۱۶ پاسخ

والا همه همینجوری میرن رو مخ
خوب اشکالی ندار شیرش بدش بده مادرشوهرت بلکن روش بالا بیاره بعد گه اه.ایق و اینا بگو من که میگم سیره شما هی میگین نه😂

دقیقا همینه دیوونه شدم

ما خیلی نزدیکیم قبلا یه روز درمیون میرفتیم خونه مادر شوهرم اما از وقتی بچم بدنیا اومد انقد بغلش می‌کرد مادرشوهرم هی تکونش می‌داد بغلم خودمم نمیداد اصلا بچه رو منم دیگه ۱۰روز یه بار میرم اونم دوسه ساعت

مادرشوهر منم همینه
الان که پسرم ۵سالشه وقتی میاد هی میگه بهش غذا بده! تکیه کلامش اینه که از وقتی من اومدم بچه هیچی نخورده!
منم هردفه میگم داشت میخورد شما اومدین تموم کرد جمع کردم ولی بازم تکرار میکنه

همه همینن رو مخن همش نظر بیخود میدن

تازه جاریم با من حامله شد بچه سومش پنج روز از پسرم بزرگ تره اون یدونه دندونم در نیاورده تا الان پسر من ماشاالله دوتا بالا دوتا پایین حالا میخواد دندونا نیشش رو در بیاره دوتا پایینیارو اون وزن تولدشم سیصد گرم از پسرم بیشتر بود الآنم تپل تر پسر منه اونم میزنن تو سرم حتی حوصله بحثم ندارمممم هوف

من همسایه ها بیشعوررررر ام نظر میدن پسرم یکم پشت سرش برآمده تر اون سمته جوریه که انقدر باید دقت کنی تا بفهمی خیلی کمممم منم بالا سر مادر شوهرم زندگی میکنم همسایه هزارررر بار به مادر شوهرم و خودم گفته اونور بگو بخوابونش چون بچم بریچ بود سرش بالا بود تو شکمم فشار اومده به سرش هیچ مشکلیم نداره موهاش که رشد کنه کاملا ناپیدا میشه دیگه اوق میزنم ازین حرفا منم گفتم دخالت نکنه کسی عیبم رو بچم نزارید چشه بچم هرکسی رو که بگی دخالت میکنه دور و اطرافیانم یا میگن لباس گرم بپوشش حالا بچه ها خودشون لخت تو کوچه بازی میکنن یا میگن چرا انقدر لاغره یکم بهش برس دیوونم کردن بهترین غذا هارو برا بچم درست میکنم هفت ماهه درست نخوابیدم که شیرشو بدم و غذاشو بعد اینطور میگن بچم از سه ماه و نیم دندون در آورد اونم با اسهال استفراغ تپل نشدن بچم و شبیه بچه ها اونا نشدن بچه منم داستانیه که براش حرف بزنن

من هر چی بگن لبخند میزنم میگم باشه ولی کار حودم میکنم

یا اینکه بگو باشه ولی تو محل نده بگو نه تازه دادمش و بزارش رو پات بچرو آروم کن والا تا گریه میکنه سریع میگن شیر بده خوب شاید یک چیز دیگش باشه بچه رو

حق داری بچه اول هم مادر زیادی حساسه هم اطرافیان زیادی دخالت میکنن منم سر پسر اولم از همه فاصله گرفتم تا یکسالگی رفت وآمد کم‌کردم چون اونجام اوج کرونا بود همش میترسیدم بچم مریض شه کسی دستش نزنه بوسش نکنه مدام مریض بود چون ذهن من پر از استرس و اضطراب بود.

اجازه ی دخالت نده من میگفتن گرسنه شه میگفتم تازه دادم بالا میاره بعد گوش نمیدم‌هرچقدر بگن

برای ماهم همیته

البته اونابرعکس اینارومیگن

من سرچرت پرت گفتنشون باهاشون صحبت نمیکنم حتی باباش

وای وای وای امان از نظرات بقیه
قشنگ قلب و روحت رو نشونه میگیرن
نظرات چرت و پرت

برا منم وضع همینه تازگیا ک دست خودم نیست پرخاشگر شدم از نظر بقیه

سوال های مرتبط

مامان هدیه ی امام رضا مامان هدیه ی امام رضا ۵ ماهگی
خدامرگم بده بچم انقدرگریه کرددددد هرکاری کردم اروم نمیشد چون توخواب شیرمیخوره گفتم شیرم درس کنم نمیخوره مبمونه نگوگرسنه بوددد
شوهربی عقلم رفت باندروبازکنه آهنگ بزار تابچم ساکت بشه اونم باند صداش بلندبود بچم خیلی ترسید جیغ میزد زود بغلش گرفتم اروم شد...
دارم ازعذاب وجدان میمیرم🥲شوهرم خیلییییی گیرمیده همش میگه مگه تومادری مادری بلدنیستی ازش متنفرمممممم فقط دستورمیده من وگناه کارمیکنه حالا شیردادنی به بچم دخالت میکنه فک بچم خسته میشه نگه میداره دهنشو بادستش میزنه رودستم که نمیخورع نده شیر...بچه ی من توبیداری لب به شیرنمیزنه بایدبخابه بهش شیربدم نمیزاره مثلا میخابه بچم میرم شیردرست کنم بدم بخوره هی سرزنشم میکنه که نمیزاری بچه بخابه خوابشوخراب کردی هی میگم آخه توبیداری نمیخوره بزارموقع خواب بخوره آب بدنش کم میشه غرمیزنه فقط متنفرم ازش🥲تنهاتوبچه داری دخالت نمیکنه توهمههههه چی دخالت میکنه...میگم بچمو برمیدارم میرم میگه خودت برو بچه رونمیدم خودشم هیچی بلدنیس فقط بلده غربزنه سرم...حالا هی بهم میگ بچه چیزیش بشه تورومیکشم انگار من مادرش نیستم
مامان ارغوان اکبری مامان ارغوان اکبری ۸ ماهگی
اوف روانی شدم از دست مادر شوهر و پدر شوهرم نمیزارن دخترم تو گهوارع یا کالسکه سوار شه میگن کوچیکه گهوارشو ک مادرشوهرم نزاشت میگع رفلاکس داره بزار میاره باالا نمیبینی خدای نکرده خفه میشه میگم میشینی پلوش دیگ قرار نی تنها بزاری گ از رویه پاهامون گزاشتن و تکون دادن ک بهتره هم ما خسته نمیشیم هم بچه چون پاهامون بلخره کجو کوله اس بچه کمرش داغون میشه دخترم از همون اول بالا میاورد اما دکتر بردیم میگه رفلاکس نداره مادر شوهرم برا خودش دکتری میکنه میگه رفلاکسه خلاصه نزاشت گهوارش بزاریم رفتیم از همون سیسمونی فروشی ک گرفته بودیم پس دادیم بجاش لباس خریدیم باز روئروئکشم نمیزاره میگه کوچیکه نمیتونه کاسکشم نمیزاره میگن هنوز کوچیکه حالا تا الان جایی نبردیم بچمو نمیزارن در بیارم بیرون میگن سرما میخوره و فلان فقط ی بهداشت میبریم و چند باری بردیم دکتر بچم بخاطر اینا و طرز فکر پایینشون نمیتونه از وسایل هاش استفاده کنه اختیار و گرفتن دستشون زن و شوهری اصلا ب حرف هایه من گوش نمیدن اهمیت نمیدن جوری رفتار میکنن انگار من هیچیه بچه نیستم پدر شوهرم میگه تو رو فقط برا شیر خوردن میخواد بچه واگرنه میخواد چیکاررکنه میگه من نمیدم بچه رو شما هر جا میخواین برین خیلی اذیتم میکنن