ادامه ۵...
یادمه تا صبح سه تا آمپول فشار زدن و هزار بار معاینه کردن اما هیچ پیشرفتی در کار نبود رحم من هنوز کامل بسته بود
هفت صبح که شد من موندم و دسته دسته دانشجو های پرستاری و مامایی و پزشکی که میومدن بالا سرم سوال تکراری میپرسیدن و با استاداشون حرف میزدن و منی گه از استرس و درد هیچ جونی نداشتم
و تمام این مدت کلا دستگاه آن اس تی ب من وصل بود و ضربان قلب بچه تا ۱۹۰ میرفت ولی این آشغالا منو سزارین نمیکردن و میگفتن ما باید تمام تلاشمون کنیم تا تو طبیعی بیاری و فلان دوز دارو مصرف کنی و شروع کردن علاوه بر سرم و آمپول شیاف هم گذاشتن حال منو بچه ب شدت خراب بود یادمه پرستاران و دکترای اونجا که همه اینترن هم بودن با وحشت نگاه ضربان قلب بچه میکردن ولی جرعت عمل کردن منو نداشتن و الکی بهونه میاوردن هرچی التماس میکردم بزارید برم تا خودمو برسونم شهر دیگه ای میگفتن ما برای تو دارو مصرف کردیم اجازه خروج نداری از بیمارستان حتی با رضایت خودت و فقط تنها کاری گه میکردن معاینه تحریکی بود و اکسیژن برام میزاشتن یادمه تو اون اتاق آبی تنها بودم و اتاق بغلی من یه خانمی بود که ۱۵ ساعت جیغ کشید تا زایمان کرد و بقیه افراد میومدن و اگر مشکلی داشتن درجا میبردن سزارین ولی بازم هیچ کس جرعت نکرد منو عمل کنه
تا اینکه روز سوم رسید از ساعت ۱۲ شب تا سه صبح دکتر بالا سر من بود و با وحشت خیلی بیشتری نگاه دستگاه و ضربان بچه می‌کرد فقط معاینه تحریکی می‌کرد خودشو هی تند تند سرم فشار و شیاف و همچنان بی فایده یادمه دیگه جون تو بدنم نبود و از نگرانی بچم و درد مثل یه مرده بودم حتی دیگه حرفم نمیزدم فقط نگاه ب دیوار میکردم

۴ پاسخ

واقعاکه این دکترا تو دوران بارداری هرچی روش بلدن به کار می‌برند که زایمان طبیعی سخت بشه بعد موقع زایمان آدمو جر میدن که طبیعی بیاری

بمیرم چ دردی کشیدی 🥺🥺

خدا لعنتشون کنه

خببب😭😭🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان آوان مامان آوان ۹ ماهگی
ادامه ۶..
اون روز من فقط بالا میاوردم تند تند بالاخره اجازه دادن مامانم بیاد پیشم و هی ما لباس عوض میکردیم بعد چند ساعت که دیگه من درحال مرگ بودم یه دکتر اینترن رسید و گفت فایده نداره من عملش میکنم آماده کنید برای سزارین و شروع کردن ب من فاکتور های خونی زدن یادمه از درد داشتم میمردم بخاطر آمپول فشار هایی که سه روز ب من زده بودن بعد از اینکه چندین دوز فاکتور هایی که من برای اونا هم یک هفته بدبختی کشیدم تا خریدمشون زدن منو آماده کردن سون گذاشتن که برام بعد اون همه دردی ک کشیده بودم داشتم هیچی نبود و بردنم سمت اتاق عمل
توی اتاق عمل بودم دکتر میخواست برام آمپول سری بزنه دیدم یهو مسئول اتاق عمل اومد داخل و گفت اجازه عمل ندارید فاکتور هارو طبق نامه پزشک خونش کم مصرف کردید باید ببرید دوباره فاکتور بزنید بعد بیارید و من اونجا دلم نیخواست تیغ جراحی رو خودم بیارم رو شکمم این بچه رو بیارم بیرون تا دوتامون راحت بشیم و منو از اتاق عمل بیرون آوردن اینبار نامه مشکل داشت و هرچی ب دکتر خون خودم و دکترای بیمارستان زنگ میزدن هیچ کدوم جواب نمیدادن و بعد اینکه جواب دادن هر کدوم یه دوز میگفتن یکی میگفت ۴۵۰۰ یکی میگفت ۳۰۰۰ تا و پرستاران همینجوری مونده بودن باید چکار کنن بالاخره همون سه هزار تارو بعد ۶ ساعت زدن و باز هم منو آماده کردن و بردن اتاق عمل
مامان قند و عسل 🍯🍫 مامان قند و عسل 🍯🍫 ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سه 🦜🪺🐦‍🔥
دیگه سریع بهم انژیوکت زدن لباس بهم دادن و خوابیدم سر تخت بهم ان اس تی وصل کردن و اومدن امپول فشار توی سرمم زدن
هر نیم ساعت هم میومدن معاینه میکردن با ناخن بلند و یکسری هاشون بدون ژل معاینه میکردن خدا ازشون نگذره مثلا دکتر شیفت میومد معاینه میکرد معاینه تحریکی هم میکرد که دردش وحشتناک بود بعد دستیارش معاینه میکرد و بعد یه دانشجو که با خودشون همراه بود معاینه میکرد خلاصه یک ساعت بعد امپول فشار درد هام شروع شد هر ۱۰ دقیقه یکبار ۲۰ تا ۳۰ ثانیه درد خفیف پریودی داشتم دیگه بعد از ظهر شده بود من روی تخت دراز کشیده بودم دیدم یهو صدای جیغ و داد بلند با گریه های شدید میاد یه خانواده بودن که خانمش کلی درد کشیده بود و آخر سر بچش توی لگن خفه شده بود ولی دکتر اصلا به سزارین رضایت نداده بود و اون خانم با کلی جیغ و گریه اومده بود زایشگاه و می‌گفت ازتون شکایت کردم شما بچه ی من رو کش.تید منم خیلی استرس گرفته بودم نکنه اینجا بلای سر خودمو بچم بیارن خلاصه گذشت تا شب ساعت ۱۲ اومدن سرمم رو قطع کردن و من دیگه هیچ دردی نداشتم
مامان آوا 🌱 مامان آوا 🌱 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم:
من از ۳۵ هفته ورزش و پیاده روی رو شروع کردم و قصدم طبیعی بود از اول، از ۳۷ هفته هرچی معاینه شدم دهانه رحمم بسته و خلف بود و سر بچه فلوت بود. خلاصه ۱۸ تیر روز سه شنبه ۴۰ هفته و یک روز رفتم بیمارستان و بدون درد و هیچ انقباضی با دهانه رحم بسته و خلف بستری شدم، از ۹ صبح تا ۹ شب بهم آمپول فشار وصل کردن اما ۹ شب که معاینه شدم یک سانت هم باز نشده بودم حتی در طول روز یه انقباض و درد هم نداشتم، آمپول فشار و برام قطع کردن و باز ۶ صبح با دوز دوبرابر برام وصل کردن تا یک ظهر معاینه شدم و تازه یک سانت باز شده بودم، اون مدت تو یه اتاق تک و تنها بدون همراه و گوشی و حتی پنجره‌ای که بتونم بیرون رو نگاه کنم بودم و از لحاظ روحی بشدت بهم ریخته بودم، ساعت یک ظهر با یک سانت باز بودن کیسه آبم رو خودشون پاره کردن تا دردام شروع بشه، من از یک ظهر تا ۷ غروب درد کشیدم که باز هم شدید نبود ساعت ۸ شب معاینه شدم توسط دکتر شیفت که شده بودم ۲ سانت، چقدر التماسش کردم که عملم کنه اما نکرد.
(بقیه تو کامنت می‌ذارم.)

بارداری بارداری بارداری
مامان لاوین مامان لاوین ۳ ماهگی
❌تجربه من از زایمان طبیعی با امپول فشار❌
خانما من از روز اول بارداری انتخاب نوع زایمانم طبیعی بود چون لگن خوبی داشتم و قدم بلنده و مرتب هم ورزش میکردم .. سیو نه هفته تمام رفتم بیمارستان ب دلیل ترشح زیاد اونم ب دلیل معاینه بود با دستگاه ضربان قلب بچر گرفتن گفتن بچه ضربانش پایینه ... بستریم کردن شب صبح ساعت شیش صبح یه قرص فشار بم دادن .. ساعت نه صبح هم سرم فشار وصل کردن ... گفتن ورزش کن منم با توپ بارداری بیمارستان ورزش کردم اسکات زدم دردام کم کم شروع شدن ... فک کردم الان زایمان میکنم ولی یهو دردام بذحدی شدید شد که تا سر حد مرگ رفتم جوری التماس میکردم که همین الان صد میلیون میدم سزارینم کنید ... سه ساعت تمام درد بدون تپقف گرفتم که وحشتناک بود نه تکنیک تنفس کار میکرد نه هیچی ... واقعا وحشتناک بود خدا شاهده بقران قسم درد به این سختی تو زندگیم نکشیدم و ندیدم .‌.مردن یه باره من از شدت درد تا مرز بیهوشی میرفتم برمیگشتم ... بقیش پارت بعد#فرزند پروری
مامان رمیصا مامان رمیصا ۳ ماهگی
پارت دو
اونجا منو بستری کردن بهم امپول فشار زدن همه مریضا یه ماماهمراه داشت بهتره بگم دانشجو ولی کار بلد دیگه هی بهم ورزش دادن من انجام دادم دردام بخاطر امپول فشار هی بیشتر بیشتر میشد ساعت ۹ شب امدن معاینه کردن گفتن تازه شده ۲ ساتا😭
وقتی نوار قلب میگرفتن رو تخت که میخابیدم دردم سه برابر میشد
یه ماما دیگه امد اون معاینه کرد بعدش معاینه تحریکی کرد یهو گفت شد ۵ سانت بهش ورزش بدین منم خیلی درد داشتم گفتن اسپاینال میخام گفتن تو ۶ سانت برات میزنیم منم همچنان دردای وحشتناک داشتم فقط خودمو به درو دیوار میزدم دکتر امد امپول بی دردی رو زد من به مدت دو ساعت درد نداشتم فقط ورزش کردم که تو اون دو ساعت شدم ۱۰ سانت و دردام وحشتناک شروع شد خیلی زیاددددددد ولی نمیتونستم زایمان کنم جونی برام نمونده بود که زور بزنم دکترا هی میومدن معاینه تحریکی میکردن که بچه بیاد پاین بچرخه تو لکن به منم میگفتن ما موقع دردت معاینه میکنیم تو هم جوری زور بزن که انگار داری مدفوع میکنی خیلی دردای وحشتناکی بود تا دو نیم ساعت گذشت که خود دکتر امد چندتا معاینه کرد گفت سر بچه رو دیدیم فوری ببرین اتاق زایمان اونجا با سه تا زور محکم و فشارهای شدید دکتر روی شکمم کمکم ماما تونستم دختر نازمو به دنیا بیارم من از ساعت ۵/۵صبح جمعه درد کشیدم تا ساعت ۵/۲۵دقیقه روز شنبه ت
اینم شرح حال من از زایمان
مامان ویهان* مامان ویهان* ۱۰ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت دو:
بیمارستان تا کارامونو کردیم و پرونده تشکیل دادن برام ساعت حدود ده و چهل دقیقه بود اومدن رضایت نامه از منو همسرم گرفتن که اگر یه وقت نشد برای سزارین وقت تلف نشه دیگه من هی معاینه میشدم آمپول فشار رو قطره قطره با سرم بهم زدن و هی این مقدار قطره رو زیاد میکردن. درد توی مانیتور باز نشون میداد ولی من باز درد آنچنانی نداشتم. دیگه پرستارای شیقت عوض میشدن دو تا پرستار عوض شدن و تا بعدازظهر نه تغییری توی روند دردام شد و نه بیشتر از نیم فینگر باز شدم. کلییییی معاینه میکردن دکترم دیگه ظهر رسید و تا ۵ غروب پیشم موند قطره‌های آمپول فشار که زیاد میشد سرعت ضربان قلب بچه بالا می‌رفت. برای همین مجبور بودن کمش کنن و کمش که میکردن روی من تاثیر نداشت خلاصه من از ۱۰ صبح توی اتاقم با توپ، با هر چی که فکر کنید ورزش میکردم هیچی توی وضعیتم تغییری پیدا نمیشد. خود پرستارا کلافه شده بودن و منم واقعا ورزشامو منظم میکردم هر کاری میگفتن میکردم باهاشون همکاری میکردم ولی نشد دیگه. دکترم دیگه رفت و منو سپرد به آخرین پرستار شیفت اون روز که از ۷ غروب اومد و قرار شد تا ۷ صبح بمونه. توی این مدت واقعاااا معاینه شدنه منو کلافه کرد. ولی چیزی که واقعیت داشت این بود که توی همه‌ی این روزها پنج نفر منو معاینه کردن و توشون دو نفر فقط کاشت ناخن نداشتن حتی دکتر خودمم ناخن کاشته بود، نمیدونم کسی بوده تجربه داشته باشه یا نه ولی تنها اونایی که بدون کاشت منو معاینه میکردن درد آنچنانی نداشت ولی بقیه جونمو گرفتن اون ناخن لامصبشون فرو میرفت تووووم و سوی چشممو میبرد.
مامان بایار🩵 مامان بایار🩵 ۱۵ ماهگی
قرار بود طبیعی زایمان کنم دکتر گیر داد طبیعی گفتم باشه ساعت ۸ صبح بستریم کردن ک دیگ ان اس تی اینا بگیرن کم کم آمپول فشار بزنن اینا نزدن تا شب بهم قرص زیر زبونی دادن گفتن مثل آمپول فشار میمونه چند دوز دادن بهم اون باعث میشد ضربان قلب بچه بره بالا ضرر داشت برای بچه کیسه آبم ساعت ۸ یا ۹ شب پاره شد اینا باز کاری نکردن الکی معاینه میکردن میگفتن ۲ سانت باز شدی کله بچه تو لگن در صورتی ک الکی میگفتن سر بچه کج اومده بود تو لگن ان اس تی گرفتن ضربان قلب بچه باز خیلی بالا بود دستگاه سوت کشید الکی میگفتن هیچی نیس بچه حرکت داره اینجوریه اینا ساعت ۴ صبح آمپول فشار میزنن بهم هیچی نمیشه فقط دردام هی بدتر میشد دیگ نفسم بالا نمیومد دهانه رحمم هیچی باز نشده بود آخر انقد دادو بیداد کردیم با همسرم تا ۵٫۳۰ ب دکتر خبر دادن ک بیا ضربان قلب بچه اومده خیلی پایین سره بچم تو لگن کجه داره خفه میشه دکتر اومد سریع برد سزارین بچمو داشتن میکشتن داشتن خفش میکردن اون موقعه کی پاسخگو بود😔الانم بچم بیمارستان بستری به خاطر نفس کشیدنش با رودش شیر میخوره بالا میاره انقد ک تو شکمم کثیفی خورده با نزدیک بود خفه بشه
تجربه زایمان طبیعی و سزارین
مامان رُز مامان رُز ۷ ماهگی
#تجربه زایمان
میدونم خیلی از اونایی که الان حامله ان مشغله و درگیری فکری دارن برای زایمانشون گفتم بیام تجربه زایمانم رو بگم و یه نکته ارو بگم که حتما حواستون باشه من بدون هیچ دردی رفتم بیمارستان برای کم شدن حرکات جنین گفت که ضربان قلب جنین بیس نداره و خوب نیستش تقریبا ۳ تا سرم بهم زدن ۴ تا آن اس تی گرفتن ولی همچنان میگفتن خوب نیست ضربان قلبش خلاصه گفتن برو بیمارستانی که میخای زایمان کنی یا یه بیمارستان مجهز تر منم چون از قبل بیمارستان آیت الله کاشانی رو انتخاب کرده بودم رفتم اونجا وقتی رفتم تقریبا ساعت ۲ شب بود گفتم منو فرستادن بخاطر اینکه بیس نداشته ضربان قلب بچه با یه حالت تمسخر گفتن برو خونه هر وقت دردات شروع شد بیا گفتم خب آخه اونکی بیمارستان گفته خطرناکه شما حالا یه ان اس تی بگیرین خلاصه با هزار منت یه آن اس تی گرفتن که دکتر گفت پایینه و باید بره سونوگرافی رفتم تو ماشین تا ۷ صبح خوابیدم تا سونوگرافی باز بشه بعد که رفتم سونو گفت ضربان قلبش رو به پایینه ولی مشکل دیگه ای که بود این بود که آب دور جنین توی این دو هفته از ۱۲ شده بود ۷ و نیم خلاصه رفتم بیمارستان و دکتر گفت باید بستری بشی ولی ممکنه تا فردا هم زایمان طول بکشه ولی ما نمیزاریم خیلی اذیت بشی خلاصه گفتم باشه فقط اتفاقی برای بچه ام نیافته معاینه ام کرد اصلا باز نشده بودم و دهانه رحمم بسته بود خلاصه بساری شدم و شروع کردن اول بهم قرص فشار دادن دیگه دردام شروع شد ساعت ۱۱ صبح بود که من دیگه دردام شروع شد هعی میومدن معاینه میکردن میگفتن باز نشده یا نهایتا ۱ سانت باز شده آمپول فشار زدن بازم باز نشدم دوباره آمپول فشار زدن تازه ۱ سانت شدم با کلی درد
مامان شاهان👑❤ مامان شاهان👑❤ ۱۴ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت دو✨😌
دهانه رحمم به سه سانت ک رسید کیسه ابمو پاره کردن آمپول اسپاینال زدن بهم دردامو خیلی کمتر حس میکردم ساعت دوازده شب بود دکترم اومد بالا سرم من نفس تنگی گرفته بودم ضربان قلبمم خیلی رفته بود بالا به ماما گفتم من نمیتونم طبیعی زایمان کنم تروخدا سزارین کنید منو گفت باید طبیعی زاینان کنی همه میگن نمیتونم ولی زایمان میکنن بهم اکسژن وصل کرد چون ضربان قلبم بالا بود نفس تنگی هم داشتم ساعت یک دکتر اومد بالا سرم گفت این که ضربان قلب جفتشون داره نویز میندازه خطرناکه باید عمل بشه ولی ماما هی میگفت من احیاش میکنم چیزی نیس داره خوب میشه ضربان قلب جفتشون اخه ضربان قلب نی نی هم اومده بود پایین نمیدونم چرا مامای بالاسرم گیر داده بود من حتما طبیعی زایمان کنم دکتر از اتاق رفت بیرون با دوتا دکتر دیکه اومد اونا هم گفتن باید عمل بشه منو اماده کردن رفتم اتاق عمل چون من اسپاینال زده بودم اصلا آمپول بی حسی ک تو اتاق عمل زدن رو متوجه نشدم ساعت دو صبح نی نی منم بدنیا اومد
مامان پسر طلا👑🧿 مامان پسر طلا👑🧿 ۱۲ ماهگی
تجربه زایمان (۲)
تا صبح دستگاه انقباض و ضربان قلب بچه بهم وصل بود ، باز سرم رینگر بهم زدن ، تا صبح درد پریودی داشتم ولی قابل تحمل بود ، اصلا نمیشد اسمش رو گذاشت درد واسه من دردی نبود ، چون پریودیهای افتضاحی داشتم و همیشه میرفتم زیر سرم و آمپول ، ماما تعجب کرده بود که آروم بودم با اون حجم انقباض منظم، بهم میگفت دلاور 😅 روز اول ۵ یا ۴ بار منو معاینه کردن ، درد داشت ولی تحمل کردم ، متاسفانه صبح ساعت ۵ که منو معاینه کرد بازم همون ۲ سانت دیروز بودم 💔😭 وای خیلی خیلی خورد تو حالم ... صبح دوباره ساعت ۸ منو معاینه کرد ، متاسفانه بازم ۲ سانت😭 متخصص زنان که دیروز اومده بود ، گفته بود انقباض ها خوبه ، نیازی به آمپول فشار نیست با معاینه تحریکی بچه رو دنیا میاریم🤕دیروز خیلی امیدوارم کردن و اونروز صبح با ۲ سانت خورد تو ذوقم🥲 همون روز اول که بهم اتاق دادن گفتن فقط مایعات و آبمیوه و آب بخور و فقط آب سوپ رو بخور ، بارش رو نخوری ... خلاصه آمپول فشار رو زدن دردام زیاد شد خیلی زیاد😭😭💔 ماما دلش به حالم سوخت چون تنها بودم ماما همراه نداشتم ، ماما همراه رفته بود به مامانم گفته بود بیا پیش دخترت شکم اولشه خیلی استرس داره ، گناه داره بیا کنارش باش .. خلاصه مامانم از صبح اومد پیشم تا ساعت ۶ عصر🥲💔بمیرم برای دلت مادرررررر
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۱ ماهگی
مامان میران مامان میران ۵ ماهگی
پارت ۳خاطرات زایمان سزارین من❤️
گفتم تو رو خدا منو از اینجا ببر شوهرم می‌گفت بهم بگو چی شده گفتم هیچی فقط میخوام برم حتی می ترسیدم که ب شوهرم بگم اینجا منو زدن از استرس بچم چیزیش بشه گفتم میخوام برم یه بیمارستان دیگه اگ بیمارستان دیگه نمیریم منو ببر خونه تو خونه زایمان کنم فقط منو اینجا تنها نزار شوهرم راضی شد که انتقالم بده جای دیگه ولی خواهرم نه گفت که اینجا دکترای بهتری داره بیمارستانهای دیگه همه دانشجوان و معلوم نیست چه بلایی سرت بیارن دوباره منو ب زور خوابوندن رو تخت و خواستن ضربان قلب خودم و بچه رو بگیرن که متاسفانه ضربان قلب خودم و بچه افت کرده بود و خیلی اومده بود پایین برا بچه خیلی کند بود و من حتی دیگه نای گریه کردن نداشتم از صبح گریه کرده بودم و الان یازده و نیم شب بود خودشون زیر لب پچ پچ میکردن و میگفتن سریع انتقالش بدیم اتاق عمل ترسیده بودن دکترا و پرستارا تند تند راه میرفتن برگه اتاق عمل همین طور ک روی تخت بودن انگشتمو گرفتن سریع لباس اتاق عمل تنم کردن و زمانی که منو انتقال میدادن ب اتاق عمل شوهرم منو دید و هی می‌پرسید ک چی شده چرا اتاق عمل همین الان با زنم صحبت کردم حالش خوب بوده هیچ جوابی نمیدادن و منو میبردن خواهرم با گریه بهم میگفت نترس تموم شد ب این فکر کن ک زودتر میتونی ببینیش رفتم اتاق عمل از خوابیدن روی تخت تا آمپول بی حسی و زایمان کلا خیلی نگذشت و ساعت ۱۱:۵۶زایمان کردم ولی صدای گریه بچم و نمیشنیدم صداش نمیومد من ن میتونستم حرف بزنم ن تکون بخورم فقط اشک میرختم صدا میومد که بچه رو میزدن که گریه کنه