سوال های مرتبط

مامان دوقلوها💞 مامان دوقلوها💞 ۲ سالگی
خیلی با خودم کلنجار رفتم که بهتون بگم یا نه.. راستش شما دوستای خوب من هستین تو این 2سال خیلی بهم لطف داشتین، هم خودم هم بچه ها دوسشون داشتین، با چندتا ازمامانای گل که همدیگه رو دیدیم و زحمت کشیدن برای بچه ها کادو گرفتن از همینجا مجدد ازشون تشکر میکنم...🌹
راستش همه هم میدونستن منم بارها گفته بودم که بچه میخوایم و دوست داریم، حالا یا امسال که بچه ها 2ساله میشن اقدام میکنیم یا سال بعدش، اما همه چی یهویی شد و کوچوهای ما یهویی وارد زندگی مون شدن🥹اولش که فهمیدم شوک شدم گفتم من از پسش بر میام دیگه مگه نه؟ بعد با خودم گفتم معلومه که میتونم، خدا منو لایق دونسته و فرشته هاشو بهم امانت داده پس باید مامان خوبی باشم و بتونم و از اون روزیکه فهمیدم خیلی خوشحالم و دارم تمرین میکنم که صبورتر بشم و بتونم از پسش بربیام.. من خیلی دوسشون دارم خیلیییی و از خدا ممنونم که منو دوباره لایق مادرشدن دونست🙏🏻🥹
.
حالا بهتون بگم که خانواده ما داره 7 نفره میشه و من از این بابت خیلیییی خوشحالم... میگم اولش شوکه شدم انتظارشو نداشتم ولی بعدش هزاران مرتبه خداروشکر کردم و ممنون دارش شدم که منو لایقش دونست...
خلاصه بگم که بله من شدم مامان 3قلوها🤭بهم میاد مامان 5تا فسقلی باشم؟؟؟😝
کوجولوهای دلبندم، از خدا میخوام که صحیح و سالم باشین و بسلامت بدنیا بیان و در پناه امام زمان باشید دلبندای من.. 🥺قول بدین که باهم سفر 9ماهه خوبی رو داشته باشیم و همکاری کنیم که همه چی خوب پیش بره و بوقتش بیان بغلم که منو بابابی و آبجی ها بیصبرانه منتظر دیدن روی ماهتون هستیم دلبندای من🤰🏻😍
بازم خداروشکر بابت فرشته هام..
از ته قلبم میخوام که خدا به همه اقدامی ها نگاه کنه و به حق 6ماهه اباعبدالله دامنشون سبز کنه🌱
مامان سایه های پزشک مامان سایه های پزشک ۱ سالگی
سایه های پزشک
۵۶


با لبخند بچه رو از بغلش گرفتم و گذاشتمش تو بغل مادرش
مریم با بیحالی به دخترش نگاه کرد و اشک از گونش جاری شد
در همون حین من یک ملافه دور بچه پیچیدم و رو به نوید گفتم: سرم رو باز کن یکم فشارش بده که با سرعت بیشتری بره تو بدن مادر
نوید کاریو که گفتم انجام داد و با این حال بازم مریم از حال رفت
نوید با ترس گفت : چیشده؟
بچه رو برداشتم و گفتم: چیزی نیست این طبیعیه چند دقیقه دیگه بهوش میاد
چیزی نگفت و یک پتو روی میز پهن کرد ، نوزادو گذاشتم روش و با لبخند گفتم : خوش اومدی خانم
با چشمایی که از همین الان درشت و سیاه بودن نگام میکرد
رو به نوید گفتم : یه چیزی مثل گیره میخوام که بند نافشو ببرم
اطرافو نگاه کرد و بعد از کلیدای تو جیبش چیزی شبیه به گیره رو باز کرد و گرفت سمتم و گفت: امیدوارم این کارو راه بندازه
ازش گرفتمش و گفتم: خیلی هم عالیه فقط اول با الکل میشوریش؟
کاریو که گفتم انجام داد و بعد اینکه بند ناف نوزاد رو بریدم و مامانشم بخیه زدم اجازه دادم پسر بزرگش بیاد داخل اتاق
با ترس به خون های روی زمین و مادری که بیهوش بود نگاه کرد و تو یک لحظه چاقویی روی گلوم گذاشت و منو چسبوند به دیوار
داد کشید: با مادرم چیکار کردی؟
نوید سریع گفت : هی هی بچه چاقو رو غلاف کن
بلندتر داد زد : تو اونو کشتی
با جدیت گفتم : مامانت حالش خوبه فقط از خستگی خوابش برده
بهم با تردید نگاه کرد ‌و بعد عقب رفت ، وقتی دست مامانشو گرفت و مطمئن شد اشک از چشماش سرازیر شد
بالبخند گفتم : میخوای خواهرتو بغل کنی؟
منتظر جوابش نموندم و دختر بچه رو گذاشتم توی بغلش
وقتی به صورت خواهرش نگاه کرد بین اشکا خندید
اروم بازوی نویدو فشار دادم و رفتم بیرون از اون اتاق
نویدم پشت سرم اومد