یکم درد و دل..
پسر قشنگم عشق مامانی خیلی خوشحالم که دارمت هر لحظه ام اگه از خدا تشکر کنم بازم کمه
منو ببخش مامانی بخاطر روزایی که تو دلم بودی و من با گریه روزمو شب میکردم و شبمو روز میکردم .من شرمندتم مامانی که روزا می‌گذشت من هر روز میگفتم خدایا اشتباه کردم. ازت خجالت میکشم مامانی بخاطر اینکه انقدر مظلوم و معصومی
از خدا ممنونم بخاطر وجودت
من خیلی سختی کشیدم تا خدا تو رو بمن داد
دوست داشتم اینا رو یه جا بنویسم تا بمونه .. از خودم خجالت میکشم چون مامان بدی ام چون انقدر مشکلات زندگی بهم فشار آورده بود که تو دوران بارداریم بخاطر وجود پسرم خیلی ناشکری میکردم
الان یک ماه و نیم میگذره از بدنیا اومدن پسرم و من هر لحظه بهش نگاه میکنم گریم میگیره و شرمندشم که ناشکری کردم بخاطر وجودش انقدر بهم آرامش میدی مامانی
ببخش مامانتو پسرم ببخش که روزایی که تو دلم بودی هر لحظه قلب کوچیکتو ترسوندم
روزایی به من گذشت که فقط خدا می‌دونه . من می‌دونم و تو
امیدوارم ازین به بعد مامان خوبی باشم برات
عاشقتم پسر قشنگم 😭😭😭😭😭

۲ پاسخ

وااااااااااییی دقیقا منم همینم همه کار کردم سقط بشه هرروز غصه می‌خوردم الان اصلا پسرم دوسم ندارع سینمو نمیگیره بغلم آروم نمیشه دلم آشوبه

🥹🥹🥹🥹😭چه قشنگ
منم خیلی قلبشو ترسوندم😓

سوال های مرتبط

مامان 🦋نیکی 🦋 مامان 🦋نیکی 🦋 ۴ ماهگی
هفدهم شهریور خدا وجود زیبایی تو به دست من و بابا داد که همیشه حمایتگر و پشتیبان و عاشق تو باشیم نیکی جانم
قلب مامان یک ماه خیلی زود گذشت
و من چون مامان اولی بودم هم تو هم خودم رو خیلی اذیت کردم
میدونم دلم تنگ این جوجه بودنت میشه عزیزم
ولی مامان رو ببخش چون کم تجربه بودم قلب مامان
خیلی گریه کردم خیلی مطلب خوندم خیلی با مامان بزرگ و بابات و زندایی حرف زدم تا آروم بشم ولی نمیشد انگار ناخودآگاه من اصرار داشت تو زودی باید بزرگ بشی
بارداری سختی بود مامان هر روز هر ثانیه حتی فکر میکردم که خدا کمک کنه بگذرهه تو سالم بیای
هم خیلی قرص هم خیلی آمپول زدم ولی اصلا برام مهم نبود به تو که فکر میکردم یادم می‌رفت
تو خیلی یهویی اومدی من صبحونه خوردم یه کم با مامان بزرگ حرف زدم رفتم دستشویی دیگه نتونستم بلند شم از درد و سریع رفتم بیمارستان
بابایی تهران بود بابا بزرگ و دایی هم نبودن و تو برای اومدن عجله داشتی
زن دایی به همه زنگ زد بابا تا من بستری بشم اومد
قبل از زاییدن دوست داشتم ببینمش ولی نشد ساعت یازده بستری شدم ساعت پنج زایمان کردم زایمان خوبی انگار نبود اینطور که شنیدم چون من بی هوش بودم