هفدهم شهریور خدا وجود زیبایی تو به دست من و بابا داد که همیشه حمایتگر و پشتیبان و عاشق تو باشیم نیکی جانم
قلب مامان یک ماه خیلی زود گذشت
و من چون مامان اولی بودم هم تو هم خودم رو خیلی اذیت کردم
میدونم دلم تنگ این جوجه بودنت میشه عزیزم
ولی مامان رو ببخش چون کم تجربه بودم قلب مامان
خیلی گریه کردم خیلی مطلب خوندم خیلی با مامان بزرگ و بابات و زندایی حرف زدم تا آروم بشم ولی نمیشد انگار ناخودآگاه من اصرار داشت تو زودی باید بزرگ بشی
بارداری سختی بود مامان هر روز هر ثانیه حتی فکر میکردم که خدا کمک کنه بگذرهه تو سالم بیای
هم خیلی قرص هم خیلی آمپول زدم ولی اصلا برام مهم نبود به تو که فکر میکردم یادم می‌رفت
تو خیلی یهویی اومدی من صبحونه خوردم یه کم با مامان بزرگ حرف زدم رفتم دستشویی دیگه نتونستم بلند شم از درد و سریع رفتم بیمارستان
بابایی تهران بود بابا بزرگ و دایی هم نبودن و تو برای اومدن عجله داشتی
زن دایی به همه زنگ زد بابا تا من بستری بشم اومد
قبل از زاییدن دوست داشتم ببینمش ولی نشد ساعت یازده بستری شدم ساعت پنج زایمان کردم زایمان خوبی انگار نبود اینطور که شنیدم چون من بی هوش بودم

تصویر
۲ پاسخ

خداحفظش کنه توروخدااینقد‌نبوسیدش ببین چیکارش کردین

قدمش مبارکه دختر من ۱۷ شهریور به دنیا اومد

سوال های مرتبط

مامان حلماوحسین مامان حلماوحسین ۱ ماهگی
یکم درد و دل..
پسر قشنگم عشق مامانی خیلی خوشحالم که دارمت هر لحظه ام اگه از خدا تشکر کنم بازم کمه
منو ببخش مامانی بخاطر روزایی که تو دلم بودی و من با گریه روزمو شب میکردم و شبمو روز میکردم .من شرمندتم مامانی که روزا می‌گذشت من هر روز میگفتم خدایا اشتباه کردم. ازت خجالت میکشم مامانی بخاطر اینکه انقدر مظلوم و معصومی
از خدا ممنونم بخاطر وجودت
من خیلی سختی کشیدم تا خدا تو رو بمن داد
دوست داشتم اینا رو یه جا بنویسم تا بمونه .. از خودم خجالت میکشم چون مامان بدی ام چون انقدر مشکلات زندگی بهم فشار آورده بود که تو دوران بارداریم بخاطر وجود پسرم خیلی ناشکری میکردم
الان یک ماه و نیم میگذره از بدنیا اومدن پسرم و من هر لحظه بهش نگاه میکنم گریم میگیره و شرمندشم که ناشکری کردم بخاطر وجودش انقدر بهم آرامش میدی مامانی
ببخش مامانتو پسرم ببخش که روزایی که تو دلم بودی هر لحظه قلب کوچیکتو ترسوندم
روزایی به من گذشت که فقط خدا می‌دونه . من می‌دونم و تو
امیدوارم ازین به بعد مامان خوبی باشم برات
عاشقتم پسر قشنگم 😭😭😭😭😭
مامان بنیتا مامان بنیتا ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
از ظهر کمر درد اینا داشتم ولی نمی‌دونستم انقباض یانه ساعت دوازده شب دیدم یکم خون ریزی دارم و دردا هم یکم بیشتر شد. رفتم زایشگاه ساعت 2شب بستری شدم گفتن تا ساعت 8یا9صب به دنیا میاد دوسانت باز شده بودم صب باز همون دوسانت بودم گفتن تا دوازده ظهر زایمان میکنی باز نشد گفتن تا شیش عصر ولی ساعت دو بعد از ظهر زایمان کردم چون زود بستری شدم از نظر خودم واسه معاینه که هر یک ساعت انجام میدادن خیلی اذیت شدم و بیشتر واسه نوار قلب اذیت شدم چون نمی‌تونستم روی کمر بخوابم و فقط گریه میکردم بعد تا ساعت 12ظهر دو سانت بودم وتا ساعت دو یهو ده سانت باز شد ولی آنقدر دردم زیاد بود گفتن بی دردت کنیم ولی شنیدم خیلی عوارض داره نزاشتم بعد خودم تنها تو اتاق بودم خیلی دردم شدید شده بود و بعد سرش اومد بیرون انقد داد میزدم گریه میکردم که تورو خدا یکی بیاد وگرنه بچه از تخت می افته هیشکی نمی اومد انقد داد زدم زار زدم آخرش یکی اومد و بعد بقیه رو خبر کردن و بنیتای قشنگم ساعت 1.55به دنیا اومد و با به دنیا اومدن بچه یهو همه دردات تموم میشن البته من هین زایمان همش بالا می آوردم گفتن از درد زیاده بعد زایمان چون یهو دردت تموم میشه و اینا شروع به لرزش کردم ولی درد اینا نداشتم
مامان سیدطاها مامان سیدطاها ۸ ماهگی
قلب مامان خداروشکر میکنم که هدیه قشنگی مثل تو هم بهم داده
نه ماه بارداری رو پشت سر گذاشتم با لحظه به لحظه نفس کشیدنت نفس کشیدم خداروشکر کردم از روزی که بی‌بی چکم مثبت شد اصلا باورم نمیشد که من بدون دارو با تنبلی تخمدان بتونم باردار باشم ولی تو اومده بودی تو دلم اولین سنویی که رفتم چقدر امیدوار شدم که همه چی خوبه قلبت تشکیل شده جات خوبه بعد تو سنو ۳ ماهگی چقدر ناز خوابیده بودی دیدمت نتونستم اشکامو نگه دارم چقدر خوشحال شدم دکتر گفتش احتمالا پسره چقدر منو و بابایی خوشحال بودیم بهش گفتم به کسی نگیا فقط یه احتماله رسید به سنو تعیین جنسیت که روزارو با دست می‌شمردم ۱ دی رفتم انومالی ۱۷ هفتگی که فهمیدم بله نینی پسره همه چی خوبه خداروشکر اومدیم تدارک جشن تعیین جنسیت گرفتیم به همه گفتیم از سه ماهگی بابایی گوششو میزاشت رو شکمم ضربان قلبتو گوش میداد کلی ذوق میکردیم تا رسید ۲۱ هفته من اون لگد های یواشکی تو احساس می‌کردم چقدر دلم ضعف می‌رفت برات قلب مامان با حرکاتات من زندگی کردم یروز حرکات نداشتی مثل دیوونه ها بودم خلاصه که رسید به ۳۵ هفته ۵ روز بارداری من خونریزی افتادم چقدر میترسیدم زودی به دنیا بیای ولی موندی سر وقتت به آخرای بارداری میرسیدم که حرکاتت خیلی کمتر شده بود باز میخاستن بستری کنن که نشدم ولی هر دقیقه حرکاتت زیر نظر داشتم رسیدیم به ۳۸ هفته و ۵ روز رفتم بیمارستان و تو به سختی به دنیا اومدی و اکسیژنت کم شد حال خودم خوب نبود ولی من به فکر تو بودم داشتن از پشتت میزدن چند روز نگه داشتنت رضایت شخصی دادیم مرخص کردیم بعدش زردی داشتیم من شبو روزم گریه بود خداروشکر الان کنارمی درسته الان تجربه ندارم نمیتونم خودم حمومت کنم میترسم ولی این روزا هم میگذره
مامان آیهان💙💙💙 مامان آیهان💙💙💙 روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت پنج

به ماما گفتم من خیلی درد دارم یعنی هنوز سه سانتم تا بخوام فول بشم خیلی دردا بدتر میشه؟ اونم گفت نگران نباش عزیزم جوری که فکر میکنی نیس هر یک سانتی که از قبل بازتر میشی یه خورده شدت دردات بیشتر میشه یعنی قابل تحمله پس اصلا بهش فکر نکن به خودت استرس نده چون واسه بچت خوب نیس دیگه بعد رفتن ماما من داخل اتاق توی همون انقباض هایی که واسم میومد ورزش میکردم ولی چون دیگه دردام شدیدتر شده بود زیاد نمیتونستم ادامه بده بیشتر رو تخت دراز میکشیدم با نفس عمیق کشیدنو کمرمو ماساژ دادن خودمو آروم میکردم توی همون دردایی که هر پنج دقیقه میگرفت یک ساعت گذشت این دفعه خیلی شدتش بالا بود جوری که با هر انقباض جیغ میزدم ماما هی میومد میگفت اینقدر داد نزن حال بچت خراب میشه ولی دست خودم نبود با هر اتقباض نفسم میخواست قطع بشه دوباره ماما رفت مامانمو فرستاد پیشم تا مامانمو دیدم زدم زیر گریه گفتم مامان خیلی درد دارم مامان مامان طفلکم دید حالم بده سریع رفت کیسه آب گرم واسم اورد کمرمو واسم واسش میداد ولی اصلا فایده نداشت من فقط از درد جیغ میزدم تو چشمای مامانمم اشک جمع شده بود با دیدن من ولی انگاری بزور جلو خودشو گرفته بود که گریه نکنه من بیشتر استرس بکشم ماما دوباره اومد مامانمو فرستاد بیرون گفت دوباره میخوام معاینت کنم از معاینه قبلی که سه سانت بودم بکساعت گذشته بود و من فقط دعا دعا میکردم پیشرفت کرده بود بعد اینکه ماما معاینه کرد با خوشحالی گفت 7سانت شدی سر بچت کامل اومده تو لگن اون لحظه هم درد داشتم هم تعجب کرده بودم تو یه ساعت چطور از سه سانت رسیدم به هفت سانت ماما گفت پاشو بریم اتاق دیگه پرسه زایمانو شروع کنیم
مامان بشه🤍✨ مامان بشه🤍✨ ۶ ماهگی
خوب اینم از تجربه زایمان طبیعی من با چند روز تاخیر 😁
وقت داشتم ولی تنبلیم اومد بیام بنویسم.

خوب من از دو هفته تقریبا قبل زایمانم دردای کاربن شروع شده بود تقریبا بیشتر وقتا درد پریودی داشتم که اذیتم میکرد ولی عادت کرده بودم بهش .من از ۳۵ هفته پیاده روی رو شروع کردم که به نظرم خیلی تاثیر داشت توی راحتی زایمانم😉
تقریبا هر روز پیاده روی میکردم بیشتر روزا روزی دو ساعت میشد
خیلی هم سخت بود چون بر نی نیم پایین بود و قشنگ فشار می آورد به مثانه😵‍💫 ولی وقتی به این فکر میکردم که روی زایمانم تاثیر داره توانمو جمع میکردم و تا جایی که می‌تونستم ادامه دادم.
هرشب درد پریودی رو داشتم تا اینکه شب آخر بازم همون دردا بود و خستگی پیاده روی اینم بگم من ورزش جدول و پله و چمپاتمه راه رفتن هم داشتم که بنظرم ایناهم خیلی تاثیر داشت🤌
صبح که پاشدم حس کردم دردم نسبت به روزای قبل بیشتره وقتی هم رفتم سرویس یه لک قهوه ایی دیدم که دلم ریخت فهمیدم جدی جدی انگار زایمانم نزدیکه 😄ولی بازم توجه نکردم با همسر جان بازم ساعت نو صبح پاشیدیم رفتیم پیاده روی که تلاشهای آخرم بزنم😅
خودم انقد اذیت بودم که دعا دعا میکردم که دیگه آخرش باشه ولی از یه طرف هم اصلا به زایمان نمیتونستم فکر کنم 😂🤦
صبح حدود چهل پنجاه دقیقه پیاده روی کردم که تو اون مدت بازم درد داشتم ولی کم
دیدم اینطور نمیشه هنوز اصلا معاینه نشدم بودم کنجکاو بودم ببینم چند سانتم به ماما همراهم پیام دادم و رفتم مطب معاینه کرد انقدی درد نداشت چون کامل شل گرفته بودم اینجا رفتار ماما هم خیلی مهم بود با مهربونی انجام داد و سعی می‌کرد حواس منو پرت کنه 🤭
گفت کلا یک سانتم سر بچه هم درشته سرشم کامل تو لگنه ولی دهانه رحمم کامل نرم نشده هنو🙃
مامان delvin مامان delvin ۹ ماهگی
مامان آنا مامان آنا ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی، قسمت سوم
من بیمارستان صارم تهران زایمان کردم. کل زایمانم ۴ ساعت نشد و خیلی خوش‌زا محسوب می‌شدم. دکتر دکتر کرم‌نیا بود و از لحظه‌ای که اومد تا بعد تولد بچه کنارم بود و کلی بهم دلگرمی داد. بخیه‌هامم خودش زد و کارش حرف نداره. از اول بارداری هم من رو تشویق و حمایت کرد و واقعاً براش مهمه که کسی که می‌خواد طبیعی زایمان کنه. ماماها و محیط زایشگاه خیلی آروم بود و همه چیز داشت. همسرم از اول کنارم بود و حضورش خیلی تأثیر داشت. من همش نگران بودم که بعد اون همه درد کشیدن نتونم و سزارین بشم که خدا رو شکر اتفاق نیفتاد.
من باز هم برگردم عقب انتخابم زایمان طبیعیه. حالم از کسانی که سزارین شدند خیلی بهتره و احساس می‌کنم خیلی سلامت‌ترم.
برای تحمل اون درد خیلی آمادگی روحی و ذهنی لازمه و من خوشحالم که از پسش براومدم. موقع زایمان به خودم می‌گفتم این همه زن در طول تاریخ تونستن و تو هم می‌تونی و سعی کردم به بدنم اعتماد کنم. امیدوارم همه زایمان راحت و خوبی رو تجربه کنند.