سوال های مرتبط

مامان امیر حسین مامان امیر حسین ۷ ماهگی
👩🌹👱‍♀️🌹👱‍♀️🌹
#ویار_حاملگی

👈بعضی از زنان در حین حاملگی تمایل به خوردن مواد خوراکی خاص مثل ترشیجات یا مواد غیر خوراکی مثل خاک، گِل، حبوبات خام یا یخ پیدا می کنند. علت این تمایل دقیقاً مشخص نیست، ولی کمبود آهن یا دیگر مواد معدنی یکی از علل ایجاد این مشکل است، به طوری که در افرادی که کم خونی ناشی از کمبود آهن دارند، تمایل به خوردن خاک یا گِل زیاد می شود.

👈وجود مشکلات روانی هم گاهی باعث مصرف مواد خوراکی خاص و مواد غیرخوراکی می شود و می توانند سلامتی زن باردار و جنین وی را به خطر اندازد. چون انتقال بعضی از سموم که در خاک وجود دارند مثل سرب یا ترکیبات آن می تواند رشد جنین را به تعویق بیندازد.

👈انواع موادی که در این حالت مورد استفاده قرار می گیرد در فرهنگ های مختلف متفاوت است، ولی علاقه به خوردن گِل و خاک تقریباً در همه ی فرهنگ ها شایع است. زنان حامله حتی به بوهای خاص ویار منفی یا مثبت نشان می دهند. مثلاً ممکن است از بوی مطبوع گُل خاصی یا بوی ادکلن همسرشان دچار حالت تهوع شوند؛ ولی برعکس از بوی نامطبوع خاصی خوش اش بیاید.

👈در نسل های قدیمی تر و زمانی که مردم در خانه های کاه گلی زندگی می کردند گاه گِل و بوی آن که با پاشیدن آب بلند می شد جزءِ ویار مثبت خانم های حامله بوده است و در زندگی امروزی تمایل به بوی گچ دیوارِ نَمور یا خوردن خود گچ دیده می شود.

👶🏻🤰🏻👧🏻
مامان مهدا مامان مهدا هفته بیست‌ونهم بارداری
به نام خدا
می نویسم از امروز دی دی ماه سال یک هزار و چهارصد و چهار
الان هفت ماه و خورده ایه که یک موجود کوچولو داره توی وجودم رشد می کنه؛ روز به روز بزرگتر می شه و من این روزها بیشتر دارم احساسش می کنم بیشتر دوسش دارم بیشتر بهش دل دادم و بیشتر دلم می خواد ببینمش و حضورش رو حس کنم .
دیروز وقتی دکتر گفت که ممکنه خون رسانی درست انجام نشده باشه و ممکنه برای بچه مشکلی به وجود بیاد بیاد از مطب دکتر تا سونوگرافی دل تو دلم نبود دلشوره داشتم دلهره داشتم اضطراب داشتم انگار این مسیری که داشتم راه می رفتم دور تا دورش تار بود نمی دیدم تا رفتم نشستم و سونو شدم و دکتر بهم گفت که من مشکلی نمی بینم.
اون موقع فهمیدم که واقعا دارم مادر می شم واقعا قراره این احساس های مادرانه رو درک کنم فهمیدم قراره یه تیکه از وجودم رو رشد بدم رشد بدم به دنیاش بیارم و توی این دنیا رهاش کنم و فقط بتونم یک مراقبت محدودی ازش داشته باشم و هرچقدر که بزرگ تر بشه این دایره ی حفاظت من قدرتش کم و کم و کمتر بشه.
دیروز فهمیدم معنی دلهره ها و اضطراب های مادرم رو زنگ زدناش تماس گرفتناش متوجه شدم که قراره یک حس قشنگ ولی در عین حال سخت رو تجربه کنم که همیشه نگران یه تیکه از وجودم باشم و بعد از به دنیا اومدنش هیچ کنترلی روی رفتارش روی خطرات اطرافش و هیچ چیز دیگه ای نداشته باشم.
امیدوارم که سال های بعد که این متن رو که می خونم در کنار دخترم مهدا و همسرم روزای خوبی رو سپری کرده باشیم و خدا برای همیشه سلامتیش رو به من هدیه بده و باز هم خدا رو شکر می کنم به خاطر این وجودی که خدا به من هدیه داده.