۱۲ پاسخ

من همین ترفند جایزه انجام دادم یه خوراکی یا وسیله ای ک دوست داره میزاشتم کنارش صبح میگفتم فرشته ها اوردن،یا میگم بابا نوئل اورده،خداروشکر مستقل شده تنها میخوابه

سنش کمه طبیعیه خودش نخوابه، هنوز کوچیکه، ما بزرگ ترا قبل خواب کلی فکر و خیال میکنیم، با گوشی ور میریم بعد میخوابیم، بچه 6 ساله دغدغه فکری نداره میخواد آرامش بگیره تا خوابش ببره، وگرنه میترسه خوابش میپره، چند سال دیگه خودش میخوابه

فقط جدیت داشته باش و کوتاه نیا

فک کردی فقط خودتی ماهم همین جوری هستیم بزور باید ببرمش کنارش دراز بکشم تا بخوابه وگرنه به هیچ عنوان خودش نمیره بخوابه

منم خیلی خیلی درگیر و اذیتم بیشتر شبا هم دعوامون میشه آخه ی دفعه میشه ۱ ساعتم میشینم هنوز بیداره منم خسته میشم بایدم همش قصه و دعا بخونم
تروخدا هر کس راه حلی داره به منم بگه

منم خیلی خیلی درگیر و اذیتم بیشتر شبا هم دعوامون میشه آخه ی دفعه میشه ۱ ساعتم میشینم هنوز بیداره منم خسته میشم بایدم همش قصه و دعا بخونم
تروخدا هر کس راه حلی داره به منم بگه

منم خیلی خیلی درگیر و اذیتم بیشتر شبا هم دعوامون میشه آخه ی دفعه میشه ۱ ساعتم میشینم هنوز بیداره منم خسته میشم بایدم همش قصه و دعا بخونم
تروخدا هر کس راه حلی داره به منم بگه

دختر من کلا شب میشه از خونه و وسایل میترسه ‌‌باید کنارش باشم ..هریه دقه هم میگه میترسم
آرزومه توی خواب مستقل بشه 😒
سپردم دست زمان

بگو اگ خودت بخوابی شاید فرشته ها برات جایره بیارناااا! بعد ببین تو خونه چی داری ک ندیده باشه..یا بخر ولی نبینه..حتی شده ی خوراکی کوچولو..بزار زیر بالشش..یا یجایی بزار ک تو چشمش باشه مثلا به دستگیره در اویزون کن ک یهو بیدار شد ببینه ذوق کنه و تو یادش بمونه تا شب دوباره...یا مثلا ژله بزار صب با هم درست کنید..از اینجور چیزا...شاید مشتاق شد

بگو اگ خودت بخوابی شاید فرشته ها برات جایره بیارناااا! بعد ببین تو خونه چی داری ک ندیده باشه..یا بخر ولی نبینه..حتی شده ی خوراکی کوچولو..بزار زیر بالشش..یا یجایی بزار ک تو چشمش باشه مثلا به دستگیره در اویزون کن ک یهو بیدار شد ببینه ذوق کنه و تو یادش بمونه تا شب دوباره...یا مثلا ژله بزار صب با هم درست کنید..از اینجور چیزا...شاید مشتاق شد

فک کردم دختر من فقط اینطوره چقدرم حرص میخورم ینی هر شب باهاش چالش دارم

فک کردم دختر من فقط اینطوره چقدرم حرص میخورم ینی هر شب باهاش چالش دارم

سوال های مرتبط

مامان اهورااااا مامان اهورااااا ۶ سالگی
میدونین من بیشترین ترسم از چیع ..از اینکه این بچه بقدری منو حرص میده بقدری منو عمدا اذیت میکنه هم منو هم باباشو هم میترسم از دسش سکته کنم بمیرم بمونه زیر دس اینو اون با این رفتاراش اذیتش کنن بخدا من کم اوردم واقعا نمیدونم چقد تحمل کنم چیکار دیگه باید انجام بدم تا این بچه دس از رفتارای نادرسش وردارع ..هر روز ک بیذار میشه تا لحظه خابیدن بقدری اذیت میکنه بقدری کارای عمدی میکنع ک منو باباشو ناراحت کنه ک فقط خدا میدونه چقد من هر لحظه هر ثانیه هر دیقه چقد استرس دارم ...روانیم میکنع بقدری ب کارای بدش ادامه میده بقدری ادامه میده هرچقد گوشمو کرمیکنم ک اخرش مجبور نشم نزنمش نمیشه دلم هم برا خوذش میسوزه هم برای خودم ک اینقد بدبختم من هیجی از بزرگ شدنشو قد کشیدنش نفهمیدم بقدری ک همیسع درگیر اذیت و آزارش بودم ...قرصاشم قط کردم چون فقط تاثیر موقت داشت درمان نشد ..هیج کس رامون نمیده خونش هیج کسم نمیاد خونمون بخاطر اذیتاش ..دلم برا تنهاییاش میسوزه ..