تنها چیزی که میتونه یکم آرامش بهم بده استراحت کنم این چای لامصبه که اونم تا میریزم وزه خانوم اینجوری میاد ازم بگیره
بچه ها چهار روزه حالم خیلی خوبه اخبارم گوش نمیدم
آهنگ میذارم
وقتی خیلی گریه میکنه جیغ بنفش میزنه عصبی نمیشم
باخودم با شوهرم و وبا پاره ی تنم خیلی مهربونم
خدارو شکر میکنم بابت وجود همه ی نعمتایی که داد و من گاهی ناشکری کردم عصبی شدم حرص خوردم
بچه ها مرسی ازتون که بهم کمک کردین
ما حالمون خوبه داریم بهترم میشیم اگه این سرماخوردگی لامصبمون بعد ۷ روز خوب شه
انگار فقط باید فلوکستین رو خونه نگه میداشتم تا خیالم راحت شه و آروم شم اصلنم ازش نخوردم فقط به خودمون قول دادم بهتر شم و شدم
من عاشق زندگیمم با همه ی کم و کاستیا و نعمتای بی شمارش
شکر بخاطر وجود همه ی آدمای مهربون دنیا
شکر بخاطر نعمتای بی پایان خدا
شکر بخاطر آرامش کشورم
شکر بخاطر آبادی و آزادی کشورم
شکر بخاطر سلامتی و آرامش همه ی بچه های ایران و جهان❤️🧿🫂

تصویر
۱۰ پاسخ

خداروشکر خداقوت بهت مامان مهربون😘😘😘 ولی من امروز داد زدم سر پناه و بچم ترسید... حسابی از دست خودم شاکیم🥲🥺 خدا ب همه مون صبر بده واقعا راه سختی پیش رو داریم

نگران نباش به خاطر سرماخوردگی عزیزم درست میشه دختر من حتی اون ۳۰تارم نمیخورد بعد خوب شدن یجوری اشتهاش بهتر میشه خودت تعجب میکنی ..‌

شکر عزیزم خوشحالم حالت داره روز به روز بهتره میشه با برنامه جلو بری همیشه حالت خوبه میتونی آخر هفته ها همسرت از سرکار یکم زود بیاد با هم وقت بگذرونید خوشبختی درسته الان بیشتر مادیات شده ولی واقعا بعضی وقتا حتی یه لیوان چای هم آدم رو نجات میده

خداروهزار مرتبه شکر ان شاءالله بهتروبهتربشین دقیقا دختر منم نق نقی شده

خداروشکر عزیزم که حالت خوبه😍😘

اشتهاش بهتر شده ؟؟؟

سلام مامان هیلدا بانو اتفاقا الان داشتم بهت فکر میکردم دیدم اینجایی خیلی خوشحال شدم خداروشکر بخاطر حال خوبت خیلی خوسحالم تورو اینجوری اروم میبینم اره لامصب اون جایی خیلی میجسبه بخدا مخصوصا تو این هوای سرد انشالا حال هیلدا بانو هم خوب میشه

واقعا چای میچسبه
خدارو شکر عزیزم

ببخشینا چیشده بود مگه؟؟

من انرژی زا خوردم الان

سوال های مرتبط

مامان یکجه اوغلم مامان یکجه اوغلم ۱۴ ماهگی
گاهی آدم چقدر می‌تونه قوی باشه چقدر می‌تونه غیر قابل شکست باشه من به شخصه به خودم افتخار میکنم که با اینهمه نا سازگاری های زندگی جنگیدم بدون اینکه اطرافیانم بفهمن ۱۶ سالگی ازدواج کردم و ۱۷ سالگی بچه‌ی اولم دختر گلم دنیا اومدم همش ۱۸ سالم بود که داغ فرزند دیدم و دخترمو از دست دادم چه سختی ها که در راه خوب کردنش کشیدم و طی چند روز همشون هیچ شد و آخرشم دست خالی از بیمارستان برگشتم بازم خودمو نباختم همیشه شبا با لب خندون به استقبال شوهرم میرفتم که ناراحت نشه پیشش همش می‌خندیدم که دلش یکم شاد شه غافل از اینکه دل خودم خون بود پیش مادرم می‌خندیم که ناراحت نشه پیش مادر شوهرم هم همینطور پیش همه .‌‌. فقط برای اینکه کسی رو ناراحت نکنم بازم خدارو شکر که خدا جواب صبوریهامو داد و یه پسر گل بهم داد که الان ۱۰ ماهشه نمیدونی اوایل چقدر استرس کشیدم که نکنه این بچمم طوریش بشه ولی الان شکر میکنم بخاطر داشتنش می‌خوام بگم آدم اگه بخواد از یه کوهم قویتر می‌تونه بشه من همه‌ی اینارو وقتی فقط ۱۷؛۱۸ سالم بود تجربه کردم موقعی که همسن و سالام تو کافه و رستوران مشغول خوشگذرونی بودن و بخاطر همین به خودم افتخار میکنم که از همه‌ی اینا گذشتم هنوزم یه گوشه ی قلبم خالیه و کسی نمیتونه پرش کنه تا موقعی که بمیرم و اون دنیا دخترمو ببینم ولی بازم بخاطر اینکه خدا منو آنقدر قوی آفرید ممنون و سپاسگزارم