۱۱ پاسخ

ولی واقعا درد برش اون کاغذه از برش تبر بدتره😂🥺

آخی عزیزم ،برش کاغذ خیلی درد داره

😘😘😘😘

برش با کاغذ دردش خیلی زیاده...من بارها تجربه داشتم 😔

پسر من دیروز پاهاشو زخم کرد بعد اجازه نمیده چسب بزنیم میترسه اما اینقدر گریه کرد هی راه میرفت میگفت ماما اوفه هرکی میومد خونمون نشون میداد و هربارم ادا گریه در میاورد🤣
من از دیروز تاحالا هی دارم پای آقا رو میبوسم
یکذره هم اشتباه باشه میگه اینجا نه اینجا رو بوسش کن

گلم میشه درخواست بدی؟ من درخواستام پره میخوام داشته باشمت😘

واای خدا ایشالا تن همه بچه های دنیا سلامت باشه واقعا دییر میفهمیم سلامتی چه نعمت بزرگی که دارییم
پسرمن ازپله هاا از بغل باباش افتاده ۴روزه الان ۴روزه تمام باسورنگ بهش غذامیدم بچه طفلی نمیتونه درست حسابی حرف بزنه کل دهنش بخیه هست هم ازبیرون 🥹🥺

دیشبم نمیدونم دست پسرم کجا خورد به اندازه نوک سوزن سوراخ شد و ۳-۴ قطره خون ا‌ومد، ما هم دقیقا همین بساطو داشتیم🤣🤣اخر براش چسب زدم بهش و انگشتش هم همینجور ثابت نگه داشته بود

وای خیلی بده من درکش کردم،هزار بار بریدم

الهی برش کاغذ خیلی درد داره

الهی امین انشالله تو‌دنیا هیچ‌بچیم مریض نباشه همیشه بخندن وشاد باشن

سوال های مرتبط

مامان عَفان و حَمدان مامان عَفان و حَمدان ۲ سالگی
امروز ۲۲ اردیبهشت روز دوقلو ها و چند قلو هاست
خواستم اینجا به اشتراک بزارم تا یادگاری بمونه 😍

یادمه روزی که فهمیدم دوقلو باردارم چقدر گریه کردم 😅🤦🏻‍♀️ آخه هیچوقت فکرشو نمیکردم با اینکه تو فامیل زیاد داریم ولی برای خودم انگار هیچوقت انتظارشو نداشتم
هم خوشحال بودم هم میترسیدم راستش بیشتر میترسیدم چون شنیده بودم که همه میگن خیلی سخته و واقعا هم سخت بود هم زمان حاملگی ماه های آخر فقط روز شماری میکردم که زودتر زایمان کنم چون اصلا نه میتونستم بخوابم نه بشینم نه راه برم هیچی واقعا سخت بود و در نهایت ۳۶ هفته به دنیا اومدن 😍❤
ماه های اول خیلی سخت بود همزمان با هم گریه میکردن شیر میخواستن باهم دستشویی میکردن و...
بالاخره کم کم عادت کردم هنوزم سخته ها باهم بهونه میگیرن ولی انگار دیگه برام راحت تر شده بالاخره دوسال گذشته و خداروشکر که خدا این دوتا فرشته رو بهم داد و منو لایق مادری دونست ❤

دوقلو فرزندپروری گهواره شیرمادر شیرخشک بارداری زایمان سزارین نی نی بچه
مامان پسته مامان پسته ۲ سالگی
مامان رز🌹 مامان رز🌹 ۲ سالگی
یادمه که برادر کوچیکم هشت نه ساله بود‌.نمیدونم سر رفتن به گیم نت یا چی بود، مامانم که اصلا دست رومون بلند نمیکرد، چنان با کمربند افتاد به جون اون بچه....
که سگک کمربند خورد به چشمش...دیگه بردنش بیمارستان و تا یه مدت چشمش بسته بود و مامانم بود و اشک و زاری که چه بلایی بود سر بچه م آوردم! میگفت هیچی حالیم نشد‌.چون شروع کردم به خوردن قرص اعصاب.
قرص اعصاب اینجوری تو ذهن من جا خوش کرد.چیزی که ادم رو روانی میکنه!
همیشه پی ام اس های وحشتناک داشتم.
از اینها که حتما با همسرم دعوا داشتیم.
کلی گریه داشتم، از اول زندگیم هر کی بدی کرده بود یادم‌میومد.
امگا و داروهای مکمل و ویتامین د هم میخوردم.
کافیین رو کم میکردم ولی بی فایده...
تا اینکه آخر آبان یه ویزیت با روانپزشک گرفتم، و طبق صلاحش دارو خوردن رو شروع کردم.
الان که دارم این ها رو میگم، راستش اصلا خبر نداشتم که پریودیم نزدیکه!
قبلا اول حالم بد میشد، بعد آلارم لونا میومد که پی ام اس نزدیکه.
الان یهو میبینم زده فردا پریودی و من خداروشکر دیگه هورمون هام بالانس شده.
همون چیزی که دکتر گفت.
دیگه اکثرا تو این دوره بحثی ندارم، اعصاب خردی بی دلیل ندارم.
و یه ارامش و بی خیالی ای دارم تو بعضی مسائل که برای خودم عجیبه!
خلاصه...
منی که مشاوره هم رفتم، میخوام بگم اگه یه جایی حس میکنید یه چیزهایی از کنترل شما خارجه، و نمیتونید جلوش رو بگیرید،
پس با دکتر مشورت کنید.
چرا دروغ؟
الان با خودم فکر میکردم کاش بعد از زایمان و تو دورانی که به هر ریسمانی چنگ میزدم حالم خوب شه،
یه بار تراپیستم دارو درمانی رو‌توصیه میکرد!