۱۲ پاسخ

من دقیقا همین جوری بودم میگفتم پس اون‌حس مادری که میگنو‌چرا من ندارم نسبت به بچم

من توی ریکاوری میراث اوردن پیشم ی نگاه کوتاه کردمش زود بردنش اون ور
گریه میکرد همش جیغ داد میکردم بچم داره گریه میکنه بیارینش😂بعدش بخاطر درد گریه کردم میگفتم پمپ دردمو وصل کنید
رفتم بخش بچمو خونوادم قشنگ اوردنش نشونم دادن بلند بلند گریه میکردم پسرم مامانی با لرزش زیادددد
شوهرم به گریه افتاده بود بعدا میگفت باورم نمیشه اون واکنشی داشتی😅

همه همینطورن اینا ک گریه میکنن اکثرا یا از ضعفشونه یا به زوره ک تو فیلم زایمانشون لحظه احساسی‌داشته باشن😂
ولی خب من خودم به شخصه گریه کردم به خاطر اینکه حس کردم خدا رو شکر بارم رو بسلامت به مقصد رسوندم وگرنه تا یک ساعت‌هیییییچ‌حسی نداشتم و تو ریکاوری بودم و فلان بعد ک رفتم بخش بچه رو اوردن ک جون نداشتم نگاهش کنم اصلا من خوابیده بودم اونم خوابیده بود تخت کنارم بعد ک کم کم به خودم اومدم سرررررریع مذاشت دو روز بگذره افسردگی بعد زایمان اومد سراغم و به شکل عذاب وجدان ک این بچه رو چرا بدنیا اوردم من مادری بلد نیستم اذیتش میکنم از پسش برنمیام مدااااااام گریه مبکردم
به محض اینکه گریه میکرد زارررر میزدم ک من یه کاری کردم لابد وگرنه چرا باید گریه کنه بچم
خیلی عذاب وجدان شدیدی گرفته بودم تا ۵ روز اینطور بودم بعد کم کم مدلم عوض شد از مسیولیت پذیری ترسیدم و ….

منم باورم نمیشد از همون ثانیه اول عاااشقش شدم❤

منم همینجوری بودم انقد ک اذیت شدم تا زایمان کنم کلا گیج و منگ بودم

من که هم درد طبیعی رو‌کشیدم اخرش سزارین ،انگار اصلا تو این دنیا نبودم فقط یه لحظه صدای گریه بچه شنیدم با یا ابوالفضل گفتن ماما

منم تو شوک بودم اصن حتی به ماما هم میگفتم باورم نمیشه.. مثه اون مرده تو فیلم یوزارسیف ک میگفت این حقیقت نداره 😂😂
خلاصه بعد از یکی دوساعت ک دیگه با بچم تنها بودم و داشتم نگاش میکردم دیگه بغضم شکست.. هم بخاطر دردی بود ک کشیده بودم هم انگار ک چندین سال من اینو دیده بودم و بعد مدتها دلتنگی بش رسیده بودم..

من که هم تعجب کرده بودم و هم این که
چند بار گفتم این بچه منه!!
یعنی مال خودمه😐😂
الان که یادم میاد از خجالت اب میشم 😂🫠

منم بخاطر تاثیر مواد بی حسی و ضعف بعد از زایمان ، چند روز اول حس میکردم توی خوابم و همه اینا الکیه😅🥲

من کل پروسه زایمان رو در حال گریه بودم دکتر سگ هی می‌کوبید ب شکمم ک چرا داری گریه میکنی هق هق نکن شکمم نمیتونم بدوزم یعد نیم ساعت صدای گریه بچه شنیدن و حلاک شدنم ک بیارید ببینمش آورد صورتشو چسبوند بهم اون ورنیکس پوستش رف تو دهنم آنقدر بد کوبید صورتشو تو صورتم چندشم شد دیگ خاطره خوبی ندازم از زایمانم کلا دکترا سگ بودن ولی خداروشکر درد نداشتم زیاد خوب گذشت کردم

منم همین بودم
همش گریه میکردم و دلم میخواست برگردم به بارداری
اصلا تو شک بودم

مم هنوز ک هنوزه باوذم نمیشه اون بچه منه😂

سوال های مرتبط