یاد یه خاطره افتادم بگم هرکدومتون یه لعنت بفرسته برا مادر شوهرم 😐😂😂انقد که اذیتم میکنه 😂
وقتی زایمان کرده بودم و مادرشوهرم مثلا اومده بود ازمون مراقبت کنه و کارهای خونمو بکنه اما بجز فضولی و اذیت من هیچ کاری نمیکرد تازه باید شام و نهار هم براش درست میکردم 😕
خلاصه روزی که از بیمارستان مرخص شدیم شبش بچم خیلی گریه میکرد مادرشوهرم پسرمو ازم گرفت گفت بده خودم آرومش کنم 😕هرچی میگفتم بچمو بده من ،نمیداد میگفت تو بلد نیستی 😕رفتم بیرون تا برگشتم دیدم جای دیاکورو کنار خودش انداخته 😕یه شیشه شیر پراز آب نبات هم درس کرده هی میکنه دهن بچه بچمم نمیخورد و جیغ میزد 😕گفتم بده من شیرش بدم ساکتش کنم گفت ن شیرت نفخ داره واسه همین بچه گربه میکنه 😕بچمم یه ریز جیغ میزد هرکاری کردم بچمو نداد 😕منم رفتم اتاق دیگه و زار زار گریه کردم 🥺اما گفتم بزار بهش یه درس بدم برگشتم اتاق رفتم روتختم دخترمو بغل کردم پشتمو کردم بهش فک کنه خوابیدم ،پسرمم همچنان جیغ میزد این هرکاری کرد اما بچه ساکت نشد که نشد 🥺 منم جوری که متوجه نشه آروم اشک میریختم 🥺 تا آخرش بچرو بغل کرد و راه رفت بچم آروم شد همین که مینشست دیاکو باز جیغ میزد 😂تا نصف شب همینجوری گذشت آخرش دیدم نشسته و هی خواب میره خم میشه بیفته باز بیدار میشد 😂ترسیدم بچم از بغلش بیفته گفتم بچمو بده زودی داد رفت کپه ی مرگشو گذاشت 😂 😂 و این شد که دیگه دخالت نکرد تو نگهداری بچم 😂😂😂

تصویر
۱۶ پاسخ

لعنت ب همچین مادرشوهرا

من جای تو بودم بچه رومیگرفتم ازش پرتش میکردم بیرون

پرتش میکردی بیرون دیوونه رو

من جات بودم با لحن جدی تری میگفتم و یچه رو میگرفتم
غلط کرده بچه رو نده 😠

خوب کردیاااا ولی من بودم نمیتونستم خودمو نگه دارم

من یک بار از خواب بیدار شدم با صدای جیغ بچم دیدم مامانم و مادرشوهرم بالا سر بچه این گریه و جیغ میزنه منم خیلی کمبود خواب داشتم بچم تو دستگاه زردی داشت یک بار گفتم بده ندادن بچم‌یکم دیگه جیع زد از دستشون کشیدم بلند شدم آروم کردن بچم یک تشر هم زدم بهشون فکر کنم دلم طاقت نیاورد بچم‌گریه کنه بعد ناراحت شدم گه اونجوری گفتم گناه داشتن ولی دل منم طاقت نیاورد

وااااای من جات بودم اون رومو نشونش میدادم ک شلوارشو خیس کنه من سر بچه هام با کسی شوخی ندارم

باز واسه تو خوب مثلاً می‌خواسته کمک کنه ولی من ک زاییدم ده روز مامانم آمد ازمون مراقبت کنه این ده روزم این مادرشوهره با من خورد و خوابید مامان بیچارم پخت جم کرد با هر مهمونی ک میومد میوه و شیرینی میخوردروزی مثلاً پنج بار 😂

من بودم ذره ای اجازه نمیدادم بچم اینقد اذیت بشه و گریه کنه همون موقع ازش میگرفتم

حسود عنتر 😂

وای یعنی چی 😵‍💫بچه باید شیر بخوره خب نفخ داشته باشه دارو میدیش دیگ کولیک و نفخ تا چند ماه هست حالا من مامانم همش میگه تو بهش شیر کم میدی باید مدام شیر بخوره بچه

مگر میشه مادری بد بچشو بخواد
هیچ مادر و خواهری بد برادرشون نمیخواد
بخاطر همین هیچوقت فکر نمیکنم مادر شوهر وخواهر شوهر بد باشن
بعضیا دگه مشکل روانی و... دارن اونا حسابشون جداست

واقعا لعنت بهش
ببین پیامتو خوندم نفسم بند امد قلبم به درد امد این دیگه کی بود

افرین واقعا سیاست ب خرج دادی

😂😂😂😂😂 افرین بهت کار خوبی کردی

اخ خواهر مادرشوهرمن تا یک ما خونه ما بود .یعنی دلم مبخواست یه شب کنار شوهرم بخوابم .میومد پیش ما میخوابیر .بماند که چه دخالت هایی میکرد .اخر دیدم نمیره خونس رفتم تو اتاق خواب بلند بلند به شوهرموغرغر کردم که میخوام تنها باشم .دیدم فرداشبش دیگه نیومد .تازه من افسردگی بعد زایمانم داشتم

سوال های مرتبط

مامان نویان مامان نویان ۱۱ ماهگی
سلام مامانا
من بچم خیلی ییوست داشت یعنی دستشوییش خیلی سفت بود بزور میومد بقدری زور میزد که کبود میشد چشماش پرآب میشد دیگه جیغ میزد گریه میکرد هرکاری کردم خوب نشد دکترم بردم یه شربت داد بازم خوب نشد هروقت زور میزد میخواست دستشویی کنه اصلا گریم میگرفت
یه شب با یکی دوستام چت میکردم گفتم نویان اینجوره عکس یه شربت فرستاد گفت بچه منم همین بود اینوخورد خوب شد.به شوهرم گفتم شوهرمم یه اخلاقی داره هیچ دارویی رو بدون نسخه دکتر نمیگیره چندروز گذشت یه شب بیرون بودیم بردمش داروخانه شربتوگرفتم بهش الان ۳ روزه دارم میدم روز اول که هیچی ولی این ۲ روز قشنگ بدون اذیت شدن دستشویی کرد تازه دستشوییشم سفت نبود روزی ۲ بار دستشویی میکنه اصلا سبک شد بچم
عکسشو پایین میذارم
هیچ ضرری نداره خوده داروخونم گفت خیلی خوبه
این قطره آنزیم های هضم غذارو زیاد می‌کنه یعنی باکتری های مفید روده رو تقویت می‌کنه تا بهتر و زودتر عمل هضم و دفع رو انجام بده
هر۱۲ ساعت ۷ قطره
دوستم گفت تا یه هفته بده دیدی خوب شد قطع کن
الان که ۳ روز شد واقعا راضیم امشب بهش پیام دادم خدا خیرت بده
بچم راحت شد
یکسره هم در حال بادخالی کردنه💨 معده و روده بچم سبک شد
عکسشو گذاشتم میتونید تو گوگلم بزنید سرچ کنید
مامان بَشِه❤️ مامان بَشِه❤️ ۱۱ ماهگی
شوهرمو فرستادن دنبال تشکیل پرونده و مم تو دلم تمام فهشایی که بلد بودم نثار تمام دکترای اونجا میکردم
من حالم بد بود بچم‌میلرزید ولی اونا به فکر کاغذ بازی خودشون بودن
شوهرم اومد و گفتن باید ازمایش بگیریم ولی نباید مادرش بیاد بردنش تو اتاقی دست و پاهاشو سوراخ سوراخ کردن من رفتم تو بچم کبود شده بود انقد جیغ زده بود منم گریه میکردم منو کردن بیرون میگفتن مادرش بیادتوازش نمیگیریم😭😭😭
کف بیمارستان نشسته بودم و مادرم هی گریه میکردم و دلداریم میداد ولی من فقط صدای جیغ بچم تو گوشم بود
بچه ای که تو پرقودبزرگش کرده بودم الان تمام دست و پاهاشودسوراخ سوراخ میکردن
بهش انژکت وصل کردن یه میله ای که مال اکسیژنه دادن و گفتن بگیرین جلوی دماغش تا اکسیژنش کم نشه
بچمم وحشتناک گریه میکرد به هیچ صراتی مستقیم نبود اخرش سرمو گفتیم در بیارن تا اول اروم بگیره
پدرم اومد بیمارستان با مادرم رفتن خونمون وسایلاشو بیارن قرار بود بستری بشه و من و شوهرم موندیم
بچم فقط جیغ میزد شوهرم رفت ازداروخانه براش پستونک خرید ولی فایده نداشت اخرش گرفتش بغل و انقد چرخوندش تو بیمارستان تا اروم گرفت منم هی دنبالشون بودم لرزش تموم شده بود
نمیتونستم سرپا وایسم هی مینشستم کف بیمارستان کل بیمارستان مارونگاه میکردن
پرستارع اومد ماروفرستاد طبقه ی بالا برای بستری
رفتیم بالا و دیدم سردر اتاقش زده بخش مغز و اعصاب😭😭😭