهایی

ناگفته نماند پسر من بسیاااار شیطونه بسیار کنجکاو

سوال های مرتبط

مامان حسین وتودلی مامان حسین وتودلی هفته نوزدهم بارداری
سلام خسته نباشید
ببخشید یه سوال داشتم هرکس می‌دونه کمکم کنه فکرم خیلی درگیر
من پسرم پنج سال و چهار ماهشه وقتی تو باردار بودم پسرمو عدد Nt
کمی بیشتر بود فرستادن منو آزمایش خون که گفتن احتمالش یک در هزار و میتونی بچه رو نگه داری و هیچ آزمایش دیگه ای هم منو نفرستادن الان پسرم پنج سالشه فرم چشماش کمی با من و پدرش فرق می‌کنه چشمای من و همسرم درشت پسرم خیلی چشم های ریزی داره اما از بچگی حرکتی رو دیر انجام نداد همه خوب بودن مثلاً به موقع نشست چهار دست و پا راه رفتن دندان در آورد غذا خوردن شیر خوردن از شیر و از جیش گرفتن همه خوب بود اما الان که قبل از پیش دبستانیش هست من خیلی نگرانشم مثال اعداد رو زیاد بلد نیست فقط تا سه دقیق می‌دونه بقیه رو هی یادش می‌ره یا اصلا کلمات رو بلد نیست میشه بگید بچه پنج ساله که کارهایی از نظر هوش باید انجام بده من شب و روزم شده گریه خیلی سخته که اطرافیانت است همه مدت فکر کن بچت سالم بوده و یهو بخام بگم پسر من سندرم دان داره اصلا نمیتونم چون دکتر احتمال داده بود این فکر ها میاد تو سرم یا چون بچه حالت چشماش با من و پدرش فرق می‌کنه لطفاً راهنماییم کنید 🙏😭🥲
مامان امیر علی مامان امیر علی ۵ سالگی
سلام خوبین
لطفا خواهش میکنم هر کس پیام من رو میبینه جواب بده
من ۲۲ سالمه سه تا بچه دارم بچه هام ۵ و ۲سال و ۶ ماه و بچه کوچیکم ۹ ماهشه
یعنی ۹ ماهه زایمان کردم همیشه افسردگی رو حس میگردم ولی الان خیلی خیلی شدید شده یعنی روی تمام زندگیم اثر گذاشته رفت و آمد دیگه با کسی نمیکنم بچه هامو جایی نمیرم فقط از خونه خودم میرم خونه پدرم که اگر اهر روز نرم اونجا تو خونه دق میکنم اصلا خونه خودمون دوست ندارم اگر تنها باشم خونه با بچه ها دق میکنم دائما استرس و دلشوره خیلی خیلی زیاد دارم روی مریضی بچه ها خیلی حساس شدم و میترسم و خودمو اینطوری قانع میکنم که پیش کسی نرم و کسی پیش من نیاد حتی بچه هامو پارک نمیبرم که یه وقت مریض نشن آخه من داخل زندگی خیلی تنهام یه شوهر دارم که اصلا بهم اهمیت نمیده و کمکم نمیکنه اصلا و مدام بهم دروغ میگه در کل کلا درحال استرس و دلشوره و نگرانی ام همش احساس میکنم می‌خواد یه اتفاق میفته نمی‌دونم چیکار کنم واقعا دیگه زندگی کردن برام سخت شده دلم حتی مرگ می‌خواد تا ذهنم خاموش بشه و به آرامش برسم مدام بچه هامو داخل خواب و بیداری چک میکنم که یه وقت زبونم لال تب نداشته باشن یعنی به معنی واقعی مغزم به مشکل خورده نمی‌دونم چیکار کنم کمکم کنید لطفااااااااااا