۱۷ پاسخ

خوشبحالت من که میرم خونه مامانم کارام بیشتر میشه خستگیم چندبرابر

اقققققاااا یکی بگه دستووور اینو🤨🤣🤣🤨🤨

به به اینم گفتم دستورمیپرسن که دیدم نپرسیدن چرااا؟؟حالا بزارازمامان بپرس

منم دوشنبه یاسه شنبه میام نه غذای نه کاری میکنم چون خواهرام هستن من کوچیکم 😅😅😅فقط پسرم شلوغ میکنه یکم بچه های خواهرامو میزنه

خدا مامانتو براتون حفظش کنه عزیزم
اگه فرصت شد دستور تیرامیسو شو بهم بگو

من ک هر روز انجام دخترم بیشتری اونجاست

خیلیم عالی دست مامان درد نکنه...کاش مامان منم هنوز کنارمون بود🖤💔

کاش منم مامانم پیشم بود

انشالله ک همیشه ب خوشی و دل خوش باشه عزیزم
حسابی لذت ببر
واقعا زندگی ینی همین لحظه ها

خداروشکر ک مادرت هست و میتونی روش حساب کنی،مادر من سالی ی بارم نمیگه برم خونشون،همش خودش میاد،وقتی هم ک میاد یا روی مبل دراز میکشه میخوابه یا انقدر ریخت و پاش میکنه ک از اومدنش پشیمونم میکنه ،حتی یک ربع هم نمیشه بچه رو پیشش گذاشت ،بی توجه کلا ،خیلی دارم عذاب میکشم،دلم میخواد یکی با حیال راحت بچمو نگه دار چند ساعت برای خودم باشم

ان شاالله سایه مادرت مستدام باشه و خونتون با وجودش همیشه گرم باشه که بتونی در کنارش لذت ببری

خوشا به سعادتت

دلم خپاست

خوشبخالت ک همچین مادری داری

نوش جان هم دسر هم پیش مامان بودنت
من راه دورم و وقتی میرم پیش مامانم تموم وجودم پر ارامش میشه

مامان منم وقتی میرم خونشون فقط میگه بخور بخواب من بچه رو نگه میدارم و منم واقعا اونجا میخورمو میخوابم🥰

خیلی هم عالی خدا همه مادر پدرا رو حفظ کنه انشاالله

سوال های مرتبط

مامان رایان کوچولو👼 مامان رایان کوچولو👼 ۲ سالگی
از دست مامانم انقدر عصبی ام که معدم درد گرفته از حرص
من مجبورن خونه مامانم اینا زندگی میکنم بعد من به هرچی که به بچه میگم نه مامانم براش انجام میده با اینکه بهش هم میگم نکن این کارا رو بازم انجام میده و تازه جلوی بچه هی به من میگه ول کن بزار کاری که میخواد و بکنه یا به پسرم میگه بیا مثلا فلان چیزو مامان بهت نمیده من میده انقدر کفری ام میکنه کاری کرده که بچم با من بد شده و به خودش وابسته شده یعنی بیشتر از من بهونه مامانم و میگیره و دنبالشه بهش هم میگم نزار بچه عادت کنه گوش نمیده مثلا یه شب رفت بالا پیش مامانم بخوابه گفتم میبرمش پایین مامانم نزاشت الان چند شبه قبل خواب گیر میده که میرم بالا اونا هم تا دیروقت بیدارن
یا هرچی من از جلوش قند و شکر و دور کردم میره بالا مامانم بهش چای شیرین میده یا قبل غذا به بچه هله هوله میده
انقدر خودخوری میکنم دارم مریضی اعصاب میگیرم هر چی هم به خوبی میگم گوش نمیده میترسم آخر باهاش دعوام شه سر این کاراش یعنی کاری کرده بچه نیم ساعت هم خونه خودمون دووم نمیاره همش میگه میرم پیش مامان جون
مامان remisa مامان remisa ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.....

نگم که چقدر تو اون دوران بارداریش چقدر بقیه زرج داد می‌رفت دکتر اگه دکتر دوتا دارو می‌نوشت اون چندتا هم بدون نسخه دکتر می‌گرفت. می‌گفتیم عزیزم نخور اینقدر زیادی هر چیزی حدی داره واسه خودت بچه مشکل درست میشه می‌گفت باشه ولی می‌دیدم داره کار خودش می‌کنه ما هم دیگه چیزی نمیگفتیم اصلا غذا سفره نمیخورد مامانم هرچی درست میکرد می‌آورد اصلا نمیخورد مامانم گریه میکرد می‌گفت بخور خاله جان هم خودت ضعیف شده هم بچه اونجوری وزن نمیگیره انگار نه انگار تا اینکه بچه نارس دنیا اومد و نارسایی داشت و سدیم بدنش تشکیل نمیشد شب تا صبح مامانم کنار گهوارش نشسته بود اون خواب بود تا مامانم صداش میزد پاشو بچه شیر بده بلند میشد و جیغ و داد میکرد و بچه باشدت از زمین بلند میکرد همه مون میترسیدیم که این چرا اینجوری می‌کنه دیگه مامانم زود زود صداش نمی‌زد خودش شیر خشک درست میکرد به بچه میداد اون همون جوری خواب بود. ما روستایی هستیم گوسفند داریم مامانم رفته بود بیرون به اونا برسه این همینجوری که خواب بوده بچه بیدار شده گریه کرده گریه کرده و از شدت گرسنگی قندش افتاده بود وقتی که بچه از هوش رفته بود بلند شده بود جیغ و داد که بچم تشنج کرده مامانم اینا سریع رسوندن بیمارستان سرم زدن بهش اینا یه دو روز بیمارستان بود بعد هم مرخص کردنش اینا با مامانم زندگی میکردن تا اینکه خونه خودشون تکمیل شد مامانم رفت وسایلاشون چید از زیر قرآن ردشون کرد رفتن توی خونه خودشون.......