۱۷ پاسخ

برای همه هست مدل ها فرق می‌کنه ولی باید قوی باشی
نگران هیچی نباش پول میاد نترس
ماهم همین هستیم من توی بارداریم واقعا خیلی زندگیم بالاو پایین شد ترکیدم ولی فقط به امید اینکه بچه ام رو بغل کنم ادامه دادم
بلند شو خونه تکونی بکن
ماهم دست تنهایی داریم کارمون رو انجام میدیم
برای زایمان کم کم حاضر شو ساکش رو ببین مطالعه کن بعد از زایمان باید چیکار کنی اول و آخرش خودتی عزیزم هیچ کسی تره خورد نمیکنه
از این وضع بیا بیرون چون با زایمان کردن بدتر میشی از زندگی می‌افتی بلند شو

عزیزم همش ۴ هفته دیگه مونده میگذره باور کن همینجور که تا اینجاش گذشته سخته اما بالاخره تموم میشه.
باور کن منم سرکلاژیم و چون خونه خودم پله داشت اومدم خونه بابام اینا منی که هر روز بیرون و مهمونی وگردش بودم الان همش توی یه اتاقم و واقعا داره بهم سخت میگذره روزایی اول که همش به گریه میگذشت دلم حتی واسه خونمم تنگه اما چه کنم کاری هم مگه از دستم برمیاد؟مجبورم تحمل کنم و فقط به سلامتی عزیزتوی دلم فک میکنم
اگر استراحتی نیستی با همسرت برو بیرون از کسی توقع نکن تا راحت تر بشه واست شده تا سر خیابون برو یه چبزی بخر یه خوراکی درست کن
طولانی نوشتم ببخشید چون واقعا خودم درکت میکنم و حال روحی خیلی خوبی ندارم

.پاشو خونه تکونی کم کم شروع کن ساک جمع کن ...از هیچ کسم انتظار نداشته باش ....من خانواد خودم و شوهرم نزدیکم هستن ولی همش کارام خودمو و شوهرم میکنیم ک بعدا منتی سرمون نباشه ....تازه من دوساعت میتونم برم خونه مامانم ....هرجایی ک باشم هیجا مثل خونم نمیشه خانواده شوهرم ک یه قول شما یه بشقاب غذا برام ندادن اما بلدن زنگ بزنن فوضولی کنن که منم خیلی رک بهشون گفتم بعضی مسائل بهتون ربط نداره ...

والا همونو بگو عین خیالشونم نیست فقط میخوان بچه به دنیا بیاد دکتری رو شروع کنن واه واهههههههه میزنم لهشون میکنم
کل حاملگی به زوووووور به ادم زنگ میزنن خجالتم نمیکشن
خونه تکونی چیه خواهر مگه حال داریم خونه تکونی کنیم من که موندم یه طرف هیچ کاریم نمیتونم بکنم الان یک هفتس بسیار شدیدم سرما خوردم هیچ خواهر شوهرم جاریم زنگ نزدن حالمو بپرسن بی ادبا کلا تو حاملگی ادم بیشتر میشناسه ادمای دوروبرشو

بزار دکتری کنن
بزار هر چی دلشون میخواد بگن
اگه با جوابشونو دادن راحتی جوابشونو بده
اگه راحت نیستی فقط بگذر به این فکر کن هر کسی یه عقیده‌ای داره هر کسی یه نظری داره
هر کی چیزیو میگه که خودش بهش باور داره هرچقد بهش هر چی بگی بازم حرف خودشو میزنه

به امید خدا همه چی خوب میشه
منم از همشون دورم
تا هشت ماهگی انقدر دلتنگی کشیدم انقدر همه چی برام تیره و تار بود
شروع هشت ماهگی تا الان به خودم فشار دادم بلند شدم
تا اونموقع همش استراحت، همش خواب، همش کسلی..
به خودم زور دادم بلند شدم کم کم آروم آروم به کارام رسیدم کارامو با امیدواری انجام میدادم نه اینکه نق بزنم بگم اینهمه کارو خودم باید انجام بدم هیچکس نیس کمکم کنه و فلان
الان واقعا این بچه برام هیجان و ذوق آورده
حین تمیز کاری همش با ذوق بهش فکر میکنم
برا دلتنگیمم میگم همینکه بچم بدنیا بیاد کلی وقت میگذرونیم باهم
همینکه صداش بپیچه تو خونم برام کافیه
میگم دیگه انقد مشغول بچمون میشیم که یادمون میره اصن دور و ورمون ادم بودن یا نبودن
بیخیال شو و لذت ببر🩷💙

عزیزم
خیلیا شرایطشون مثل شماست من که همسرم رفت سفر بعدش سرکلاژ شدم خونه بابام پیش خواهرم موندم مامان هم ندارم که راهنمایی چیزی کنه تازه من بعد ۱۸ سال باردار شدم خواهرم هم که تجربه ای نداره بعد دو ماه و نیم همسرم از سفر اومده دو روری هست اومده و همه اش درگیره نمیرسه درست بخوابه شبا که خوابم نمیبره تازه تو خواب میبینمش چون دوهفته بعد باز میخواد بره سفر خودش تو فشار گذاشته بخاطر بچه خونمون رو زودتر درست کنه البته مادر شوهرم دوبار خونه بابام دیدنم اومده نمیتونم توقعی ازش کنم چون یه پسر جون از دست داده و کلا روحیه نداره تازه با بارداری من یکم بهتر شده پدر شوهرم هم همینجور تماس می‌گرفت کاری داری چیزی لازم داری بگو من هیچی هم نمیگفتم خودش یکم خرید تا جایی که از من شناخت داشت انجام می‌داد میا ورد خونه بابام

نمیدونم کی صبح میشه کی شب
انقدرم تحرکم زیاده
دختره کلاس اولی دارم

منم شرایطم عین خودته عزیزم. خونوادم دورن. خونواده شوهرم نزدیکن ولی نهایت ماهی یه بار میان یکی دو ساعت میشینن سر میزنن بهم میرن. صبح تا عصر ک همسرم بیاد تنهام دیگه دارم از شدت افسردگی داغون میشم🥲🥲🥲

منم مثل شمام با این تفاوت که دو هفته شوهرم هست دو هفته نیست تو اون دورانی که نیست یه لیست مینویسم از خونه تکونی هی لیست رو کوچیکتر میکنم که بتونم انجام بدم بین کارهام مجبورم همه‌ش استراحت کنم
اون روز اشکم در اومد از اینکه دستم به کابینت بالا نمی‌رسید نشستم گریه کردم اما باز بلند شدم کارامو کردم
هی سعی میکنم آهنگ بزارم جلوی آینه می‌شینم الکی با صورتم و موهام ور میرم اینا حتی موقت حالمو بهتر می کنه و روزمو میگذرونه

منم دقیقا همین شرایطو دارم از تنهایی مردم حتی دوستای صمیمی هم یک زنگ یا پیام ندادن دگ انتظاری ازمردم ندارم موقه بدنیا اومدن بچه هم هیچکدومشونو راه نمیدم

فقط خدارو شکر کن استراحت مطلق نیستی من از هفته ۱۶ سرکلاژم و استراحتم رو تختم روزا هم نمیگذرن هممون ی جوی داغونیم

ببین همه دکترن پس از الان اماده باش.‌.
گریه نکن قران باز کن برا خودت و نی نی بذار اروم شین...
راجع مادرشوهر هم همشون همینن

باز تومادرت هست من همونم ندارم همش تنها شوهرم صبح میره شب میاد نهایت یه مهمونی برم خونواده شوهر بیخود دوماهه خبرشونوندارم منم افسرده تنها بی کس غصه پول بچه هزارچی خداکن زودتر بگذره...

میدونم چی میگی. ولی تمام تلاشت رو بکن از بقیه انتظاری نداشته باشی و حتی فکرشم نکنی. ذهنت رو خراب میکنه، الان فقط به فکر نی نی باش که قراره یه مامان با فکر سالم براش باشی تا زندگی کلی بهش خوش بگذره

هییی منی که نایی برای ادامه دادن ندارم
هر روز که بیدار میشم یه درد جدید .... انگار روزها کِش میاد نمیگذرن خصوصا شب ها حالم بدتره همش خودمو با دخترای فامیل مقایسه می کنم که اونا اصلا بارداریشون اینجوری نبود من چرا اینجوری ام

باز خداروشکر تا به الان به سلامت گذشته هر چند خودم خیلی‌ از لحاظ جسمی اذیت شدم

عزیزم میدونم خیلی سخته
منم همیجور بودم افسردگی گرفته بودم
اصلا دلم نمبخواس کسی و ببینم
ولی میگذره نگران نباش
پاشو خونه تکونی و شروع کن ک بعد زابمان ب هیچ کاری نمیرسی و دردات بیشتر از الان هس
از کسی هم انتظار نداشته باش من همش ب خودم میگم هرکی درگیر زندگی خودشه

سوال های مرتبط