به نام خدا
می نویسم از امروز دی دی ماه سال یک هزار و چهارصد و چهار
الان هفت ماه و خورده ایه که یک موجود کوچولو داره توی وجودم رشد می کنه؛ روز به روز بزرگتر می شه و من این روزها بیشتر دارم احساسش می کنم بیشتر دوسش دارم بیشتر بهش دل دادم و بیشتر دلم می خواد ببینمش و حضورش رو حس کنم .
دیروز وقتی دکتر گفت که ممکنه خون رسانی درست انجام نشده باشه و ممکنه برای بچه مشکلی به وجود بیاد بیاد از مطب دکتر تا سونوگرافی دل تو دلم نبود دلشوره داشتم دلهره داشتم اضطراب داشتم انگار این مسیری که داشتم راه می رفتم دور تا دورش تار بود نمی دیدم تا رفتم نشستم و سونو شدم و دکتر بهم گفت که من مشکلی نمی بینم.
اون موقع فهمیدم که واقعا دارم مادر می شم واقعا قراره این احساس های مادرانه رو درک کنم فهمیدم قراره یه تیکه از وجودم رو رشد بدم رشد بدم به دنیاش بیارم و توی این دنیا رهاش کنم و فقط بتونم یک مراقبت محدودی ازش داشته باشم و هرچقدر که بزرگ تر بشه این دایره ی حفاظت من قدرتش کم و کم و کمتر بشه.
دیروز فهمیدم معنی دلهره ها و اضطراب های مادرم رو زنگ زدناش تماس گرفتناش متوجه شدم که قراره یک حس قشنگ ولی در عین حال سخت رو تجربه کنم که همیشه نگران یه تیکه از وجودم باشم و بعد از به دنیا اومدنش هیچ کنترلی روی رفتارش روی خطرات اطرافش و هیچ چیز دیگه ای نداشته باشم.
امیدوارم که سال های بعد که این متن رو که می خونم در کنار دخترم مهدا و همسرم روزای خوبی رو سپری کرده باشیم و خدا برای همیشه سلامتیش رو به من هدیه بده و باز هم خدا رو شکر می کنم به خاطر این وجودی که خدا به من هدیه داده.

۲ پاسخ

ازالان دیگه دنیا یه گروگان از ما داره
خدا محافظ همه بچه ها باشه

لباس نی نی میفروشم ت تایپیکام عکس گذاشتم خوشت اومد بیا روبیکا کانال دارم قیمت حراجی😁

سوال های مرتبط

مامان هومان مامان هومان ۲ ماهگی
سلام به ماه هشتم بارداری ، چیزی دیگه نمونده که پسر گلم رو بغل کنم و‌ این سفر پر ماجرا من و پسرم تموم شه و دل به دلدار برسه ولی این روزا کلافه ترم آقا هومان پاش رو از زیر سینه ام جا به جا نمی کنه و فشار می یاره ! حس داشتن دستشویی مداوم اذیتم می کنه ، کار رنگ اتاق پسری خیلی طول کشیده و از بوی رنگ و تینر تنگی نفسم بیشتر شده و خونم زیر خاکه😔
سرویس خواب که قرار بود تا آخر این ماه آماده شه هنوز حتی چوبشم ام دی اف کار نگرفته و من تو فکرم چطور قراره تو هفته های بالاتر اتاق بچینم !
حس افسردگی و بی حوصله گی ماه های اول بارداری برگشته و خیلی کسلم و اصلاً حوصله ندارم ولی بازم خدا رو شکر روزی که رفتم سونوگرافی و گفت دهانه رحمت بازشده و باید سرکلاژ شی و افتادم بی خونریزی فکر نمی کردم این هفته ها رو ببینم ولی منم رسیدم به هشت ماهگی و تا الان پسرم باهام راه اومده
دوست دارم چشمام و ببندم و باز کنم و پسرم تو بغلم باشه امیدوارم این روزا برام راحت تر بگذره🤍🥹