۱۷ پاسخ

دو هفته قبل عروسی میخواستیم بریم خونه برادر شوهرم ک حرف عروسیو بزنیم شوهرم گیر داده بود ک عروسی کردیم باید سریع بچه دار بشیم هرچی باهاش حرف میزدم راضی نمیشد اشگامو در اورد خونه برادر شوهرم ب همه گفتم سریع از من بچه میخواد کلی حرف بارش کردن جاریم فکر میکرد نکنه حامله ام گذشتو ما عروسی کردیم بعد خودش میگفتم غلط کردم فعلا اصلا نمیخوایم تا دو سه سال دیگه ولی ۶ ماه از عروسیم گذشت ک باردار شدم و الان هم کنارم خوابیده عشق مامان

دوسال پیش که دانشجوی کرمانشاه بودم بهمن ماه ناخواسته باردار شده بودم ولی نمی‌دونستم اسفند که برگشتم خونه همش با همسرم دعوا میکردم کل یه ماه دعوا شد بعد فروردین فهمیدم باردارم ، ولی وقتی برگشتم کرمانشاه هیچ علائمی نداشتم دو سه بار رفتم سونو و فهمیدم تو شش هفته قلبش از کار افتاده در حالی که خودم ۹ هفته بودم برگشتم یه هفته خونه و خودش سقط شد اونم با چه دردی
از مهرش که دیگه باید میرفتم مدرسه قصد داشتیم باردار شم ولی میخواستم اول به دندونام برسم بعد که دکتر یه ماهو نیم معطل کرد با هر روز و اجباری بود آذر ماه رو اقدام کردم که بچه تابستون به دنیا بیاد ولی خب ماه اول نشد
از طرفی هم وقتی فهمیدم دختر داییم بارداره خیلی ناراحت شدم البته برا خودما چون من زودتر قصدشو داشتم ولی وقتی ماه اول نشد دیگه گفتم هر چه بادا باد من اقدام میکنم هر موقع گرفت گرفت
ماه بعد که سینه هام درد گرفت فهمیدم باردارم
خیلی تلاش کردم بچم جوری به دنیا بیاد که من به جای ۹ ماه 12ماه مرخصی داشته باشم و خدا خواس آیهان جونم یک‌مهر دنیا اومد❤️

ما شوهرم از اولش میخواست ولی خوب وقتی پریودم دیر شد میترسید تا یه سال و شیش ماه از عروسیمون گذشت دیگه تلاش های شوهرم بیشتر شد 😂ولی من دلم نبود آخه تنبلی تخمدان هم داشتم و قرص می‌خوردم که پارسال دی ماه قرصم تموم شد و دیگه نگرفتم گفتم سریع تو یه ماه نمیگیره ک
و ۱۴بهمن رفتم سونو برای تنبلی تخمدانم همه چی اوکی بود و بچه ای در کار نبود 😂اینم بگم سالگرد عقدمون ۶بهمن که جشن دوتایی گرفتیم 😅من بیخیال پریودی شدم موعدم ۲۶ماه بود تا ۹اسفند بعد رفتم چکاب کلی و گفتم تست بارداری هم بگیرن جوابش۱۹اسفند آماده میشد این وسط هی به شوهرم میگفتم بیبی چک بگیر نمی‌گرفت به زور سه تا گرفت. دوتا زدم تو دوروز منفی بود و شوهرم عصبانیییی منم زورم اومد یکیشو بعد دوروز زدم هاله داشت بعد پررنگ شد داشتم غش میکردم فقط به دوست صمیمیم گفتم از حرص به شوهرم نگفتم
خلاصه شوهر پرت من دوروز دیرتر رفت جواب آزمایشو گرفت عین خیالش نبود گرفت آورد خونه من دیدم مثبته باز هیچی نگفتم گفتم ببریم دکتر نشون بدیم خلاصه داخل حیاط بیمارستان شوهرم قهقه میزد و می‌خندید خوشحال بود من گریه میکردم از استرس و ترس و هیجان

ما از شب عروسی اقدام داشتیم ولی حامله نشدم تا سه سال یعنی این قدر سخت بود برام هر ماه چشم انتظار تا این که یک ماه بیخیال گرفتم خودمو و دارو برای بارداری می‌خوردیم هم من هم شوهرم بعد سه ماهش حامله شدم ولی بعد دو هفته بچه سقط شد و باز اقدام کردم ماه بعدش در کمال ناباوری حامله شدم و از ترس این که باز شاید حامله نشم وقتی بچم دنیا اومد شیرخشک می‌خورد شوهرم جلوگیری نکرد و بچه دو ماهه بود که فهمیدم باردارم ولی الان هر دو عشق دلم کنارمن🥰🥰

من ۴سال از ازدواجمون‌گذشته بود و با دوستم‌حرف میزدم که گف من دوبار باردار شدم بچه نمیخواستم سقط کردم🥲😣که یهو من‌گفتم‌خوش بحالت‌من انگار نازام‌چون باردار نمیشم
البته ناگفته نماند‌خودمون دودل بودیم ‌نمیخواستیم براهمین جلوگیری طبیعی داشتیم
بعد به همسرم‌گفتم که انگار ما نازا هستیم قضیه اینه🤣😆
بعد یه هفته در اولین رابطه همسر جان گفتن خب اگه نازا هستیم دیگه جلوگیری چرا
هیچی دیگه😂😂😂
روز بعد موعدم بیبی چک زدم مثبت بود اصلا باور نمیکردیم و تو‌شوک‌بودیم
خداروشکر که پسرم بدنیا اومد

من زیاد تمایلی به بچه دار شدن نداشتم ولی همسرم خیلی دوست داشت زود بچه دار شیم. یسالو دوماه از ازدواجمون گذشته بود که تصمیم گرفتیم توی اذرماه اقدام کنیم تا اگه حامله شدم بچه مون تو تابستون بدنیا بیاد و مرخصی زایمانم کامل باشه😂خلاصه اقدام کردیم و پریودم عقب افتاد 50 روز بود پریود نشده بودم. بیبی چک زدم منفی بود. بعد چند روز باز زدم منفی بود. دیگه رفتم دکتر ازم پاپ اسمیر گرفت و یه ازمایش بتا نوشت.پاپ اسمیر باعث لکه بینیم شد. روز بعد که جوابمو گرفتم دیدم حامله م. 4هفته و 4 روز بودم.همون روز رفتم سونو😂میترسیدم پاپ اسمیر باعث اسیب شده باشه.
خلاصه با وجود اینکه بارداری و زایمان بدی داشتم ولی یه گل پسر شیرین خوشگل دارم که عاشقشم🥰

نزدیکای سه ماه از عقدم می‌گذشت هنوز نامزد بودیم موقع خواب احساس کردم خیلی از پریود قبلیم گذشته گفتم بذار حساب کنم ببینم انگار امروز وقتمه یهو پریود نشم
حساب کردم دیدم یاااا موسی بن جعفرررر ده روز گذشته خبری از پریودی نیست
فردا شبش خونه عمم دعوت بودیم بدون تینکه به کسی بگم رفتم بیبی چک خریدم از مهمونی برگشتیم تو دستشویی مادرشوهرم اینا بیبی چکو زدم گذشتنم رو روشویی تا منتظر بمونم خم شدم لیوانو بیچندازم سطل زباله برگشتم یهو دیدم دوتا خط پرررر رنگ افتاده 🤧 قلبم داشت تو دهنم میزد مونده بودم چیکار کنم چجوری بگم
تو همون حالت گفتم اخه دورت بگردم الان وقت اومدن بود؟
اومدم میخواستم به شوهرم نگم ولی شب موقع خواب دلم طاقت نیاورد داشتیم میخوابیدیم گفتم یه لحظه میای بالکن؟ اومد بیبی چکو نشونش دادم نفهمید چیه
گفت خب؟ گفتم حامله ام اول یه دور پرید بالا از خوشحالی بعد پنچر شد چون یادش اومد هنوز عروسی نکردیم🤣

ما سال ۱۴۰۱ ازدواج کردیم و از مهر ماه قبل قصد بچه دار شدن داشتیم یعنی من ، شوهرم نه😂😑 میگفت زوده ولی من خیلی دوست داشتم بچه دار بشم هر ماه چشم انتظار بودم🥲 هی چه روزایی بود یادش بخیر ، خلاصه میگم ماه دی شد و من ۴ روز پریودیم عقب افتاد و خوشحال که باردار شدم اما صبحش که میخواستم تست بزنم پریود شدم و حالم بد شد همونجا به شوهرم گفتم بریم بیمارستان حالم خوب نیس همین که تو ماشین نشستم گلاب به روتون بالا میاوردم و دل درد خیلی وحشتناکی داشتم از درون بدنم میلرزید قشنگ حس میکردم رحم و شکمم کلیه هام مرگ رو جلوی چشمام دیدم دست پرستارو گرفتم گفتم نجاتم بده🥲🥲🥲🥲🥲💔💔💔
خب خوب شدم اومدم خونه و رسید به ماه بهمن از سرکار برگشتم ۴ ، ۵ روز مونده بود به موعد پریودیم اون ماه خیلی هم رابطه نداشتیم کلا یه بار بود اون تستی که از ماه قبل بود رو گفتم برم بزنم و بله مثبت شد و باردار بودم🥺🥺😍
خیلی حس خوبی بود باورم نمیشد اینقدر خوشحال شدم و گریه کردم 🥹🥰😂
سریع عکس تست رو فرستادم به مامانم و شبش هم به شوهرم گفتم و اونم خیلی خوشحال شد
فرداش ۲۲ بهمن بود و من رفتم آزمایشگاه و اونم مثبت بود 💖😅
خدایا شکرت که بهم یه فرشته ناز و خوشگل دادی🧚‍♀️✨️🍓

صبر کنید نیم ساعت دیگه بیام 😂

ما دقیقا سال پیش این ماه اقدام کردیم من زیاد راضی نبودم بچه نمیخواستم یک سال و نیم بود عروسی کرده بودیم میگفتم زوده ولی شوهرم مشتاق بود دیگه اینقدر گفت گفتم باشه رفتم دکتر گفت عفونت داری ولی با قرص اوکی میشه خوب شد وقتی اقدام کردیم من بی خیال بود چون از هرکی پرسیدن گفتن چندماه طول کشیده که باردار شدن منم گفتم کی با اولین اقدام باردار میشه
خلاصه قشنگ یادمه ۳روز از موندم گذشته بود پادرد و سینه درد شدیدی داشتم دقیقا عینه علائم قبل از پریودیم رفته بودیم خونه مادر شوهرم اینا اون هی میگفت این حامله اس میگفتم نه نیستم آخر یه بی بی چک گرفتم دیدیم بعله حاملم
راستش نه خوشحال بود نا ناراحت استرس و اضطراب شدیدی گرفتم که بی اشتها شدم بعدش باور نداشتم حاملم تا رفتم برای سونو قلب تازه باورم شد😁😁😁😍
الان نخودم ۳ماهش شد🥰

من ۴ سال از عروسیمون میگذره ۲ سال جلوگیری میکردم،۱ سال اقدام معمپلی و ا سال با دارو و درمان تا بالاخره شددد
اصلا اون ماه انگار ب دلم افتاده بود،ب خاطر داروهایی میخوردم دقیق سر ی تایم پریود میشدم
اوه ماه روز موعدم صبح زود ک پا شدم با خودم بی بی چک بردم دستشویی ب جای نوار بهداشتی و درجا مثبت شد😍
همون روزم آزمایش دادم و روز بعد رفتم دکتر
چون سیکلم ۲۸ روزه بود هنوز ۳۰ روز نشده بود دکتر و مامای تو مطبش پشماشون ریخته بود ،ماما انقد ب من خندید🤣گفت میزاشتی حداقل ۳۰ روز بشه
دکتر تا لحظه ای ک میخواستم برم ده بار بهم گفت سنو تشکیل قبل کمتر از ۸ هفته نریا گفتم چششششم

خب من خیلیی بچه بودم.مادرم نداشتم و جلوگیری اینا رو بهم توضیح بده هبچی نمیدونستم ازینکه چطور جلوگیری کنم
همش ۱۳سالم بود شوهرم دادن نامادریمم هیچی یادم نداد 💔فقط بلدبود سنگ بندازه جلو پام😭هیچی دیگه یکسال عقدبودیم بعد عروسی کردیم
۳ ماه از عروسیشون گذشته بود ک حالم بد بود بالا میاوردم بیحال بودم.دخترعموم گفت بیبی چک بزنم زدم مثبت شد بعد رفتم ازمایش دادم اونم مثبت شد🙃۳ ماه عروسی کرده بودیم و من ۹ هفته باردار بودم.وقتی رفتم پیش ماما و اون ازم تاریخ اخرین پریودم رو خاست من هیچی نمیدونستم. خیلی اذیت شدم خیلیی خیلی زیاد.تو دوران بارداری ک کسی نبود کمک حالم باشه.موقع زایمانمم مردم و رنده شدم.پرستارا میخاستن بخورنم میگفتن چرا آزمایش اینات تکمیل نیس گو.ه خردی بچه اوردی وقتی هیچی حالیت نیس و الان ما از کجابدونیم چند وقتته و خلاصه ک سرتو دردنیارم خیلی عذاب کشیدم سر دختر بزرگم..ب شوهرم میگم چرا تو هیچی یادم ندادی تو نگفتی ک جلوگیری کنم.میگه اصلا حواسم نبود.فقط خوشحال بودم ک عروسی کردیم وپیشمی و ب هیچ وجه یادم نبود ک باید جلوگیری کنیم

ما 95 ازدواج کردیم و تو فکر بچه نبودیم.
سال 1400 تو سفر بودم که حالم بد شد، بی بی چک زدم و مثبت شد و سریع برگشتیم خونه. یک هفته بعد سقط شد و چه عذابی کشیدم سر اینکه بتا پایین نمیومد، یکی میگفت خارج رحمی بوده باید بری عمل کنی، یکی میگفت دوباره حامله شدی و سقط شده که بتا هنوز بالاست و...
خلااااصه من دیگه با عذاب هایی که کشیدم ترسیدم دوباره بچه دار شم تا اینکه شد 1403 و دیگه ترس رو گذاشتم کنار رفتم دکتر و گفت آندومتریوز داری و سخت حامله میشی، تا 6 ماه اقدام کن نشد بیا آی وی اف.
6 ماه اقدام کردم و نشد، گفتم یک ماه به خودم فرصت میدم و قرص میخورم. اوابوست خریدم و خوردم و همون ماه حامله شدم و نتیجه ش الان کنارم خوابه 😁❤

من بعد عروسی میخواستم باردارشم زود ماه اول نشد ماه دومم حس کردم باردارم چون درد پریودی داشتم ولی ۱۰ روز اینا مونده بود پریدشم ۵ روز مونده بود به موعدم بیبی چک زدم مثبت بود زود زنگ زدم به مامانم که ببینه مثبته این عکس را فرستادم اونم گف نمیدونم شوهرمم حموم بود میخواستیم بریم بیرون بعد که از حموم اومد بیرون گفتم میخوام به چیزی بگم بهت گف چی گفتم خودت حدس بزن گف بارداری گفتم آره خوشحال شدیم الانم عشق دلم رو پاهام خوابیده🥹

دوسال بعد عروسیمون باردار شدم اونم ناخواسته همش میگفتم زوده نمیخام ولی الان دخترم بدنیا اومده جون منه

ما اولی که بعد ازدواج میخاستیم بدون جلوگیری ماه سوم حامله شدم شدم دیگه قصد بچه دار شدن نداشتم دخترم 5سالش ونیمش شده بود که از پریودم گذشت تست زدم دوتا خط افتاد سوپرایز شدم الانم پسرم سه ماهشه 🙌😍😂

ما ماه عسل بودیم و اولین بار رابطمون اونجا بود اونجا با هم به این نتیجه رسیدیم که دوست داریم زود بچه دار بشیم منم دقیقا چند روز قبل ماه عسل پاک شده بودم
دیگه وقتی 8 روز از موعدم گذشته بود بیبی چک زدم منفی بود باز نشدم تا 32 روز بعد که دوباره زدم و این بار مثبت شد
خیلی خوشحال شدیم چون دقیقا روز مادر هم فهمیدیم ولی خوشحالیمون زیاد دووم نیاورد و 2 هفته بعد تو 6 هفته خود به خود سقط شد بعد سقط خونریزیم کلا تا 4 روز بود بعد قطع شد بعد دیگه با اصرار من دقیقا همون ماه دوباره رفتیم تو اقدام
بهش میگفتم راضی نیستم بریزی بیرون🤣
دیگه همون ماه هنوز یه هفته به موعدم مونده بود به مامانم گفتم حس میکنم باردارم مامانم برام 5 تا بیبی چک خرید یکی زدم یه هاله خیییلی کمی داشتم در حدی که به هر کی نشون دادم گفت منفیه دو روز بعد در حالی که سحر بود و با مادر شوهرم اینا رفته بودیم قم تو دیدیم هاله واضح تر شد خیلی خوشحال شدم
بیبی چکه مدام تو جیبم بود همش نگاه میکردم و باورم نمیشد دیگه همون روز برگشتیم و آزمایش دادیم 53 بود
الان هم که گل پسرم رو دارم

سوال های مرتبط

مامان حنا 🌿💚 مامان حنا 🌿💚 ۹ ماهگی